پس از فرمان نسل‌کشی ۷۴؛ برای دادخواهی و به‌رسمیت‌شناختن هویت(۶)

دوازده سال از فَرمان نسل‌کشی ایزدیان در شنگال گذشته است، اما برای دایه شیرین و هزاران زن و مادر دیگر، آن روزها هنوز پایان نیافته‌اند؛ روایت زندگی، فرار، فقدان و بازگشتی که نشان می‌دهد زخم‌های فَرمان همچنان در زندگی ایزدیان جاری است.

جهان زمو- گلستان عزیز

شنگال- در جریان فَرمان نسل‌‌کشی شنگال در سال ۲۰۱۴، دو جریان بیش از دیگران در برابر یکدیگر قرار گرفتند؛ دو روایتی که تاریخ آن روزها را از دو منظر متفاوت ثبت کردند. حزب دموکرات کوردستان (پ.د.ک) که خود را صاحب و متولی شنگال می‌دانست، ایزدیان را بی‌پناه گذاشت و با ترک منطقه، زمینه را برای وقوع کشتار و جنایت علیه آنان فراهم کرد.

در همان روزهایی که بسیاری شنگال را ترک کرده و پشت سر ایزدیان را خالی کرده بودند، نیروهای حزب کارگران کوردستان (پ.ک.ک) با تکیه بر دیدگاه عبدالله اوجالان، رهبر خلق کورد، که بر ضرورت حفظ ایزدی‌گری تأکید داشت، راهی کوهستان شنگال شدند. آنان با ایجاد یک کریدور انسانی به سوی روژاوا، هزاران ایزدی را از محاصره و چنگ داعش نجات دادند. این دو جریان، هر یک به شیوه‌ای، وارد صفحات تاریخ شنگال شدند؛ تاریخی که شاهد عملکرد هر دو طرف بود.

دایه شیرین یکی از زنانی است که همراه خانواده‌اش از طریق کریدور انسانی ایجادشده از سوی نیروهای مدافع خلق(ه.پ.گ)،  یگان‌های زنان آزاد (یژآستار)، یگان‌های مدافع خلق(ی.پ.گ) و یگان‌های مدافع زن(ی.پ.ژ) خود را به روژاوای کوردستان رساند و از چنگ داعش نجات یافت.

سال‌ها بعد، دایه شیرین دوباره به خانه‌ای بازگشته که پیش از فَرمان نسل‌‌کشی در آن زندگی می‌کرد. او تلاش کرده است خانه‌اش را، هرچند ساده و با امکاناتی محدود، دوباره برای خود و فرزندانش آماده کند. با این حال، هنوز بسیاری از خانواده‌های ایزدی نتوانسته‌اند به خانه‌های خود بازگردند و در خانه‌هایی زندگی می‌کنند که صاحبانشان هنوز به شنگال برنگشته‌اند.

 

«اگر تکه‌ای نان داشتیم، آن را با همه تقسیم می‌کردیم»

روز آغاز فَرمان نسل‌‌کشی، دایه شیرین همراه خانواده‌اش به سوی آرامگاه شیخ حسن رفت. او آن روز را این‌گونه به یاد می‌آورد: «آن روز، پسر شهیدم همه ما را نجات داد؛ هم خانواده خودمان را و هم همسایه‌هایمان را.»

آن‌ها ۱۲ روز در نزدیکی آرامگاه و در میان قبرستان ماندند. روزهایی سخت و طاقت‌فرسا که در آن با کمبود آب و غذا دست‌وپنجه نرم می‌کردند و حتی مارهای بزرگی در اطرافشان دیده می‌شد. با این همه، هرکس تکه‌ای نان داشت، آن را با دیگران قسمت می‌کرد.

دایه شیرین می‌گوید: «همه ما مثل هم بودیم. خدا را شکر که به دست دشمن نیفتادیم.»

در روزهای فرار، خانواده‌ها تنها به اندازه‌ای که کودکانشان از گرسنگی جان ندهند، کمی نان و آب در دهانشان می‌گذاشتند. دختر دایه شیرین نیز برای آنکه دختر خودش از گرسنگی نمیرد، غذایی را که برای سگ‌ها گذاشته بودند جمع می‌کرد، می‌شست و هر بار مقدار کمی از آن را به دخترش می‌داد تا زنده بماند.

 

«دوستانش زخم پسرم را درمان کردند»

پس از آن، خانواده دایه شیرین راهی دیرابون شدند. اما پسر او که پیش‌تر خانواده و چند نفر دیگر را نجات داده بود، برای کمک به دو زن و فرزندانشان همراه دایی خود دوباره به منطقه بازگشت. شب بود و در تاریکی هیچ‌کس دیگری را نمی‌دید. در میان درگیری‌ها، دو گلوله به پسر دایه شیرین اصابت کرد و او زخمی شد.

دایه شیرین می‌گوید: «وقتی پسرم زخمی شد، تا ساعت ۱۲ شب در کنار دوستانش بود. دوستانش زخم‌هایش را درمان کردند، اما در نهایت شهید شد.» پیکر پسرش را پس از شهادت، در کنار شِبیل قاسم به خاک سپردند. دو دختر او همچنان نزد دایه شیرین مانده‌اند و او از آن‌ها مراقبت می‌کند.

دایه شیرین از پسرش با افتخار یاد می‌کند و می‌گوید: «پسرم خیلی باهوش بود و از عهده هر کاری برمی‌آمد.»

 

«دولت عراق باید نسل‌کشی ایزدیان و حقوق آن‌ها را به رسمیت بشناسد»

دایه شیرین از بی‌توجهی دولت و نهادهای مسئول گلایه دارد. او می‌گوید: «تا امروز نه دولت و نه هیچ نهاد دیگری برای دختران پسر شهیدم کمکی نکرده است. آن‌ها نه مادر دارند و نه پدر و به حمایت نیاز دارند. ما می‌خواهیم دولت عراق فَرمان نسل‌‌کشیی را که علیه ایزدیان رخ داد، به‌عنوان نسل‌کشی به رسمیت بشناسد و بر اساس آن، حقوق ما را به رسمیت بشناسد و ادا کند.»

وقتی داعش به ویرانه‌های تل‌عزیر رسید، دایه شیرین هنوز در خانه بود. ابتدا یکی از همسایه‌ها به آن‌ها خبر داد: «داعش به گرزرک رسیده و مردم در حال جنگ هستند.»

دایه به پشت‌بام رفت و با چشم‌های خود دید که گلوله‌ها در آسمان، مثل ستاره‌هایی که از هر سو می‌درخشند، شلیک می‌شوند. وقتی فهمید اوضاع خطرناک است، بچه‌هایش را جمع کرد تا از خانه خارج شوند.

ساعت حدود ۶ صبح بود و روستا از هر طرف در محاصره قرار داشت. داعش اجازه نمی‌داد کسی از روستا خارج شود. عروس دایه می‌خواست کمی نان و وسایل ضروری آماده کند تا با خود ببرند، اما دایه مانع شد. وقت برای جمع کردن چیزی نداشتند؛ داعش به دنبال زنان و دختران جوان بود.

در آن لحظات، پسر شهید دایه شیرین، بارزان، توانست خانواده را از میان محاصره نجات دهد. او فقط به فکر خانواده خودش نبود و تلاش کرد همسایه‌ها را نیز برای فرار کمک کند. آن‌ها خانه را ترک کردند و ابتدا به زیراوک رفتند و سپس پیاده خود را به آرامگاه شیخ حسن رساندند.

پس از آن، دایه شیرین و خانواده‌اش از طریق کریدور انسانی به سمت روژاوای کوردستان حرکت کردند. در میانه راه، مسیر را اشتباه رفتند و تنها چند قدم با افتادن به دست داعش فاصله داشتند. اما خیلی زود متوجه شدند که راه را اشتباه آمده‌اند.

به گفته دایه شیرین، «رفقا» به استقبالشان آمدند. برایشان آب و غذا آوردند، میان کودکان کفش توزیع کردند و بیماران را درمان کردند؛ کمک‌هایی که برای خانواده‌ای خسته و آواره، در آن روزهای سخت معنایی فراتر از یک امدادرسانی ساده داشت.

 

«هیچ‌جا مثل سرزمین مادری نیست»

دایه شیرین مدت زیادی در روژاوا نماند و این بار راهی یکی از اردوگاه‌های اقلیم باشور کوردستان، خانیکا، شد. او هشت سال تمام در اردوگاه و زیر چادر زندگی کرد. سه سال است که دوباره به شنگال و خانه‌اش در تل‌عزیر بازگشته است.

او می‌گوید: «هیچ‌جا مثل سرزمین خود آدم نمی‌شود. همیشه می‌گویم شام شیرین است، اما وطن از آن هم شیرین‌تر است.»

دایه شیرین درباره ایزدیانی که هنوز در اردوگاه‌ها زندگی می‌کنند، می‌گوید: «همین‌جا، زیر سقف این خانه، بودن خیلی بهتر از زندگی در آن چادرهاست. در اردوگاه‌ها هر روز یک چادر آتش می‌گیرد. پسرم با شش فرزندش هنوز در یک چادر زندگی می‌کند. خانه‌ای ندارند که به آن برگردند. فقط پسر من نیست؛ هزاران نفر دیگر هم در چنین شرایطی هستند. دولت عراق برای ما کاری نمی‌کند؛ ما دیگر چه کار می‌توانیم بکنیم؟»

دوازده سال از فَرمان نسل‌‌کشی گذشته است، اما برای مادرانی که آن روزها را از سر گذرانده‌اند، انگار همین دیروز اتفاق افتاده است. در ذهن و قلب آن‌ها، هم رنج و جنایتی که بر سرشان آمد زنده است و هم خوبی و فداکاری کسانی که در روزهای سخت به کمکشان شتافتند.

هر دو واقعیت باید به یاد آورده شوند؛ هم جنایتی که بر ایزدیان رفت و هم کسانی که در آن روزهای تاریک در کنارشان ایستادند. ایزدیان با آگاهی از این دو حقیقت، تلاش می‌کنند زندگی خود را دوباره بسازند؛ چرا که امروز بیش از هر زمان دیگری می‌دانند نباید منتظر باشند کسی از بیرون برای نجاتشان بیاید یا دیگری به جای آن‌ها برای آینده‌شان تصمیم بگیرد.

جامعه ایزدی پس از فَرمان نسل‌‌کشی ۲۰۱۴ بیش از هر زمان دیگری این واقعیت را درک کرده است: آنچه برایشان باقی مانده، پافشاری بر مبارزه برای ساختن آینده‌ای آزاد و برابر است.

پایان