پس از خامنهای؛ ایران در آستانه گذار و بحران قدرت
سوسن رخش، میگوید: «با کشته شدن رهبر جمهوری اسلامی، ساختار قدرت در ایران فرو ریخته و اختلافات داخلی آشکار شده است. اکنون پرسش اصلی این است که در این شرایط، چه کسی میتواند جایگزین جریان وابسته به خامنهای شود و آینده سیاسی کشور چگونه رقم خواهد خورد؟»
شهلا محمدی
مرکز خبر- از روز شنبه ۹ اسفندماه و با آغاز حملات مشترک آمریکا و اسرائیل به ایران، در نخستین موج حملات، علی خامنهای رهبر جمهوری اسلامی به همراه شماری از فرماندهان ارشد و از جمله محمود احمدینژاد، رئیسجمهور پیشین ایران، کشته شد. مقامهای آمریکایی و اسرائیلی در روزهای گذشته بارها تأکید کردهاند که یکی از اهداف این حملات، تغییر رژیم در ایران است.
اکنون این پرسش اساسی مطرح است: پس از خامنهای و جریان وابسته به او، آینده سیاسی ایران چگونه رقم خواهد خورد؟
سوسن رخش، جامعهشناس و فعال فمنیستی، اجازه دهید گفتوگو را با این پرسش آغاز کنیم: چگونه ممکن است در بهاصطلاح امنترین نقطه تهران، رهبر جمهوری اسلامی هدف قرار گیرد و در همان نخستین حملات کشته شود؟ با توجه به سابقه تهدیدها و نیز تجربه جنگ ۱۲روزه که طی آن شماری از فرماندهان جمهوری اسلامی جان باختند، چرا تدابیر پیشگیرانه مؤثری برای جلوگیری از چنین رخدادی اتخاذ نشده بود؟
امروز روزنامه واشنگتن پست مقالهای منتشر کرد و نوشت که مدتی است تمام حرکات علی خامنهای تحت نظر بوده است.
اسرائیل بارها اعلام کرده که در ردههای رهبری نفوذ و اطلاعات دارد و این نشان میدهد که امنیت رهبر جمهوری اسلامی بهویژه در داخل کشور پایدار نبوده است.
در سپاه پاسداران، گروه قابل توجهی با اسرائیل همکاری میکنند و در پاسخ به پیام ترامپ، بسیاری اعلام کردند حاضر نیستند با جمهوری اسلامی ایران بجنگند.
آقای خامنهای در امنیت کامل نبود. پیشتر تصور میشد او در مخفیگاه باشد، اما مشخص شد محل حضور او بیت رهبری بوده و هدف حمله قرار گرفته است. در این حمله، داماد و همسر محتبی خامنهای جان خود را از دست دادند و تعداد کلی کشتهها هنوز مشخص نیست. تلفات سنگین بوده و بیت رهبری تقریباً کاملاً منهدم شده است.
حمله دقیقاً محل جلسه فرماندهان ارتش و سپاه را هدف گرفته بود. احتمال میرود محمدباقر قالیباف و علی لاریجانی، نیز در آن جلسه حضور داشته باشند، اما هنوز خبری از وضعیت زخمی شدن آنها منتشر نشده است.
پس از کشته شدن علی خامنهای، محمدباقر قالیباف تهدید کرده بود که «برای ما دنیا به پایان رسیده و دنیا را به پایان دیگران خواهیم رساند.» پرسش این است که این تهدیدها در شرایط کنونی ایران تا چه اندازه جدی و مؤثر هستند و چه تأثیری بر وضعیت سیاسی و اجتماعی کشور خواهند داشت؟
اختلافات درون رژیم جمهوری اسلامی بسیار گسترده است و تا پیش از این، خامنهای موفق شده بود آنها را کنار هم نگه دارد. اما اکنون شرایط متفاوت شده است. مثلاً محمدباقر قالیباف در شورای رهبری سهگانه حضور ندارد، در حالی که انتظار میرفت سه قوه کنار هم باشند؛ این موضوع خود یک علامت سؤال بزرگ است. انتخاب یک روحانی به جای قالیباف نیز نشاندهنده ضعف و تزلزل کنونی در ساختار قدرت است.
ایران از لحاظ موشکی قدرت قابل توجهی دارد، اما در بخشهای هوایی و دریایی ضعیف است و در چنین شرایطی نمیتواند به پیروزی چشمگیر دست یابد؛ در واقع، برنده نیست و موقعیتش شکننده است. همزمان، ترامپ نیز از مردم خواسته است به خیابانها بیایند و تغییرات را رقم بزنند، نشانهای از فشارهای داخلی و بینالمللی بر رژیم.
افرادی که برای شورای جدید انتخاب شدهاند شامل دو نفر اصولگرا، علیرضا اعرافی بهعنوان یک شخصیت تندرو درون جمهوری اسلامی، محسن اژهای که از تندروهای شناختهشده است، و مسعود پزشکیان به عنوان یک اصلاحطلب هستند؛ پزشکیان بارها از ضعف خود سخن گفته و عملکردش این موضوع را نشان داده است. این ترکیب چه پیامی دارد؟ آیا خط ایدئولوژیک رژیم همچنان ادامه خواهد یافت یا نشانههایی از تغییر و تعدیل در سیاستها دیده میشود؟
شایعهای وجود داشت که پس از مرگ خامنهای، افرادی همنظر با او به مسند قدرت برسند. اگر مجتبی خامنهای زنده باشد، احتمال دارد جای او را بگیرد و شاید پشت صحنه نقش داشته باشد. غیبت قالیباف در گروه نیز خود جای سؤال دارد. از سوی دیگر، اعرافی چهرهای افراطی است و این نشان میدهد که ممکن است تلاش شود خط افراطی حفظ شود. در مقابل، اصلاحطلبانی که خواهان تغییر یا سرنگونی هستند، تحت فشارند و احتمالاً قدرتی به دست نخواهند آورد؛ پزشکیان نیز عملاً هیچ نفوذی ندارد و بیشتر شبیه یک چهره نمایشی باقی مانده است. دو نفر دیگر در مسند قدرت قرار دارند تا سیاستهای خامنهای را ادامه دهند و باید در روزهای آینده شاهد عملکرد آنها باشیم.
ترامپ از مردم خواسته است که به جمهوری اسلامی پایان دهند. در چنین شرایطی این پرسش مطرح میشود که آیا مردم واقعاً توانایی پایان دادن به رژیم را دارند و آیا گروهی در داخل ایران میتواند جایگزین مناسبی برای حکومت فعلی باشد، بهویژه با توجه به اینکه اپوزیسیون خارج از کشور تاکنون نتوانسته اقدام مؤثری انجام دهد؟
ما تجربه کشورهای عراق، لیبی و افغانستان را داریم. اگرچه ساختار داخلی و جغرافیا متفاوت است، اما یک وجه اشتراک واضح وجود دارد: هرجومرج میتواند به نابودی و آسیب جدی هر کشوری منجر شود. در عراق دیدیم که پس از سقوط صدام، وضعیت بهبود نیافت و حتی پیچیدهتر شد.
با این حال، میدانیم که در میان دوستانی که در زندان هستند، گروههای مختلفی از سلطنتطلبان تا اصلاحطلبان رادیکال به سرنگونی رژیم معتقدند و رسماً اعلام موجودیت کردهاند. این موضوع مثبت است و شایسته حمایت است.
نیروهای خارج از کشور نمیتوانند مستقیماً در مسند قدرت قرار بگیرند؛ نه پهلوی و نه جمهوریخواهان، زیرا پایگاه داخلی قابل توجهی ندارند و در میان ملیتهای غیر فارس و حاشیهای حضور محدود دارند.
در کوردستان، بلوچستان و اهواز سازماندهیهای مختلفی وجود دارد که در سطوح سیاسی، اجتماعی، محیط زیستی و حتی نظامی فعال هستند. پرسش این است که آیا این گروهها میتوانند توان و حمایت کافی برای جلب مردم و تأثیرگذاری بر وضعیت کشور را داشته باشند؟
روز گذشته شورای راهبردی جمهوری خواهان داخل کشور اعلام موجودیت کرد. اعلام شده که هدف، ایجاد دولتی غیرمتمرکز است و این میتواند آغاز فدرالیسم در ایران باشد. اگر این برنامه اجرا شود، این گروهها توان لازم را دارند و خود اعضای آنها از ملیتهای مختلف هستند؛ ترک، کورد، فارس و... که در زندان اوین حضور دارند. آنها با هم نشست برگزار کرده و توانستهاند به توافقی مشترک برسند، هم در داخل و هم خارج از زندان، هویت خود را اعلام کنند و پشتوانه جهانی نیز دارند. نکته قابل توجه این است که یک زن بهعنوان سخنگو انتخاب شده، که هویت او هنوز برای ما ناشناخته است.
در همین حال، جمهوری اسلامی در موقعیت بسیار دشواری قرار دارد؛ قدرت رهبری به شدت تضعیف شده و در درون سپاه پاسداران نیز اختلافات گستردهای وجود دارد، بهویژه پس از مرگ خامنهای. به نظر نمیرسد که رژیم بتواند قدرت سابق خود را بازیابی کند، ضمن آنکه کشور همچنان زیر حملات بمباران قرار دارد.