خاموشیِ دوماهه؛ روانِ یک جامعه وقتی از جهان جدا میشود
آنچه در ایران رخ میدهد یک «قطعی اینترنت» بهمعنای متعارف نیست؛ یک جنایتِ خاموش است که همزمان اقتصاد، سلامت، حافظه، خانواده و روان را هدف گرفته است. اگر کشتار بدن را میکشد، خاموشیِ تحمیلی راهِ سوگ، خبر، نجات و همبستگی را میکشد.
شیلان سقزی
مرکز خبر - خاموشیِ اینترنت در ایران دیگر یک اختلال فنی نیست؛ یک زخمِ سیاسیِ ممتد است که تا امروز به روزِ پنجاهوچهارم رسیده و هنوز هم اکثریتِ مردم را از شبکهی جهانی جدا نگه داشته است. این قطع ارتباط، درست در میانهی جنگ و همزمان با فشار امنیتی و اقتصادی، جامعه را به وضعی میبرد که در آن نه خبرِ موثق بهراحتی میرسد، نه تماس با عزیزان پایدار است، نه کار و درآمد و آموزش و درمان بهنرمی ادامه پیدا میکند. وقتی یک دولت بهجای حفاظت از ارتباط، ارتباط را میبرد، در واقع فقط اینترنت را قطع نمیکند؛ «رابطه» را قطع میکند. و قطعِ رابطه، از منظر روانی، چیزی بسیار فراتر از خاموشیِ شبکه است. این وضعیت بنا بر گزارشهای تازهی نهادهای ناظر، پس از آغاز حملات جنگی در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ شکل گرفت و از آن زمان به شکلی کمسابقه و طولانی ادامه یافته است.
در سطحِ روانپزشکیِ اجتماعی، اولین ضربهی چنین خاموشیای «ابهامِ فلجکننده» است. ذهن انسان در برابرِ خطرِ روشن، حتی اگر خطرناک باشد، بهتر از خطرِ مبهم دوام میآورد؛ چون ابهام، مغز را در حالتِ هشدارِ بیپایان نگه میدارد. وقتی نه میدانی حملهای در راه است، نه میدانی شهرِ بعدی کجاست، نه میدانی آیا خبرها واقعیاند یا نه، دستگاهِ عصبی ناچار میشود بهطور مزمن در وضعیتِ آمادهباش بماند. همینجاست که بیخوابی، تپش، تمرکزِ فروریخته، خشمِ بیجهت، بیحسیِ عاطفی و احساسِ «خودم را نمیتوانم جمع کنم» شکل میگیرد. در تجربهی جاریِ ایران، این ابهام فقط ناشی از جنگ نیست؛ محصولِ محرومسازیِ عامدانه از اطلاعات است. چتمهاوس این روند را «دیجیتالسازیِ انزوا» و حرکت به سمتِ انزوای دیجیتالِ بلندمدت توصیف کرده و تأکید میکند که حکومت در حال عادیسازیِ نوعی جداسازیِ دیجیتالِ ساختاری است، نه صرفاً یک قطعِ موقت. این یعنی خاموشی، خودش به ابزارِ حکمرانی تبدیل شده است.
ضربهی دوم، بریدنِ طنابِ عاطفیِ میانِ انسانهاست. برای میلیونها نفر، اینترنت فقط سرگرمی یا کار نیست؛ پلِ میانِ اعضای خانوادهی پراکنده است. در روایتِ کسانی که بیرون از ایران ماندهاند، زندگی به دو علامتِ تیکِ پیام خلاصه میشود: آبی یا خاکستری، وصل یا قطع، آرامش یا سقوطِ ضربان. این کیفیتِ انتظار، خود یک وضعیتِ روانیِ خاص میسازد: آدمی هر بار صفحه را تازه میکند، چون مغز میخواهد عدمقطعیت را به قطعیت بدل کند؛ اما هر بار که نشانهای نمیرسد، اضطراب عمیقتر میشود. Rest of World از همین وضعیت بهعنوان «واقعیتِ اتصال با خانواده در ایران» یاد میکند و نشان میدهد که در دورانِ قطع ارتباط، حتی سادهترین مکالمهها با لایهای از مراقبت، سانسورِ خودخواسته، و ترس از لو رفتن همراه میشوند. مطالعههای پیشین هم نشان دادهاند که ارتباطِ دیجیتال برای خانوادههای جداافتاده یک منبعِ مهمِ بهزیستیِ عاطفی است؛ وقتی این منبع را میبُرند، تنها پیامِ اجتماعیِ آن «سکوت» نیست، بلکه تشدیدِ سوگِ معلق و احساسِ تنهاییِ تحمیلی است.
از همینجا میشود فهمید چرا محرومیت از اینترنت، در بطنِ خود، یک سیاستِ ضدخانواده است. خانواده در بحران، با خبر زنده میماند؛ با خبرِ سالم، با پیامِ رسیدن، با دیدنِ نشانهای که میگوید دیگری هنوز هست. قطعِ اینترنت این زنجیره را میشکند. در وضعیتِ ایران، خانوادهها برای فهمیدنِ اینکه عزیزشان زنده است یا نه، گاه به تلفنهای کوتاه، پیامهای ناقص، تماسهای ناپایدار، یا شبکههای دورزدنِ فیلتر وابسته شدهاند؛ اما همین مسیرها هم زیرِ فشارِ مراقبت و سرکوب بهسرعت از کار میافتند. Rest of World مینویسد که خانوادهها حتی برای مدت کوتاهی که پیامی میرسد، به محتوای پیام دقتی بیمارگونه پیدا میکنند، چون میدانند هر جمله ممکن است آخرین جمله باشد. این وضعیت فقط عاطفی نیست؛ روی بدن هم اثر میگذارد. وقتی پیوندِ امن با عزیزان قطع شود، سیستم عصبیِ انسان مدام بینِ امید و هراس نوسان میکند، و این نوسان در طولِ زمان به فرسودگیِ عصبی، تحریکپذیری، و احساسِ تهیشدن منجر میشود. چنین تجربهای را نمیتوان با «عدم دسترسی به شبکه» توضیح داد؛ اینجا موضوع، اخلال در پیوندِ زیستیِ انسان با جهانِ خود است.
خاموشیِ اینترنت فقط روان را نمیزند؛ اقتصادِ روزمره را هم فلج میکند. در گزارشهای تازه، گفته شده اقتصاد ایران در نتیجهی این خاموشی میلیاردها دلار زیان دیده و دسترسیِ کاملِ مردم به اینترنت جهانی به حدود دو درصدِ سطحِ پیش از جنگ سقوط کرده است. همزمان، حکومت برای گروههای «مجاز» و «مورد اعتماد» دسترسیِ محدود و گزینشی فراهم کرده: اینترنتِ نیمبند، «سیمکارتهای سفید»، اتصالِ سفیدفهرستی و دسترسیهایی که با معرفینامه و مجوز داده میشود. این یعنی شهروند عادی در تاریکی میماند، اما بخشِ برگزیدهی نظمِ قدرت روشن میماند. چنین تبعیضی از نظر روانی و اجتماعی مخربتر از خاموشیِ مطلق است، چون حسِ تحقیر را هم اضافه میکند: نه فقط از ارتباط محرومی، بلکه میبینی که دیگران به شرطِ وفاداری یا نزدیکی به قدرت، به همان چیزی دسترسی دارند که تو از آن محرومی. در همین فاصله، بازارِ سیاهِ اتصال رشد میکند؛ یعنی حتی امکانِ وصلشدن هم به کالا تبدیل میشود. این همان جایی است که خاموشی، بهجای یک «اقدام دفاعی»، به یک اقتصادِ تبعیض تبدیل میشود.
اما شاید عمیقترین اثرِ این خاموشی، حذفِ تجربهی جمعی از حقیقت باشد. در جنگ، مردم فقط به پیامهای شخصی نیاز ندارند؛ به نقشهی واقعیِ رخدادها نیاز دارند: کجا زده شده، چه کسی کشته شده، چه چیزی در حالِ فروپاشی است و چه خبرهایی دروغ است. وقتی اینترنت قطع میشود، این دانایی جمعی از میان میرود و جای آن را شایعه، ترس و روایتهای دستکاریشده میگیرد. Access Now هشدار داده که در جنگ، قطعِ اینترنت جانِ مردم را تهدید میکند، دسترسی به غذا و دارو را مختل میکند، به معیشت ضربه میزند و آسیبِ روانی و پریشانیِ شدید تولید میکند. چتمهاوس هم نوشته است که این خاموشی در ایران تنها ابزاری برای کنترلِ لحظهای نیست، بلکه بخشی از حرکتِ رژیم به سمتِ «انزوای دیجیتال» و ساختنِ یک فضای اطلاعاتیِ بسته است؛ فضایی که در آن حتی اطلاعاتِ قابلراستیآزمایی هم بهسختی عبور میکند. نتیجه، جمعی است که در عینِ حضورِ فیزیکی، از جهانِ مشترکِ خبر و حقیقت بیرون رانده میشود. این بیرونراندهشدن، از نظر روانی، معادلِ نوعی تبعیدِ داخلی است.
برای همین است که این خاموشی را باید نوعی خشونتِ شناختی هم دانست. وقتی مردم از دسترسی به خبر محروم میشوند، فقط از اطلاعات محروم نیستند؛ از توانِ فهمِ موقعیت هم محروم میشوند. مغزِ انسان برای تنظیمِ ترس، نیاز دارد محیط را بخواند. وقتی محیط تاریک شود، ذهن مدام بدترین سناریو را میسازد. این مکانیزم در تجربهی ایران بهوضوح دیده میشود: ترس از حمله، ترس از بمبارانِ بعدی، ترس از نبودِ دارو، ترس از بیخبریِ عزیزان، ترس از اینکه هیچچیز را نفهمی تا وقتی که خیلی دیر شده باشد. در چنین فضایی، اعتماد فرومیریزد و فرد بهتدریج واردِ حالتِ «یادگرفتهشدنِ بیقدرتی» میشود: این حس که هر کاری بکنی، اتصال دوباره ممکن نیست، و هیچ تلاش فردی تو را از تاریکی بیرون نمیآورد. این تجربه، نه فقط در سطحِ فردی، که در سطحِ نسلها اثر میگذارد، چون حافظهی جمعیِ شکست و تحقیر را میسازد.
در همین چارچوب باید به نقشِ پزشکی و سلامت هم نگاه کرد. وقتی اینترنت قطع میشود، فقط شبکههای اجتماعی از کار نمیافتند؛ راهِ دسترسی به اطلاعاتِ درمانی، هماهنگیِ دارویی، پیگیریِ بیمار، و حتی تماس با مراکز درمانیِ دوردست هم دشوارتر میشود. مقالهی تازهی لَنست دربارهی خاموشیهای اینترنتی در ایران تصریح میکند که استفاده از اینترنت بهعنوان ابزارِ سیاسی، آسیبهای شدید به حقِ سلامت وارد میکند. این موضوع در جنگ معنای دوچندان دارد: دارو، خبرِ جابهجاییِ بیمار، اطلاع از شرایطِ اورژانس، و هماهنگیِ خانواده برای رسیدگی به مجروح یا سالمند، همه به ارتباط وابستهاند. وقتی ارتباط قطع باشد، بدنها هم در خطر بیشتری قرار میگیرند. به زبانِ ساده، خاموشیِ اینترنت در جنگ فقط «رنجِ دیجیتال» نیست؛ میتواند به رنجِ جسمی، درمانگریزی، تأخیر در رسیدنِ کمک و افزایشِ مرگومیر منجر شود. همین است که نهادهای حقوق دیجیتال بارها گفتهاند اینترنتِ قطعشده در منازعه، یک آسیبِ انسانیِ مستقیم است، نه یک اقدامِ فنیِ خنثی.
آنچه در ایران جریان دارد، از این منظر، چیزی شبیه تحمیلِ تنهاییِ جمعی است. شهروندان نهفقط از جهان جدا میشوند، بلکه از یکدیگر هم جدا میشوند؛ از محله، از کار، از مدرسه، از بیمارستان، از خانواده، از دوست و از روایتِ مشترکِ واقعیت. در همین حال، حکومت با اینترنتِ محدود، شبکهی داخلی و دسترسیِ گزینشی، بهجای بازکردنِ فضا، یک نظمِ طبقاتیِ ارتباطی میسازد: بعضیها وصلاند، بعضیها نیمهوصلاند، اکثریت عملاً جدا. این ساختار، از نظر روانی بهطرز تحقیرآمیزی فرساینده است، چون انسان را به این نتیجه میرساند که دسترسی به جهان نه حق، بلکه امتیاز است. و وقتی حق به امتیاز تبدیل شود، کرامتِ روزمره فرو میریزد. در چنین شرایطی، «بیخبری» فقط فقدانِ خبر نیست؛ شکلِ تازهای از سلطه است.
اگر بخواهیم این وضعیت را نامگذاری کنیم، شاید دقیقترین نامش «محاصرهی روانیِ دیجیتال» باشد. این محاصره با توپ و تانک انجام نمیشود، اما منطقش همان منطقِ محاصره است: بستنِ راهِ خروج، کندکردنِ جریانِ نفس، ایجادِ ترسِ پایدار، و واداشتنِ جمعیت به زندگی در اتاقی که پنجرههایش یکییکی بسته میشوند. تفاوت در این است که اینبار، محاصره حتی به درونِ ذهن نفوذ میکند؛ چون ذهنِ انسان وقتی از جهانِ بیرون قطع شود، برای حفظِ خود شروع به حدسزدن، بزرگکردنِ تهدید و کوچککردنِ امید میکند. از همین روست که خاموشیِ دوماهه را باید فراتر از یک اقدام امنیتی دید: این یک تکنیکِ حکمرانی بر روان است. و در برابرِ چنین تکنیکی، مقاومت فقط فنی نیست؛ شهادتدادن، روایتکردن، مستندسازی، و تبدیلِ تجربهی شخصی به امرِ عمومی نیز بخشی از مقاومتاند. این خاموشی اگرچه مردم را از جهان جدا کرده، اما هنوز نمیتواند حقیقتِ رنج را برای همیشه خاموش کند.
در نهایت، آنچه در ایران رخ میدهد یک «قطعی اینترنت» بهمعنای متعارف نیست؛ یک جنایتِ خاموش است که همزمان اقتصاد، سلامت، حافظه، خانواده و روان را هدف گرفته است. اگر کشتار بدن را میکشد، خاموشیِ تحمیلی راهِ سوگ، خبر، نجات و همبستگی را میکشد. و شاید به همین دلیل است که اثرِ آن در بلندمدت حتی از خشونتِ آشکار هم فرسایندهتر باشد: چون مردم را در حالی ویران میکند که هر روز مجبورند وانمود کنند «فقط اینترنت نیست». اما هست؛ و دقیقاً همانقدر که هست، زندگی را از کار میاندازد.