کارگران و تاوان جنگی که حاکمان ساختند

پرشنگ دولتیاری

اول ماه مه، روز جهانی کارگر، در تقویم جهان روز بازخواست است. روزی است برای شمردن بدن‌هایی که اقتصاد را سرپا نگه داشتند اما هر بار که سیاست به دیوار خورد، نخستین بدن‌هایی بودند که قربانی شدند. روزی است برای نگاه کردن به دست‌هایی که کارخانه، جاده، بندر، معدن و شهر را ساختند اما در لحظه بحران، هیچ‌کس از آن‌ها نپرسید آیا حاضرند بهای تصمیمات بالا را بپردازند یا نه. این روز از دل جشن نیامده، از دل خون آمده است؛ از شیکاگو، از اعتصاب، از گلوله، از آن لحظه تاریخی که کارگران فهمیدند هرگاه قدرت به بن‌بست می‌رسد، راه نجات خود را از جیب و جان آنان پیدا می‌کند.

فلسفه اول مه دقیقاً همین است، یادآوری اینکه طبقه کارگر همیشه آخرین حلقه زنجیره تصمیم‌گیری و نخستین حلقه زنجیره قربانی شدن است. رزا لوگزامبورگ بیش از یک قرن پیش هشدار داده بود که نظم‌های سیاسی و اقتصادی در لحظات بحران، برای بقای خود ناگزیر به تولید و بازتولید ویرانی‌اند، یا از مسیر جنگ و یا از مسیر بلعیدن زندگی اجتماعی. در منطق او، جنگ فقط برخورد ارتش‌ها نیست؛ جنگ لحظه‌ای است که ساختار قدرت، هزینه بقای خود را به فرودستان منتقل می‌کند و آنان را سپر شکست‌هایش می‌سازد.

به همین دلیل، روز جهانی کارگر فقط روز مطالبه دستمزد نیست؛ روز اعتراض به تمام سازوکارهایی است که زندگی کارگران را سوخت ادامه سیاست می‌کنند و امسال این حقیقت در ایران با خشونتی عریان خود را نشان داده است. اول مه در حالی فرا رسیده که میلیون‌ها کارگر زن و مرد نه فقط با دستمزدهای پایین، قراردادهای موقت، تورم افسارگسیخته و بی‌ثباتی مزمن، بلکه با پیامدهای جنگی دست‌وپنجه نرم می‌کنند که می‌شد از آن پرهیز کرد؛ جنگی که حاصل صرفاً حمله بیرونی نبود، حاصل سال‌ها انباشت تنش، سیاست خارجی ماجراجویانه ولایت فقیه و نپذیرفتن مذاکره‌ای بود که می‌توانست کشور را از سقوط به این پرتگاه دور نگه دارد.

واقعیت این است که این جنگ فقط در میدان نظامی آغاز نشد؛ بسیار پیش‌تر، در اتاق‌های سیاست آغاز شده بود؛ همان‌جا که هر امکان مصالحه، هر پنجره دیپلماسی و هر هشدار نسبت به فرسایش جامعه به نام «مقاومت» کنار گذاشته شد و سرنوشت میلیون‌ها انسان به گروگان شعار سپرده شد.

پیش از آن‌که موشکی شلیک شود، ایران در سطح سیاست شکست خورده بود؛ شکست در ترجیح دادن گفت‌وگو به تقابل، عقلانیت به هیجان ایدئولوژیک و منافع عمومی به نمایش قدرت، اما همان‌طور که همیشه در تاریخ رخ داده، آنان که بحران را ساختند، پرداخت‌کنندگان اصلی آن نیستند. آن‌که تصمیم گرفت مذاکره نکند، امروز نان از سفره‌اش کم نشده است. آن‌که تنش را تا مرز انفجار برد، امروز نگران تمدید قرارداد سه‌ماهه و اجاره‌خانه عقب‌افتاده نیست. آن‌که از « مقاومت قهرمانانه» سخن گفت، امروز در صف روغن، دارو و برنج نمی‌ایستد. این بار نیز هزینه اصلی را همان طبقه‌ کارگر می‌پردازد که هیچ سهمی در تولید بحران نداشته است.

در روایت رسمی، جنگ با آژیر و دود و انفجار شناخته می‌شود؛ اما برای کارگر، جنگ خیلی زودتر آغاز می‌شود، یعنی از لحظه‌ای که کارخانه سفارش جدید نمی‌گیرد، از وقتی پیمانکار می‌گوید «فعلاً نیرو نمی‌خواهیم»، از زمانی که قیمت نان و دارو و کرایه هر هفته بالا می‌رود، از وقتی پدر خانواده ناچار می‌شود میان اجاره‌خانه و خرید گوشت یکی را انتخاب کند. جنگ برای فرودستان، قبل از آن‌که به خرابه تبدیل شود، به تعلیق زندگی تبدیل می‌شود. آنچه امروز در ایران جریان دارد، دقیقاً همین است، یعنی یک فروپاشی تدریجی اما عمیق در سطح معیشت و اشتغال. صنایع نفت، پتروشیمی، فولاد، معادن، بنادر، حمل‌ونقل و زنجیره‌های تأمین که ستون‌های حیاتی اقتصادند، در اثر ناامنی، اختلال، رکود و کاهش تقاضا به کانون بحران تبدیل شده‌اند.

تعطیلی یا نیمه‌تعطیلی این مراکز فقط توقف چند خط تولید نیست؛ قطع شدن رشته حیات هزاران خانواده است. این ویرانی اکنون در آمار و در چهره شهرها دیده می‌شود، کارگرانی با ۴ تا ۲۰ سال سابقه، حتی در آستانه بازنشستگی، ناگهان کنار گذاشته شدند. در واحدهای معدنی و صنعتی، صدها کارگر شغل خود را از دست داده‌اند. مثلا در کارخانه نساجی بروجرد، از حدود ۸۰۰ کارگر، نزدیک به ۷۰۰ نفر بیکار شده‌اند و حتی در شرکت‌های بزرگ بخش خصوصی و اقتصاد دیجیتال نیز موج اخراج به انبارداری، مالی، لجستیک و خدمات رسیده است. این یعنی جنگ ارتش بیکاران می‌سازد. یک معدن که از مدار خارج می‌شود، هزاران خانواده را از مدار معاش بیرون می‌اندازد. یک کارخانه تعطیل، فقط تولید را نمی‌خواباند؛ امید را می‌خواباند. یک بندر مختل، فقط تجارت را کند نمی‌کند؛ لقمه نان باربر، راننده، فروشنده و کارگر روزمزد را معلق می‌کند.

سال‌ها با ایدئولوژی‌های تویه نشده گفته شد مذاکره یعنی عقب‌نشینی، یعنی سازش، یعنی ضعف. سال‌ها سیاست رسمی بر این مدار چرخید که می‌توان با انباشت تنش و فرسایش دیپلماسی، کشور را در آستانه انفجار نگه داشت و همچنان از مردم خواست تاب بیاورند، اما آنچه عامدانه نادیده گرفته شد این بود که شکست دیپلماسی فقط یک شکست سیاسی نیست؛ خیلی زود به شکست نان مردم تبدیل می‌شود. اگر امکان مذاکره پیش از جنگ جدی گرفته می‌شد، اگر کاهش تنش به عنوان ضرورتی برای حفظ زندگی مردم فهم می‌شد، اگر منافع میلیون‌ها مزدبگیر بر شعارهای منطقه‌ای اولویت پیدا می‌کرد، امروز ایران هم‌زمان زیر فشار ویرانی نظامی و اقتصاد ازهم‌گسیخته قرار نداشت. امتناع از مذاکره فقط امتناع از نشستن پای میز گفت‌وگو نبود؛ امتناع از جلوگیری از این سطح از فروپاشی اجتماعی بود. نتیجه اکنون روشن است که هزاران ثبت‌نام برای بیمه بیکاری در مدت کوتاه، چند میلیون شغل رسمی و دیجیتال ازدست‌رفته و با احتساب مشاغل غیررسمی چند میلیون معیشت معلق.

این همان صلحی است که وقتی در زبان سیاست تحقیر شد، در زبان جامعه به بیکاری ترجمه شد. هانا آرنت در تحلیل فاجعه‌های قرن بیستم از لحظه‌ای سخن می‌گوید که انسان‌ها برای ماشین قدرت به «موجودات نادیده گرفته شده» تبدیل می‌شوند؛ انسان‌هایی که بودن یا نبودن‌شان در منطق حاکم تفاوتی ندارد. اکنون جامعه کارگری ایران امروز به شکلی هولناک به همین نقطه رانده شده است. کارگری که شغلش با یک تصمیم سیاسی یا یک اختلال اقتصادی دود می‌شود، کارگری که بیمه و حمایت مؤثر ندارد، کارگری که زیر تورم له می‌شود و حتی حق سازماندهی مستقل برای دفاع از خود را ندارد، در منطق موجود به نیرویی بدل می‌شود که حذف‌پذیر است، او فقط استثمار نمی‌شود؛ به حاشیه رانده می‌شود، بی‌صدا می‌شود و آرام‌آرام به جمعیت مازاد تبدیل می‌شود؛ جمعیتی که ساختار قدرت از آن فقط دوام آوردن در سکوت می‌خواهد.
         

        

طبقه‌ای که همیشه تاوان «تصمیمات بزرگ» را می‌دهد

جامعه کارگری ایران پیش از جنگ نیز زیر خط فقر ایستاده بود؛ با قراردادهای موقت، بیمه‌های بی‌اثر، دستمزدهای بی‌تناسب و سرکوب تشکل‌های مستقل. اما جنگ این وضعیت را از یک بحران مزمن به یک فاجعه تمام‌عیار تبدیل کرده است. اکنون مسئله فقط شکاف دستمزد و تورم نیست؛ مسئله حذف شغل، توقف تولید، سقوط قدرت خرید، کمبود دارو، ناامنی روانی و بی‌آیندگی مطلق است. کارگر امروز فقط استثمار نمی‌شود؛ از امکان تصور فردا محروم می‌شود. نمی‌داند ماه بعد کارخانه‌اش باز است یا نه. نمی‌داند اجاره‌خانه را می‌دهد یا نه. نمی‌داند داروی فرزندش پیدا می‌شود یا نه. این یعنی جنگ فقط سقف‌ها را خراب نکرده؛ زمان آینده را هم از طبقه کارگر دزدیده است. فرمان جنگ را بالا می‌دهند و بهایش را پایین می‌پردازند. این همان معادله همیشگی قدرت است که بحران در بالا تولید می‌شود و آوارش پایین می‌ریزد.

به همین دلیل، اول مه امسال در ایران را نمی‌توان فقط روز مطالبه دستمزد بیشتر دانست. این روز باید روز اعتراض علیه دو همزاد ویرانگر باشد، جنگ و سیاستی که راه‌های جلوگیری از جنگ را آگاهانه بست. کارگران ایران قربانی صرفاً بمب‌ها نیستند؛ قربانی سال‌ها بی‌اعتنایی به صلح‌اند. قربانی این توهم خطرناک‌اند که می‌توان بدون مذاکره، بدون عقلانیت و بدون درنظر گرفتن تاب‌آوری جامعه، کشور را در میدان تقابل دائمی نگه داشت و بعد از مردم خواست «مقاومت» کنند.

مقاومت وقتی از سفره خالی مطالبه می‌شود، دیگر فضیلت ساختگی نیست، شکل سازمان‌یافته تحمیل رنج است. اول مه امسال روز آن است که این حقیقت بی‌پرده گفته شود، کارگران ایران تاوان جنگی را دادند که انتخابش نکردند، تاوان صلحی را دادند که حاکمان جدی نگرفتند و اکنون باید تاوان بازسازی و تورم پس از آن را نیز بدهند. در این کشور، تصمیمات بزرگ همیشه در بالا گرفته می‌شود و آوارش همیشه پایین می‌ریزد و زیر این آوار، پیش از همه، کارگر ایستاده است، با دست‌هایی که هنوز کار می‌کنند، با سفره‌ای که هر روز خالی‌تر می‌شود و با این پرسش که چرا همیشه نان او باید تاوان سیاست باشد.