از مانفیست «ژن، ژیان، آزادی» تا شعارهای ارتجاعی

شعارها فقط کلمات خیابانی نیستند؛ آن‌ها افق سیاسی جنبش‌ها را عیان می‌کنند. از «ژن، ژیان، آزادی» تا شعارهای حذف‌محور اخیر، زبان اعتراض شکاف‌های واقعی اپوزیسیون و دو تصور متضاد از آینده‌ی ایران را آشکار می‌سازد.

شیلا قاسمخانی

مرکز خبر- در جریان اعتراضات دی ماه ١۴۰۴، شکاف معناداری میان نیروهای سلطنت‌طلب و دیگر جریان‌های معترض بیش از هر زمان دیگری خود را نشان داده است. این شکاف نه صرفاً سیاسی، بلکه هویتی و گفتمانی است. در این یادداشت کوتاه، با تمرکز بر شعارها و شیوه‌ی سازمان‌دهی تظاهرات، استدلال می‌کنم آنچه در خیابان فریاد زده می‌شود، صرفاً واکنشی لحظه‌ای نیست؛ بلکه نقشه‌ی راهی است که افق آینده‌ی اعتراضات و امکان‌های پیشِ‌رو را ترسیم می‌کند. شعارها فقط ابزار تخلیه‌ی خشم نیستند. آن‌ها یکی از دقیق‌ترین شاخص‌ها برای فهم هویت جمعی، سطح آگاهی اجتماعی، مرزهای همبستگی و خطوط حذف‌اند.

 


        

اهمیت کلیدی شعارها

شعارها یکی از دقیق‌ترین ابزارها برای فهم هویت جمعی، سطح آگاهی سیاسی و اجتماعی، و افق‌های ممکن یک جنبش اعتراضی‌اند. آن‌ها نشان می‌دهند جامعه در چه مرحله‌ای از خودآگاهی ایستاده، چه چیزی را آزادی می‌داند، نسبت به کدام اشکال تبعیض حساس است و چه مرزهایی میان «خود» و «دیگری» ترسیم می‌کند. مفاهیمی چون آزادی، برابری، عدالت اجتماعی و آزادی بیان، نه در بیانیه‌های رسمی، بلکه پیش از هر چیز در زبان شعارها عینیت می‌یابند.

شعارها همچنین نقشی محوری در ایجاد همبستگی و بسیج اجتماعی ایفا می‌کنند. شعارهای مشترک، افراد و گروه‌های پراکنده را به یک «ما»ی سیاسی بدل می‌سازند و امکان کنش هماهنگ را فراهم می‌کنند. تجربه‌ی شعار «ژن، ژیان، آزادی» در جنبش ۱۴۰۱ نشان داد چگونه یک زبان ایجابی و غیرحذفی می‌تواند مرزهای ملی، اتنیکی، جنسیتی و طبقاتی را درنوردد و به محور وحدت بدل شود؛ محوری که نه بر نفی دیگری، بلکه بر کرامت انسانی استوار است.

در بسیاری از مواقع، شعارها نه از بالا، بلکه از دل خیابان زاده می‌شوند و حتی به رهبران و جریان‌های رسمی تحمیل می‌گردند. لحظه‌ای که زنان سقزی، در واکنش به قتل حکومتی ژینا امینی، با برداشتن روسری‌ها و فریاد «ژن، ژیان، آزادی» به خیابان آمدند، نقطه‌ی عطفی در مسیر اعتراضات رقم خورد. این شعار، فراتر از یک مطالبه‌ی مقطعی، به فلسفه‌ای سیاسی بدل شد که هم‌زمان تبعیض‌های جنسیتی، اتنیکی، اقتصادی و اجتماعی را نشانه گرفت و مسیر حرکت جنبش را تعیین کرد.

نمونه‌های عینی این کارکرد را می‌توان در تظاهرات اخیر خارج از کشور نیز دید. در راهپیمایی ۱۷ ژانویه پاریس، که با مشارکت گسترده‌ی کلکتیوهای ایرانی، کوردی، فمینیستی-کوئیر، چپ، سندیکاها و نهادهای حقوق بشری برگزار شد، شعارها نه‌تنها خواسته‌های مشترک معترضان، بلکه اهداف تاکتیکی کوتاه‌مدت و افق‌های استراتژیک بلندمدت را شفاف کردند. حضور ۵ تا ۷ هزار نفر با شعارهای ایجابی و مترقی نشان داد زبان خیابان چگونه می‌تواند به‌جای تفرقه، حامل هم‌افزایی باشد. تظاهرات برلین نیز با حفظ محور «ژن، ژیان، آزادی»، پیوند خود را با اعتراضات داخل ایران تثبیت کرد.

در نهایت، شعارها ابزار نقد قدرت و سند تاریخی جنبش‌ها هستند. آن‌ها سیاست‌های مسلط را به چالش می‌کشند و در حافظه‌ی جمعی ثبت می‌شوند تا در بزنگاه‌های بعدی دوباره احضار شوند. از این‌رو، بررسی شعارها صرفاً تحلیل زبان نیست؛ بلکه خوانش فشرده‌ای از مناسبات قدرت، نیروهای مسلط و افق‌های ممکن آینده است.

 



        

از شعارهای حذف‌محور تا بازتولید اقتدارگرایی

گوش سپردن به زبان خیابان، شکاف‌های واقعی را بی‌واسطه عیان می‌کند. در اعتراضات اخیر، بخشی از نیروهای سلطنت‌طلب با کنار گذاشتن شعار «ژن، ژیان، آزادی» و جایگزین کردن آن با شعارهای سلبی، نوستالژیک و اقتدارگرایانه، عملاً فاصله‌ی خود را با یک جنبش فراگیر و دموکراتیک آشکار کردند؛ جنبشی که می‌توانست مبنای تداوم و تعمیق اعتراضات باشد.

شعارهایی مانند «جاوید شاه»، «هر کی نگه جاوید شاه، یا چپیه یا مولا»، «مرگ بر سه فاسد: مولا، چپی، مجاهد» و در روزهای اخیر «مرگ بر کورد»، نه لغزش‌های اتفاقی، بلکه بیان فشرده‌ی یک افق فکری مشخص‌اند: افقی حذف‌محور، انحصارطلب و مبتنی بر تقسیم جامعه به «خودی» و «غیرخودی». تنها همین یک شعار ـ «مرگ بر کورد» ـ برای فروپاشی ادعای دموکراسی‌خواهی این جریان کفایت می‌کند. این شعار نه بیان خشم لحظه‌ای، بلکه نفی صریح برابری و کرامت انسانی است؛ شعاری که شکاف میان ملت‌های تحت ستم در ایران را تعمیق می‌کند، اعتماد اقلیت‌ها را از میان می‌برد و هم‌زمان به جمهوری اسلامی خوراک تبلیغاتی می‌دهد. هیچ آینده‌ی دموکراتیکی با شعار «مرگ بر» علیه یک ملت ساخته نمی‌شود.

این زبان حذف، صرفاً در سطح شعار باقی نمانده و در کنش‌های میدانی نیز بازتولید شده است. در تظاهرات تورنتو، پاره کردن پرچم آذربایجان توسط سلطنت‌طلبان، نشانه‌ای عینی از منطق انکار هویت‌های غیرفارس و غیرمرکزی بود. بر اساس گزارش شاهدان عینی و ویدئوهای منتشرشده، در بسیاری از تجمعات، منتقدان سلطنت‌طلبان با فحاشی، تهدید و حتی خشونت فیزیکی از میدان به‌در شده‌اند. در لس‌آنجلس، حمله به یک شهروند کورد که بر خودروی خود نوشته بود «نه شاه می‌خواهیم، نه شیخ»، نمونه‌ای روشن از عدم تحمل هر صدای مخالف است.

در این چارچوب، فاصله‌ی میان گفتار رسمی و واقعیت میدانی به‌وضوح دیده می‌شود. در حالی که رضا پهلوی از آزادی و دموکراسی سخن می‌گوید، تأکید مداوم او بر ملی‌گرایی مرکزگرا، «تمامیت ارضی» و «ایران واحد»، به‌شکلی مستقیم در شعارها و رفتار هوادارانش بازتاب می‌یابد. این گفتمان، مطالبات ملت‌هایی چون کوردها را که صرفاً به تغییر حکومت محدود نمی‌شود و بر حق، کرامت، زبان و برابری ساختاری تأکید دارد، به حاشیه می‌راند؛ مطالباتی که با تصور «ایران واحدِ متمرکزِ شاه‌محور» در تعارضی بنیادین قرار دارد.

آنچه در نهایت از دل این شعارها و رفتارها بیرون می‌آید، بازتولید همان منطق اقتدارگرایی است، اما با لباسی نو. رابطه‌ی رعیت–پادشاه، منطق «یا با ما، یا بر ما» و نفی تکثر، شالوده‌ی این رویکرد را می‌سازد. چنین منطقی نه به آزادی می‌انجامد و نه به برابری؛ بلکه در نهایت به خشونت، حذف و سرکوب هر صدای منتقد منتهی می‌شود.

این رویکرد از ناسیونالیسم مرکزگرا و فارس‌محور و از هراس دائمی «تجزیه‌ی ایران» تغذیه می‌کند؛ همان گفتمان امنیتی آشنای جمهوری اسلامی، این‌بار در قامت اپوزیسیون. تناقض تلخ آن‌جاست که گفتمانی مدعی «ایران آزاد» است، اما همان زبان نفرت، حذف و انکار را علیه ملت‌ها بازتولید می‌کند. از دل چنین افقی، نه بدیلی برای جمهوری اسلامی، بلکه نسخه‌ای دیگر از همان منطق اقتدارگرایانه زاده می‌شود.

 

 


        

دو مسیر، دو افق: آینده از دل کدام زبان زاده می‌شود؟

آنچه امروز در شعارها و رفتارهای خیابانی دیده می‌شود، صرفاً اختلاف‌نظر سیاسی یا رقابت میان اپوزیسیون‌ها نیست؛ بلکه نشانه‌ی تقابل دو افق بنیادین برای آینده‌ی ایران است. این دو افق، نه در برنامه‌های مکتوب یا مصاحبه‌های رسمی، بلکه در زبان خیابان و منطق کنش جمعی خود را آشکار می‌کنند.

تجمعات سلطنت‌طلبان عمدتاً حول بازگشت شاه، نوستالژی پیش از ۱۳۵۷ و مخالفت هم‌زمان با جمهوری اسلامی، نیروهای چپ و  اتنیک‌ها و اصناف و ... سازمان می‌یابند. شعارهای این جریان، اغلب سلبی، حذف‌محور و مبتنی بر بازتعریف یک مرکز واحد قدرت‌اند؛ مرکزی که قرار است بار دیگر «وحدت» را از بالا تحمیل کند. در این چارچوب، «ملت» نه مجموعه‌ای متکثر از سوژه‌های برابر، بلکه توده‌ای یکدست فرض می‌شود که باید زیر پرچم یک روایت رسمی گرد آید. هر صدای متفاوت، چه اتنیکی، چه سیاسی و چه ایدئولوژیک، بالقوه تهدید تلقی می‌شود.

 

در مقابل، جنبش «ژن، ژیان، آزادی» افقی متفاوت را ترسیم می‌کند. این جنبش نه حول یک رهبر، بلکه حول یک زبان مشترک شکل گرفت؛ زبانی ایجابی که به‌جای نفی دیگری، بر کرامت، برابری و حق زیستن تأکید داشت. شعارهای آن، هم‌زمان سیاسی، اجتماعی و هویتی بودند و نشان می‌دادند مسئله صرفاً تغییر شکل حکومت نیست، بلکه بازتعریف رابطه‌ی قدرت، شهروندی و زیست جمعی است. در این افق، آزادی بدون برابری بی‌معناست و «ایران» نه یک هویت واحد تحمیلی، بلکه شبکه‌ای از ملت‌ها، زبان‌ها و تجربه‌های زیسته‌ی متکثر است.

از این منظر، بازگشت به شعارهای حذف‌محور و منطق «یا با ما یا بر ما» نه یک خطای تاکتیکی، بلکه عقب‌گردی تاریخی است. جامعه‌ای که بیش از یک قرن برای محدود کردن قدرت مطلقه، به‌رسمیت شناختن حقوق شهروندی و عبور از منطق رعیت‌‌حاکم هزینه داده، نمی‌تواند آینده‌ی خود را بر زبانی بنا کند که نفرت قومی، انکار تکثر و مرکزگرایی اقتدارطلب را بازتولید می‌کند. تجربه‌ی تاریخی ایران، از مشروطه تا امروز، بارها نشان داده است که اقتدارگرایی، حتی اگر با وعده‌ی نظم، امنیت یا نجات ملی عرضه شود، در نهایت به سرکوب، حذف و بازتولید خشونت