هلهله بر اجساد یا پیشدرآمد پایان؟
کشتار دیماه ۱۴۰۴ برآمده از منطق بقای حکومتی است که خشونت را عادی میکند. وقتی این خشونت جشن گرفته میشود، مرگ به زبان قدرت بدل میگردد. هلهله بر اجساد، نشانهی اقتدار نیست؛ هشدار یک مرحلهی خطرناکتر است.
کَزی کوردستانی
مرکز خبر- در تاریخ مدرن، اغلب دولتها- حتی خشنترین و اقتدارگراترین آنها-ناگزیر بودهاند نوعی نسبت نمادین با «مردم» برقرار کنند؛ نسبتی ولو صوری، ولو جعلی، ولو مبتنی بر مهندسی رضایت. اما گونهای از حکومتها وجود دارند که اساساً مردم را نه منبع مشروعیت، نه سوژهی سیاسی و نه حتی مسئلهی مرکزی خود تلقی میکنند. این حکومتها را میتوان «حکومتهای استثنایی» نامید؛ ساختارهایی که نه کاملاً استبدادی به معنای کلاسیک هستند، نه صرفاً توتالیتر به معنای قرن بیستمی و نه فقط مافیایی؛ بلکه ترکیبی نادر و خطرناک از هر سه، آنهم درون یک ایدئولوژی دینی خاص.
جمهوری اسلامی ایران نمونهی برجستهی این ترکیب است. منبع مشروعیت این نظام نه ارادهی عمومی، نه قرارداد اجتماعی و نه حتی ناسیونالیسم مدرن است؛ بلکه آسمان است. امام، ولیفقیه، نایب امام غایب و در نهایت «امر الهی» زنجیرهای میسازند که هرگونه پاسخگویی زمینی را از پیش منتفی میکند. در چنین ساختاری، مردم نه شهروند، بلکه «مطیعانِ بالقوهی بیحق» هستند؛ جمعیتی که وجودشان برای بسیج، مالیات، سربازگیری و نمایش لازم است، اما ارادهشان نه.
این نسبت، نسبتی وحشتناک است؛ حکومت نه از مردم میترسد و نه به آنها نیاز دارد، اما همزمان آنها را تهدیدی بالقوه میداند. نتیجه، حکمرانی مبتنی بر سوءظن دائمی است. جامعه نه شریک سیاست، بلکه میدان کنترل است. اینجا خشونت نه استثناء، بلکه قاعدهی پنهان نظم است؛ قاعدهای که در بزنگاهها عریان میشود.
فقه، بقا و ضرورتِ کشتار
برای فهم کشتار دیماه ۱۴۰۴، باید از سطح واکنشهای امنیتی فراتر رفت و به لایهی فقهی-ساختاری قدرت بازگشت. در فقه سیاسی شیعهی حاکم، «حفظ نظام» بر هر امر دیگری تقدم دارد. این گزاره نه شعاری سیاسی، بلکه حکم فقهی است. نظام، چون منتسب به امر الهی است، خودِ خیر تلقی میشود؛ و هر آنچه بقای آن را تهدید کند، شر مطلق است.
در این چارچوب، خشونت نه شکست سیاست، بلکه ابزار مشروع آن است. کشتار، اگر به بقای نظام کمک کند، نهتنها مجاز که واجب میشود. این منطق، همانجاست که فقه به تکنیک حکمرانی توتالیتر پیوند میخورد. توتالیتاریسم، برخلاف استبداد کلاسیک، به حذف فیزیکی بهمثابه ابزار نظم باور دارد؛ نه برای تنبیه گذشته، بلکه برای مهندسی آینده.
دیماه ۱۴۰۴ از این منظر «واکنش هیجانی» نبود. کشتار، تصمیم ساختاری بود. ساختار مافیایی جمهوری اسلامی-متکی بر شبکههای اقتصادی، امنیتی و ایدئولوژیک درهمتنیده-در لحظهای که خیابانها از کنترل نمادین خارج شدند، به ابزار اصلی خود بازگشت؛ مرگ. این مرگ، پیامی داشت؛ نظم، حتی بدون رضایت، پابرجاست.
افسانهی شکاف مردم–حاکمیت
در ادبیات سیاسی رایج، مدام از «شکاف» یا «گسست» میان مردم و حاکمیت سخن گفته میشود. اما در یک نظام ایدئولوژیک مافیاییِ نفتی، این مفهوم بیش از آنکه تحلیلی باشد، فریبی تحلیلی است. شکاف زمانی معنا دارد که حاکمیت، دستکم بهطور ساختاری، به مردم وابسته باشد. در جمهوری اسلامی، چنین وابستگیای وجود ندارد.
درآمد نفت، رانتهای منطقهای، اقتصاد نظامی-امنیتی و پیوند با شبکههای فراملی، نظام را از مالیات و رضایت عمومی بینیاز کرده است. «انتخابات»، «مشارکت» و «نمایندگی» صرفاً کارکرد روبنایی دارند؛ برای مدیریت افکار عمومی داخلی و انحراف نگاه بینالمللی. دموکراسی در اینجا نه ارزش، بلکه ماسک است.
بنابراین، آنچه بهعنوان شکاف توصیف میشود، در واقع تداوم همان نسبت اولیه است؛ حکومتی که مردم را هرگز به رسمیت نشناخته، حالا از نافرمانی آنها شگفتزده نمیشود؛ بلکه فقط در پی مهار آن است. تعجب از خشونت، نتیجهی پذیرفتن همان افسانهی شکاف است.
کشتار دیماه ۱۴۰۴ و سیاستِ پساکشتار
اگر کشتار دیماه ۱۴۰۴ تعجببرانگیز به نظر میرسد، نه بهدلیل شدت آن، بلکه بهدلیل فراموشی تاریخ این نظام است. از دههی شصت تا آبان ۱۳۹۸ و خیزشهای بعدی، جمهوری اسلامی همواره نشان داده که در مواجهه با تهدید خیابانی، مرزی برای خشونت نمیشناسد.
اما آنچه اینبار اهمیت ویژه دارد، رفتار حکومت پس از کشتار است. رژههای موتوری نیروهای سرکوب، بوقها، کفزدنها و نمایش پیروزی در خیابانهای خیلی از شهرهای ایران که در آنها کشتار رخ داده، از تهران تا رشت، اصفهان، کرماشان و دیگر شهرهای ریز و درشت سرکوبشده، صرفاً جشن نیست؛ آیین است. آیینِ زهرچشمگیری.
رژهی موتوری نیروهای سرکوب، با سلاحهای نمایان، بوقها، سوتها و ژستهای پیروزمندانه، صرفاً نمایش قدرت نیست؛ این رژه یک آیین مرگ است. در شهرهایی که هنوز بوی خون و عزاداری در هواست، این حرکت چیزی جز اعلام حاکمیت مرگ بر زندگی نیست. حکومت مافیاییِ شیعیِ توتالیتر، با این رژه، پیامی دوگانه مخابره میکند؛ از یکسو به جامعه میگوید که سوگ شما به رسمیت شناخته نمیشود و مرگ عزیزانتان نه فاجعه، بلکه سرمایهی اقتدار ماست؛ و از سوی دیگر، به نیروهای خود آموزش میدهد که خشونت را نه پنهان، بلکه جشن بگیرند. اینجا خشونت از سطح ابزار به سطح لذت سیاسی ارتقا مییابد. رژه، لحظهای است که حکومت دیگر حتی تظاهر به نظم اخلاقی هم نمیکند؛ مرگ را به خیابان میآورد، بر آن میخندد و آن را بوقزنان اعلام میکند. این کنش، شکلی از تجاوز نمادین به بدن جمعی جامعه است؛ تحقیر داغدیدگان، لگدمالکردن سوگ و واداشتن شهروند به تماشای پیروزی قاتل. در منطق چنین حکومتی، این رژه نه خطا و نه افراط، بلکه ضرورت است؛ زیرا قدرتی که مشروعیت ندارد، ناچار است پیروزی را بازی کند، حتی اگر آن پیروزی چیزی جز غلبهی موقت مرگ بر زندگی نباشد. اینجا سیاست سویهی عریان فاشیستی خود را نشان میدهد؛ جایی که حکومت، نه با قانون، نه با معنا، بلکه با نمایش لذتمندِ اعمال خشونت بر جامعهی زخمخورده حکومت میکند.
اینجا سیاست وارد قلمرو سادیسم از سوی فاشیسم اسلامی ناب میشود. مرگ، نه پنهان، بلکه به نمایش درمیآید. این همان لحظهای است که حکومت از مدیریت ترس به تولید نفرت گذار میکند.
آیندهی خشم و خطرِ فاشیسم نو
نمایش پیروزی پس از کشتار، شاید در کوتاهمدت کارکرد ارعابی داشته باشد، اما در میانمدت و بلندمدت، پیامدهای ویرانگری دارد. این نمایش، خشم را نه خاموش، بلکه انباشته میکند. نفرت، به احساس غالب بدل میشود و میدان سیاست به عرصهی ستیز عریان فروکاسته میشود.
در این بستر، خطر دوگانهای شکل میگیرد. از یکسو، حکومت هرچه بیشتر به سمت فاشیسم عریان حرکت میکند: ترکیبی از ملیگرایی دینی، نظامیگری، حذف فیزیکی و نمایش خشونت. از سوی دیگر، بخشی از اپوزیسیون راستگرا نیز با زبان انتقام، حذف و نظم آهنین، همان منطق را-از سوی دیگر-بازتولید میکند.
اگر این چرخه شکسته نشود، نتیجه نه رهایی، بلکه جابهجایی اشکال سلطه خواهد بود. کشتار دیماه ۱۴۰۴ فقط یک رویداد نیست؛ آینهای است که آیندهای ممکن را نشان میدهد؛ آیندهای که در آن سیاست به جنگ دائمی بدل میشود و جامعه میان دو خشونت گرفتار میماند.
درک این لحظه، نیازمند شجاعت نظری است؛ شجاعتی برای دیدن این حقیقت تلخ که حکومت استثنایی، با کشتار فرو نمیریزد، بلکه خود را بازتولید میکند مگر آنکه منطق بازی بهکلی دگرگون شود.