شبح ۱۹۶۸ در اروپای مدرن؛ نسل جدید و سودای تغییر
ماهرخ كرمی
بازگشت به خیابان؛ رویش جوانهها از خاکستر قرن
تصویر اروپای امروز، تصویر ساختاری است که میان ویترینهای فریبنده دموکراسی غربی و واقعیت تلخ بحرانهای ساختاری دستوپا میزند. بیش از پنجاه سال از فوران آرمانخواهی جوانان در «مه ۱۹۶۸» میگذرد؛ روزگاری که دانشگاههای پاریس و خیابانهای اروپا به کانون زلزلهای بدل شدند که پایههای اقتدارگرایی، مصرفگرایی لجامگسیخته و ساختارهای صلب پس از جنگ جهانی دوم را لرزاند. آن جنبش، رویای دنیایی انسانیتر، عادلانهتر و به دور از جنگ را در سر میپروراند. اگرچه در دهههای بعد، ساختار قدرت توانست آن شعلهها را مهار کند و خاکستر فراموشی بر آن بپاشد، اما تاریخ نشان داده است که مطالبات بنیادین انسانی هرگز نابود نمیشوند. امروز در اواخر دهه ۲۰۲۰، شواهد عینی گواهی میدهند که آن آتش زیر خاکستر بار دیگر زبانه کشیده است. نسل جدید اروپا، سرخورده از وعدههای توخالی لیبرال دموکراسی، بار دیگر میدانهای مبارزه را احیا کرده است تا در برابر سردمدارانی قرار گیرد که اروپا را به سوی انحطاط هدایت کردهاند.
افول اروپا محور و مسخ دموکراسی انسانمحور
اروپای امروز دیگر آن مهد پرنسیبهای دموکراتیک و حقوق انسانی نیست که در بوق و کرنا میشد. دموکراسی در این قاره روزبهروز از مبادی اصیل خود دورتر میشود. ساختارهای حاکم غربی به جای توسعه، تداوم و نیرومند ساختن نهادهای دموکراسیخواهانه و نورمهای انسانمحور، مسیر انحراف را در پیش گرفتهاند. تمدن مدرن اروپایی عملاً غرق در یک «فردگرایی مفرط و لجامگسیخته» شده است؛ فردگرایی پاتولوژیکی که همبستگی اجتماعی را نابود کرده و انسانها را به جزایری منفرد و مصرفکننده در خدمت منافع کلان سرمایهداری تبدیل ساخته است.
سیاست اروپامحور اندکاندک رو به افول است، چرا که دیگر توان پاسخگویی به نیازهای درونی جوامع خود را ندارد. مسیر دموکراسیخواهی اجتماعی که روزی مدعی برابری و رفاه عمومی بود، جایش را به سیاستهای ریاضت اقتصادی، شکاف طبقاتی عمیق و سرکوب نرم لایههای معترض جامعه داده است. سیستم با تکیه بر اتمیزه کردن جامعه و ترویج آزادیهای صوری فردی، تلاش کرده است تا پتانسیل عصیان جمعی را خنثی کند، غافل از اینکه این سرمایهداری لجامگسیخته خود به بزرگترین تهدید علیه کرامت انسانی بدل شده است.
اسارت در پیله ناتو و قمار جنگ اوکراین
نقطه عطف این سقوط فکری و ساختاری، وابستگی مطلق و کورکورانه سیاست خارجی اروپا به استراتژیهای جنگطلبانه ایالات متحده آمریکا و پیمان ناتو است. قارهای که ادعا میکرد پس از مصیبتهای دو جنگ جهانی به یک «پروژه صلح» پایدار دست یافته، اکنون به پیادهنظام ماشین جنگی واشنگتن تبدیل شده است. سیاستمداران کنونی اروپا به جای اتخاذ دیپلماسی مستقل و صلحآمیز، درگیر یک ناسیونالیسم افراطی نظامی شدهاند.
پشتیبانی بیقیدوشرط اروپا از ولودیمیر زلنسکی و تداوم آتشافروزی در جنگ اوکراین در برابر روسیه، کاتالیزور اصلی فروپاشی تدریجی این قاره بوده است. این حمایتهای میلیتاریستی که با ارسال بیپایان تسلیحات و تزریق منابع مالی همراه است، نه تنها صلح را به ارمغان نیاورده، بلکه پایههای اقتصادی و اجتماعی خود اروپا را از هم گسیخته است. اقتصاد اروپایی که روزی به ثبات و رفاهش میبالید، اکنون با تورم ساختاری، بحران انرژی مزمن و ورشکستگی صنایع خرد و کلان دستوپا میزند. فراتر از اقتصاد، «پایگاههای اجتماعی» اروپا یعنی لایههای میانی و کارگری جوامع، به دلیل تحمیل هزینههای سنگین این جنگ نیابتی، دچار فروپاشی شدهاند. مردم اروپا ناچارند تاوان بقای هژمونی در حال افول غرب را از جیب خود و با کاهش کیفیت زندگیشان بپردازند.
آرمانهای نافرجام ۱۹۶۸ و بازگشت عصیان
بسیاری از تحلیلگران بورژوا تصور میکردند آرمانهای انقلاب جوانان ۱۹۶۸ برای همیشه به تاریخ پیوسته است. آرمانهایی که تکیه بر ضدیت با امپریالیسم، نفی فاشیسم ساختاری، مخالفت با میلیتاریسم و بازتعریف رابطه انسان با کار و جامعه داشت. اما حقیقت این است که آن مطالبات به وقوع نپیوست؛ نه تنها محقق نشد، بلکه در موج نئولیبرالیسم دهههای اخیر کاملاً واژگون شد. همین انباشت ناامیدی و سرخوردگی تاریخی، دلیل اصلی بازگشت ازادیخواهان و نسل نو به کف خیابانهاست.
جوانان امروز اروپا با بحرانهایی به مراتب پیچیدهتر از جوانان دهه ۶۰ روبرو هستند: بحران بقای زیستمحیطی، آینده شغلی تاریک، سیستم آموزشی پولی و کالایی شده، و سایه شوم یک جنگ فراگیر جهانی. آنها دریافتهاند که صندوقهای رای در ساختار کنونی، چیزی جز یک نمایش تکراری برای بازتولید همان نخبگان جنگطلب نیست. به همین خاطر است که دانشگاهها و میدانهای شهرهای بزرگ اروپا بار دیگر به سنگر مبارزه مبدل شدهاند. این بازگشت به میدان، صرفاً یک اعتراض صنفی کوچک نیست، بلکه یک رستاخیز فکری در اعتراض به کلیت سیستمی است که انسانیت را قربانی سود شرکتهای اسلحهسازی و قمارهای ژئوپلیتیک ناتو کرده است.
در این میان، نباید فراموش کرد که خشم انباشتهشده کنونی، پدیدهای محصور در یک جغرافیا نیست. زبانههای این انقلاب بسان انقلاب ۱۹۶۸، بدون شک مرزهای اروپا را درخواهد نوردید و خاورمیانه و سایر مناطق جهان را در بر خواهد گرفت. خاورمیانه که دهههاست قربانی مستقیم سیاستهای استعماری، جنگطلبی ناتو و مداخلهگرایی غربی بوده، بستری آماده برای پذیرش این موج جدید مبارزاتی است. سرمایهداری جهانی و سیستمهای اقتدارگرا پیوندی ارگانیک با یکدیگر دارند و عصیان نسل جدید در قلب اروپا، چون موجی خروشان، زنجیره مستضعفان و آزادیخواهان جهان را در آسیا، آفریقا و بهویژه خاورمیانه به حرکت درخواهد آورد تا جبههای جهانی علیه امپریالیسم و بیعدالتی شکل بگیرد.
زبانههای آتش و تقدیر سردمداران
آنچه امروز در بطن جوامع اروپایی جریان دارد، جوشش دوباره همان آتشی است که دههها زیر خاکستر پنهان شده بود. تضادهای طبقاتی، خشم ناشی از جنگطلبی حاکمان، و فروپاشی قراردادهای اجتماعی قدیمی، همگی هیزم این آتشدان هستند. زبانه کشیدن دوباره این شعلهها، حامل پیام صریحی برای الیگارشی حاکم بر اروپاست.
سردمدارانی که با تکیه بر صندلیهای قدرت در بروکسل، پاریس و برلین، منافع تودهها را فدای سیاستهای امپریالیستی دیکتهشده از سوی واشنگتن کردند، اکنون با نسلی روبرو هستند که چیزی برای از دست دادن ندارد. این جنبش نوین فکری، سیاسی و اجتماعی که از خاکستر آرمانهای محققنشده ۱۹۶۸ برخاسته، پتانسیل آن را دارد که با رویکردی رادیکال و بنیادین، ساختارهای فاسد کنونی را به چالش بکشد. این آتش زیر خاکستر بار دگر زبانه کشیده و اصرار حاکمان بر تداوم این مسیر ویرانگر، در نهایت به قلع و قمع سیاسی و فکری سردمداران دموکراسیهای دروغین اروپا منجر خواهد شد؛ چرا که تاریخ ثابت کرده است عصیان تودههای آگاه در برابر استثمار و جنگ، ناگزیر راه خود را از میان صلبترین ساختارها باز خواهد کرد.