از توطئهی ۱۵ فوریه ۱۹۹۸ تا نبرد ۶ ژانویه ۲۰۲۶: پیوستار تاریخی مهارِ یک امکان
یادداشت به قلم بسی شاماری عضو پلتفرم دمکراتیک فراملیتی زنان
آنچه در سالهای اخیر در شمال سوریه و مشخصاً در تجربه روژآوا شکل گرفت، نه یک استثنای محلی در دل فروپاشی یک دولت، بلکه برآمدن یک امکان تاریخی در شکافهای نظم مسلط جهانی بود. این امکان دقیقاً به همین دلیل از همان ابتدا نه فقط از سوی دولتهای منطقهای، بلکه از جانب شبکهای پیچیده از منافع آشکار و پنهان مورد تهدید قرار گرفت. مسئله اصلی، نه کنترل جغرافیا و نه حتی توازن نظامی، بلکه خطر تثبیت یک الگوی زیستپذیر سیاسی بود؛ الگویی که نشان میداد سیاست میتواند از انحصار دولت، سرمایه و ارتش خارج شود و دوباره در زندگی اجتماعی، در شوراها، در مناسبات جنسیتی و در خودمدیریتی ریشه بدواند.
در تاریخ معاصر، هرگاه چنین بدیلی در آستانه تثبیت قرار گرفته، واکنش نظم مسلط تقریباً همواره یکسان بوده است. کمون پاریس، انقلاب اجتماعی اسپانیا، دولت مردمی آلنده در شیلی، تجربهی لومومبا در کنگو، شوراهای کارگری ایتالیا و حتی ساندینیستها در نیکاراگوئه، نه صرفاً بهدلیل ضعف نظامی یا خطاهای تاکتیکی، بلکه بهواسطه تهدیدی که برای تخیل سیاسی جهانی ایجاد میکردند، سرکوب شدند. آنچه نابود میشود فقط یک جنبش نیست، بلکه حافظهی امکان است. این منطق نابودی، بهتدریج کاملتر شده است: ابتدا بیاعتبارسازی، سپس محاصره اقتصادی، بعد نفوذ و شکافسازی، و در نهایت یا مداخله مستقیم نظامی یا رهاسازی میدان به نیروهای افراطی. خشونت، در این چارچوب، نه شکست سیاست، بلکه ابزار تنظیم آن است.
روژآوا دقیقاً در چنین بستری متولد شد؛ اما با یک تفاوت تعیینکننده. این پروژه در آستانه پایان یک قرن از قرارداد سایکس–پیکو شکل گرفت، در لحظهای که نظم تحمیلی پس از جنگ جهانی اول دیگر نه از مشروعیت اخلاقی برخوردار است و نه از توان بازتولید پایدار. جهان وارد دورهای از گذار شده است که در آن نقش کلاسیک اروپا بهطور محسوسی کمرنگ شده، یا آگاهانه کنار گذاشته شده است. در این خلأ، سیاستهای غیررسمی، شبکههای نفوذ تاریخی و بازیگران پشتپرده بار دیگر فعال شدهاند. از این منظر، احساس تداوم نقش بریتانیا تصادفی نیست؛ نه بهعنوان یک قدرت امپریالیستی کلاسیک، بلکه بهعنوان حافظ منطق قراردادی که باید زنده بماند، حتی اگر خودِ قراردادها از نظر حقوقی و اخلاقی منسوخ شده باشند.
روژآوا تهدیدی است برای این منطق، زیرا نه مرزهای سایکس–پیکو را به رسمیت میشناسد و نه دولت-ملت متمرکز را نقطه نهایی سیاست میداند. این تجربه، در دل جهانی چندقطبی، سیال و پرتنش، نشان میدهد که امکان سازمانیابی فراملی، غیردولتی و مبتنی بر جامعه وجود دارد. همین ویژگی، شرایط آن را از جنبشهای پیشین کردی متمایز میکند. جمهوری مهاباد در چارچوب نظم دوقطبی نوظهور و وابستگیهای ناگزیرش فروپاشید؛ جنبش ایلول در معادلات منطقهای جنگ سرد معاملهپذیر شد؛ اما روژآوا در جهانی پدیدار شد که نه مرکز قدرت واحد دارد و نه قواعد تثبیتشده. به همین دلیل، دشمنان آن فقط دولتهای مشخص نیستند، بلکه خودِ بیثباتی مدیریتشده بهعنوان یک راهبرد است.
در این چارچوب، احیای کارکردی نیروهایی مانند داعش نه یک بازگشت تاریخی، بلکه بازتولید ابزاری خشونت است. تروریسم در اینجا نه هدف، بلکه وسیله است: وسیلهای برای فرسایش، برای جلوگیری از تثبیت بدیلها، و برای توجیه مداخلههای بیپایان. خاورمیانه به آزمایشگاه سرمایهداری متأخر بدل شده است؛ نظمی که دیگر قادر به حل تضادهای درونی خود نیست، به نظامیسازی دائمی و تولید بحران پناه میبرد. روژآوا، با تأکید بر رهایی زنان، اقتصاد اجتماعی و سیاست از پایین، دقیقاً نقطه مقابل این منطق قرار میگیرد و به همین دلیل باید یا خنثی شود یا در چارچوبهای بیخطر بازتعریف گردد.
توافق میان (ه.س.د) و دمشق نیز باید در همین بستر فهم شود. این توافق نه صلحی پایدار، بلکه تعلیق موقت خشونت در آستانه یک فاجعه انسانی بود. خطر قتلعام همهجانبه، حاصل همپوشانی منافع دولت سوریه، نیروهای نیابتی، ترکیه و بازیگران فرامنطقهای بود. در این لحظه بحرانی، نقش عبدالله اوجالان، علیرغم حبس در امرالی، بهعنوان یک عامل سیاسی فعال باقی ماند. از طریق کانالهای دیپلماتیک واسطهای که هنوز از حداقلی از اعتبار برخوردار بودند، اوجالان با ارائه رهنمودهای تاکتیکی، تعیین خطوط قرمز و حتی تهدید به خروج کامل از فرایند صلح، موازنه را تغییر داد. این مداخله، نه از سر قدرت نظامی، بلکه از وزن سیاسی و اخلاقی پروژهای ناشی میشد که حذف آن هزینههای غیرقابلکنترل ایجاد میکرد.
آنچه حاصل شد، «صلح زیر شمشیر» بود؛ صلحی تحمیلی، شکننده و مشروط، اما در عین حال نجاتبخش جان هزاران انسان. این وضعیت نه پایان بحران، بلکه ورود به مرحلهای دیگر از آن است؛ مرحلهای که در آن خطر استحاله، خلعسلاح تدریجی و تهیسازی سیاسی بیش از همیشه وجود دارد. با اینحال، همین تعلیق نیز نشان میدهد که پروژه روژآوا، حتی در محدودترین شرایط، همچنان یک عامل مؤثر در معادلات منطقهای است.
در نهایت، آنچه در روژآوا به چالش کشیده شده، صرفاً نظم سیاسی خاورمیانه نیست، بلکه منطق یک قرن حکمرانی مبتنی بر قراردادهای تحمیلی، خشونت سازمانیافته و حذف بدیلهاست. این تجربه نشان میدهد که امکان دیگری برای سیاست وجود دارد؛ امکانی که شاید موقتاً مهار شود، اما حذف کامل آن بهمعنای پذیرش هرجومرج دائمی، تروریسم بازتولیدشونده و اقتدارگرایی بیپرده خواهد بود. به همین دلیل، روژآوا نه یک استثنا، بلکه یک گره تاریخی است؛ گرهای که باز یا کور شدن آن، مسیر آیندە منطقە را رقم خواهد زد.
پیوستار تاریخیِ مهار یک امکان: از ۱۵ فوریه ۱۹۹۸ تا امروز
تحولات اخیر خاورمیانه، و بهویژه تهاجم به روژآوا، بدون درک پیوستار تاریخی و منطقی که از ۱۵ فوریه ۱۹۹۸ آغاز شده، قابل فهم نیست. ربایش عبدالله اوجالان در آن روز، اگرچه بهظاهر یک عملیات امنیتی علیه یک رهبر سیاسی بود، اما در واقع حملهای بود علیه افق سیاسی–اجتماعی تازهای که میتوانست کردها را از «موضوع سیاست» به «کنشگر سیاست» تبدیل کند. در سطحی فراتر از حذف فرد، آنچه هدف قرار گرفت، پیوند میان اندیشه، سازمانیابی و جامعه بود؛ پیوندی که اگر قطع میشد، امکان شکلگیری یک پروژهی بدیل و رهاییبخش در کردستان، از درون، از میان میرفت.
این پیوستار تاریخی، امروز در قالب حملات علیه روژآوا تکرار میشود. روژآوا دیگر یک تجربهی محلی یا یک استثنا نیست؛ بلکه تجسم عملی همان تهدیدی است که در ۱۹۹۸ بالقوه خطرناک تلقی میشد. تجربهی خودمدیریتی، مشارکت مستقیم، نقش محوری زنان و عبور از منطق دولتـملت، بهمعنای بازتعریف قدرت و مشروعیت در منطقه است. همین بازتعریف، نظم مسلط را به لرزه انداخت و باعث شد تا دشمنان کورد، در سطوح و شکلهای مختلف، بهدنبال مهار و حذف آن باشند.
اما نباید فراموش کرد که این جنگ، صرفاً جنگ نظامی نیست. در کنار حملات مستقیم، جنگی ویژه در جریان است که هدفش تخریب معنا، مشروعیت و امکان بازتولید یک روایت جمعی است. در این جنگ، تلاش میشود پروژهی جمعی روژآوا و اندیشهی اوجالان بهصورت «مسئلهای فردی» یا «رفتار برخی هواداران» تقلیل یابد. این همان شیوهای است که تاریخ دولتـملت در منطقه بارها استفاده کرده است: تقسیم، تفرقهافکنی، و نسبتدادن شکستها به «ایدهها» یا «افراد» خاص، تا از این طریق توجه از ساختارهای قدرت و منافع ژئوپلیتیک منحرف شود.
در این زمینه، تحلیلهای سطحی و نقدهایی که زمینهی تاریخی و ژئوپلیتیک را نادیده میگیرند، ناخواسته در خدمت همان جنگ ویژه قرار میگیرند. خلط میان نقد فکری و انکار نقش تاریخی، یا تبدیل یک تجربهی جمعی به یک «مسئلهی شخصی»، بخشی از همین نبرد شناختی است. اینجا مسئله تنها اختلاف نظری نیست؛ بلکه مسئله، تلاش برای قطع پیوند میان تئوری و عمل، و فروکاستن یک پروژهی سیاسی–اجتماعی به یک پروندهی اخلاقی یا فردی است.
آنچه امروز در قالب حملات نظامی، فشار سیاسی و بیاعتبارسازی گفتمانی علیه روژآوا جریان دارد، بدون درک منطق «جنگ ویژه» قابل فهم نیست. در این چارچوب، هدف صرفاً اشغال جغرافیا یا تضعیف یک ساختار اداری نیست؛ هدف شکستن پیوندهای اجتماعی و فروپاشی افقهای همزیستی است. یکی از محوریترین ابزارهای این جنگ، وارونهسازی مسئولیت و مقصرسازی آگاهانه است؛ تلاشی سازمانیافته برای نسبتدادن خشونتها، کشتارها و بنبستها به اوجالان و پروژهای که بر پایهی آشتی ملتها، برابری جنسیتی و خودسازماندهی اجتماعی شکل گرفته است.
این شیوه، نه نو و استثنایی است و نه تصادفی. منطق دولتـملت در خاورمیانه، طی بیش از یک قرن، دقیقاً از همین الگو برای بقا استفاده کرده است: دامنزدن به ترس، تحریک تفاوتهای قومی و دینی، و شوراندن ملتها و آیینها علیه یکدیگر. امروز نیز همان متد کهنه، با زبانی بهظاهر مدرنتر، بازتولید میشود. پروژهای که میکوشید امکان همزیستی و مشارکت برابر را بیازماید، بهعنوان عامل بیثباتی معرفی میشود تا تضادهای ساختگی جای تضادهای واقعی را بگیرد.
در این میان، نقش جنگ گفتمانی تعیینکننده است. سیستم مسلط میکوشد با القای این تصور که شکستها و خشونتها محصول «ایدهها» یا «افراد» خاصاند، نگاهها را از ساختارهای قدرت، منافع ژئوپلیتیک و منطق انحصارگرای دولتـملت منحرف کند. این دقیقاً همان نقطهای است که در گذشته نیز به چپ ضربه زده شد؛ نه با سرکوب عریان، بلکه از طریق جذب، خنثیسازی و تهیکردن مفاهیم، آن هم زیر پوشش سوسیالدموکراسی، اصلاحطلبی و واقعگرایی سیاسی. بیتوجهی به این تجربهی تاریخی، به معنای تکرار همان خطاهاست.
در کنار این جنگ شناختی، باید به نقش همگرایی بازیگران متضاد توجه کرد؛ همگراییای که نشان میدهد هدف، محدود به یک دولت یا یک گروه نیست، بلکه مهار یک پروژهی بدیل و جلوگیری از سهمگیری سیاسی کُردها در نظم آیندهی منطقه است. در این چارچوب، برخی گزارشها و تحلیلها از نقش پنهان بریتانیا در توقف توافق اولیه میان روژآوا و دمشق سخن میگویند و حتی ادعا میکنند این کشور در تلاش بوده تا «سایکس–پیکو فرو نپاشد». این روایت، اگرچه نیازمند بررسی دقیق و سندمحور است، اما در چارچوب همان منطق تاریخیِ مهار پروژهی کُردها قرار میگیرد؛ زیرا نشان میدهد که در پس پرده، بازیگران فرامنطقهای نیز برای حفظ نظم موجود و جلوگیری از ظهور یک بدیل دموکراتیک، دست به دخالتهای پنهان میزنند.
در همین دوره، هشدارهای اوجالان و تلاشهای دیپلماتیک او، از جمله تأکید بر توافق فوری با دمشق بر محور گذرگاههای مرزی، فرودگاه و مدیریت منابع اقتصادی، نشان میدهد که او نه صرفاً یک رهبر زندانی، بلکه یک کنشگر تاریخی و میانجی برای جلوگیری از فاجعهی گستردهتر بوده است. در این مسیر، تهدید او به کنارگیری از روند صلح نیز نشان میدهد که او توانسته بود با اتکا به ظرفیتهای اجتماعی و دیپلماسی، عرصه را برای جلوگیری از جنگی وسیعتر باز نگه دارد.
همزمان، در کنار حملات نظامی، جنگی دیگر نیز جریان دارد: جنگی که هدفش بیاعتبارسازی گفتمانی، تحریف مفاهیم و بازتولید «تفکیک» است. تفکیکی که در آن، مشروعیت و معنا از جامعه گرفته میشود و به نخبگان، دولتها و روایتهای مسلط منتقل میشود. در این میدان، روشنفکری مسئولیتی تاریخی دارد: نه سکوت و نه انکار، بلکه تمایز دقیق میان نقد فکری و انکار تاریخی، و ایستادن در برابر تحریف آگاهانهی تجربههای جمعی. زیرا اگر نقد بدون درک منطق جنگ ویژه، به بازتولید روایتهای سیستم مسلط بیانجامد، در عمل به همان پروژهی حذف و مهار کمک کُرده است.
در این افق تحلیلی، دفاع از اوجالان و تجربهی روژآوا، دفاع از مصونیت یک نظریه یا یک ساختار نیست؛ بلکه ایستادن در برابر تکرار تاریخی متدی است که همواره با نامهای متفاوت، اما با کارکردی واحد، امکان همزیستی، عدالت و سیاست رهاییبخش را هدف قرار داده است. بیتوجهی به این واقعیت، تنها به تداوم همان چرخهای میانجامد که بیش از یک قرن است منطقه را در منازعه، تفرقه و خشونت نگه داشته است؛ چرخهای که هر بار با نامی جدید، اما با همان کارکرد، از همزیستی و عدالت میهراسد.
از ۲۷ فوریه ۲۰۲۵ تا کنارهگیری: تجربهای از صلحِ ممکن و شکست خورده
از ۲۷ فوریه ۲۰۲۵، روندی آغاز شد که نه صرفاً یک گفتوگوی سیاسی، بلکه تلاشی برای بازتعریف رابطهی ملت کُرد با سیاست رسمی ترکیه بود. در آن تاریخ، عبدالله اوجالان، پس از سالها انزوای مطلق، روند صلح را بهطور عمومی اعلام کرد و با این اقدام نشان داد که هنوز قادر است جهتگیریهای سیاسی را از پیش بخواند و با اتکا به ظرفیتهای اجتماعی و تاریخی خود، میدان را تغییر دهد. این آغاز، نه یک اعلامیهی نمادین، بلکه مقدمهی یک مجموعه اقدامات عملی بود که نشان میداد اوجالان حاضر است از مسیر مقاومت به مسیر سازش و آشتی حرکت کند؛ مشروط بر اینکه دستاوردهای ملت کورد و خط قرمزهایش حفظ شود.
در پی این اعلام عمومی، نشانههای جدی از حسن نیت و گامهای عملی از سوی بخش کُردی دیده شد. حزب کارگران کوردستان (پ.ک.ک) بهصورت نمادین منحل شد؛ ۳۰ تفنگ در درهی جاسنە در باشورکوردستان به آتش کشیده شد؛ نیروهای پ.ک.ک از ترکیه خارج شدند؛ و کمیسیونی تحت عنوان «آشتی و برادری خلقها» در پارلمان ترکیه تشکیل شد. این اقدامات، نه صرفاً نشانهی یک عقبنشینی، بلکه بیانگر یک استراتژی روشن بود: نشان دادن این که بخش کُردی میتواند برای کاهش تنش و ورود به فرایند سیاسی، قدمهای ملموس و هزینهدار بردارد، بدون اینکه از حق و هویت خود چشم بپوشد.
اما این روند تنها در حد یک مسیر داخلی باقی نماند. از آن پس، نشستهای دیپلماتیک متعددی با اوجالان برگزار شد؛ نمایندگان مجلس ترکیه، اعضای کمیسیون مذکور، و برخی وکلای پارلمان بهطور مکرر با او دیدار کردند. این گفتوگوها نشان میداد که در لحظهای حساس، امکان بازسازی یک سازوکار سیاسی میان دو طرف وجود دارد و این امکان میتواند زمینهی خروج از چرخهی خشونت و انحصارگرایی باشد. آنچه این مسیر را مهم میکرد، نه فقط محتوای توافقهای احتمالی، بلکه خود پیام سیاسی آن بود: اینکه اوجالان همچنان قادر است «خط قرمز» را تعیین کند و دیگران را در چارچوب آن به حرکت وادارد.
با وجود این، تنها در کمتر از یک سال، تغییرات عمیق و مخربی در معادلات سیاسی و امنیتی منطقه رخ داد. در آستانهی بیست و هفتمین سالگرد ربایش اوجالان، رویدادهایی روی داد که بهوضوح نشان دادند روند صلح، نه در برابر منطق سیاست قدرت، بلکه در برابر بازیهای پیچیدهی ژئوپلیتیک و منافع پنهان، شکننده است. حملات گسترده و فشارهای نظامی علیه روژآوا، تغییر جهت در سیاستهای منطقهای و بینالمللی، و تلاش برای بازتولید منطق «مهار کُرد» نشان داد که بخشی از قدرتها حاضر نیستند اجازه دهند پروژهای که از دل روژآوا میآید، به الگویی برای کل کردستان تبدیل شود.
در این شرایط، اوجالان بار دیگر وارد میدان شد؛ نه به عنوان رهبر یک سازمان مسلح، بلکه به عنوان کنشگری که میفهمد سیاست، همواره در چارچوبهای رسمی و غیررسمی شکل میگیرد. او با تکیه بر همان نگاه پیشبینیکنندهای که در آغاز روند صلح نشان داده بود، پیام داد که روژآوا خط قرمز است و هر گونه عقبنشینی از این خط، به معنای پذیرش حذف تدریجی دستاوردهای ملت کُرد خواهد بود. این پیام، نه صرفاً یک هشدار، بلکه اعلام آمادگی برای مقاومت تاریخی در برابر طرحهایی است که در پسِ پرده، با هدف مهار و نابودی روژآوا و حذف سهم کُردها از آیندهی منطقه، در حال شکلگیریاند.
اما نکتهی مهم این است که اوجالان در این مرحله، نشان داد که حتی اگر روند صلح از درون آغاز شود، ادامهی آن به توافقی واقعی نیاز دارد که تضمینکنندهی حفظ دستاوردهای کُردها و جلوگیری از بازگشت به منطق جنگ و حذف باشد. زمانی که دید این تضمینها به خطر افتادهاند و روندها به ضرر ملت کُرد تغییر جهت دادهاند، او تهدید کرد که از پروسه صلح کنار میکشد. این کنارگیری نه نشانهی ضعف، بلکه نشاندهندهی یک فهم سیاسی عمیق است: اوجالان میداند که صلحی که با پذیرش حذف تدریجی و قربانیکردن روژآوا همراه باشد، در واقع صلح نیست، بلکه تحمیل یک تسلیم تاریخی است.
به این ترتیب، روند صلح از ۲۷ فوریه ۲۰۲۵ تا تهدید کنارهگیری اوجالان، یک دورهی مهم و درسآموز از توانایی خوانش سیاست، ارادهی عملی و محدودیتهای واقعی مسیر آشتی است. این دوره نشان داد که بخش کُردی، درک کرده و عمل کرده است، اما نظم مسلط و بازیگران قدرت، هرگاه احساس کنند پروژهی بدیل در حال تعمیم است، از ابزارهای مختلف نظامی، سیاسی و شناختی، برای مهار آن استفاده میکنند. در چنین شرایطی، تصمیم اوجالان برای خروج از پروسه، نه پایان یک امید، بلکه نشانهی این است که برای ادامهی مسیر، باید پیش از هر چیز، ضمانتهای واقعی و یک چارچوب سیاسی عادلانه وجود داشته باشد؛ چارچوبی که نه فقط جنگ را متوقف کند، بلکه امکان زندگی و سیاست آزاد را برای ملت کُرد تضمین نماید.
پایان سخن: فراخوانی به همبستگی در برابر جنگِ منابع و بازخوانی درست یک امکان تاریخی
اگر امروز خاورمیانه در آتش جنگ و استعمار میسوزد، تنها بهخاطر تضادهای داخلی یا اختلافات تاریخی نیست. آنچه این منطقه را در چرخهی بیپایان خشونت نگه میدارد، نفع انباشت سرمایه و قدرت جهانی است که از نفت، گاز، آب، معادن و مسیرهای انرژی، چیزی فراتر از یک کالای اقتصادی میسازد؛ آنها را به ابزارهای سیاستگذاری جهانی تبدیل میکند. خاورمیانه، بهمثابه یک مخزن انرژی و یک گذرگاه راهبردی، همیشه در معرض طمع قدرتهایی بوده که بهدنبال تسلط بر منابع و کنترل مسیرهای انتقالاند. امروز اما این طمع، در سطحی جدید و خطرناکتر بازتولید میشود؛ چرا که سرمایهداری متأخر و نظم جهانی جدید، بحرانهای خود را نه با اصلاح، بلکه با تشدید جنگ، فقر، و بیثباتی حل میکند.
در این میان، رشد اسلام سیاسی و بهرهبرداری از آن بهعنوان کارت فشار و ابزار رعبافکنی، نه یک حادثهی تصادفی، بلکه بخشی از همان استراتژی است که برای تأمین امنیت سرمایه و مرزهای انرژی طراحی شده است. اسلام سیاسی، زمانی که بهعنوان ایدئولوژی غالب یا نیروی مسلط در برخی مناطق تقویت میشود، نه صرفاً یک جریان دینی، بلکه ابزارِ مهار جامعه و سرکوب تنوع قومی، دینی و سیاسی است؛ ابزاری که به کمک آن، قدرتهای منطقهای و فرامنطقهای میتوانند هر صدای رهاییخواه و هر پروژهی همزیستی را با برچسب «تروریسم»، «کفر» یا «بدعت» حذف کنند.
این سیاستِ ترور و تهدید، بهویژه علیه پروژههایی مانند روژآوا، نه فقط بهخاطر مخالفت با یک مدل اجتماعی، بلکه بهخاطر مخالفت با امکان همزیستی و دموکراسی واقعی است. پروژهای که نشان میدهد میتوان در میان این منطقهی جنگزده، بدون تکیه بر دولتـملتِ متمرکز و بدون جنگ و تبعیض، جامعه را از پایین ساخت. همین امکان، خطری است برای نظم جهانی که بر پایهی انحصار قدرت، انباشت سرمایه و تقسیم ملتها بنا شده است.
اکنون، هنگامی که شاهد فشارها، حملات، محاصرهها و تلاش برای بازتولید «تفکیک» در منطقه هستیم، باید بپذیریم که این نبرد، فقط نبرد یک ملت نیست. این نبرد، نبرد همهی کسانی است که در خاورمیانه زندگی میکنند و از جنگ و خشونت، از تبعیض و فقر، از سیاستِ نفرت و از ستمِ قدرتهای بزرگ خستهاند. اینجا دیگر وقت «انتخابِ کنارِ امن» نیست. اگر امروز روژآوا، کُردها، عربها، آشوریها، ایزدیها، ترکمنها، بلوچها، فارسها و سایر ملتها، هرکدام بهتنهایی به مبارزه بپردازند، نتیجه چیزی جز تداوم همان جنگِ دیرینه خواهد بود؛ جنگی که همیشه به سود کسانی تمام میشود که از آتش، سود میبرند.
پس امروز باید گفت: راه رهایی، نه در تسلیم به منطق دولتـملت و اسلام سیاسیِ وابسته به قدرت، و نه در امید به مداخلهی بیگانگان، بلکه در همبستگیِ واقعی و ساختن یک چشمانداز مشترک است. همبستگیای که به معنای پذیرفتن تفاوتها، دفاع از حقوق همهی ملتها و به چالش کشیدن نظامی است که برای حفظ خود، انسانها را به قربانگاه میبرد.
این فراخوان، دعوت به مبارزهای نیست که با شعارهای توخالی آغاز شود، بلکه دعوت به سیاستی از پایین است؛ سیاستی که در شوراها، در زندگی روزمره، در کار، در زنانهگی، در فرهنگ و در جامعه شکل میگیرد. سیاستی که میگوید: ما دیگر نه موضوع سیاستیم و نه ابزارِ بازی قدرتهای بزرگ؛ ما کنشگران تاریخیم و میتوانیم سرنوشت خود را رقم بزنیم.
اگر تاریخ خاورمیانه را ورق بزنیم، خواهیم دید که هر بار مردم این منطقه خواستهاند زندگیشان را از زیر چکمهی استعمار و سرمایه بیرون بکشند، با همان منطق «تفکیک» و «ترورِ معنا» مواجه شدهاند. امروز نیز همان منطق در پوشش جدیدی بازتولید میشود: بازتولید خشونت، بازتولید نفرت، بازتولید جنگِ منابع. اما تفاوت این بار در آن است که اکنون ما تجربهی روژآوا را داریم؛ تجربهای که نشان میدهد میتوان دیگرگونه زیست کرد، میتوان بدون تسلیم شدن به سیاستهای جنگ، جامعهای ساخت که بر پایهی عدالت، آزادی و همزیستی بنا شده است.
بنابراین، این متن پایان نمییابد؛ بلکه آغاز یک دعوت است: دعوت به این که همهی ملتهای خاورمیانه، در برابر جنگِ منابع و در برابر سیاستِ ترور و نفرت، دست در دست هم دهند. تا نشان دهند که دیگر نمیخواهند قربانی باشند؛ که میخواهند زندگی کنند؛ که میخواهند آیندهای بسازند که در آن جنگ، فقط در تاریخ ثبت شود و نه در واقعیتِ روزمرهی مردم.
و در نهایت، این دعوت تنها یک شعار نیست؛ بلکه بازخوانی درست و خوانش صحیحِ پروژهی اوجالان، فیلسوف و معمار این امکان تاریخی، است؛ پروژهای که از ۱۵ فوریه ۱۹۹۸ تا روژآوا و امروز، خط قرمزِ مقاومت و امید را نشان داده است. هرگاه این خط قرمز نادیده گرفته شود، معنای تاریخ دوباره به دست قدرتها بازنویسی میشود؛ و هرگاه به آن وفادار بمانیم، امکان دیگری برای خاورمیانه، هنوز زنده میماند.