موهایتان بوی رستاخیز می‌دهد

تریفه، زنی از روژهلات کوردستان، با سرودن شعری خطاب به زنان مبارز روژاوا، مقاومت، همبستگی و نقش تاریخی آنان در بازتعریف مبارزه برای آزادی را بازتاب داده است.

مرکز خبر- تریفه، زنی از روژهلات کوردستان، با سرودن شعری خطاب به زنان مبارز روژاوا، مقاومت و نقش تاریخی آنان در مبارزه با خشونت، بنیادگرایی و نظام‌های سرکوبگر را ستوده است. این شعر که با زبانی نمادین و تصویری نوشته شده، زنان روژاوا را نه‌تنها رزمندگان میدان نبرد، بلکه بازنویسان تاریخ و جغرافیای مقاومت معرفی می‌کند.

در این اثر، تریفه از زیست خود در جهانی سخن می‌گوید که به‌گفتهٔ او، تحت سلطهٔ «بازار»، نظم نابرابر و خشونت ساختاری قرار دارد؛ جهانی که بدن زن در آن قربانی مناسبات سیاسی، اقتصادی و ایدئولوژیک می‌شود. در مقابل، زنان روژاوا به‌عنوان نماد ایستادگی، آزادی و عبور از مرزهای تحمیلی ترسیم شده‌اند؛ زنانی که از کوبانی، قامشلو و حسکه برخاسته‌اند و با مقاومت خود در برابر خلافت، جنگ و اشغال، نقشه‌ای تازه از جهان ارائه داده‌اند.

تریفه در این شعر، «مو» را به‌مثابه نمادی از پرچم، تاریخ و پیوند جمعی به‌کار می‌گیرد و با دعوت به گره‌زدن موها، از همبستگی زنان فراتر از مرزها سخن می‌گوید؛ پیوندی که از روژاوا تا سنندج، از شنگال تا تبریز امتداد می‌یابد و هدف آن نه ملت‌سازی، بلکه آزادی و رهایی جمعی است.

این شعر در عین حال، بیانیه‌ای ادبی علیه جنگ، بنیادگرایی، زن‌ستیزی و بهره‌کشی مدرن به‌شمار می‌رود و تلاش دارد صدای زنانی باشد که در میدان نبرد و زندگی روزمره، بهای سنگینی برای آزادی پرداخته‌اند.

 

موهایتان بوی رستاخیز می‌دهد
(برای زنان روژئاوا و تمام زنانی که تاریخ را از نو می‌نویسند)

من زنی‌ام  
نه در آغاز،  
که در انتهای قرنی  
که با زنجیر آغاز شد  
و با لبخندِ نئولیبرال  
به تبعید رفت.

در شهری زندگی می‌کنم  
که دیوارهایش سیمانی‌اند  
اما زندان نیست
مسجد است،
کلیساست،
با خدایانی  
که نام‌شان «بازار» است  
و قربانی‌شان  
تنِ زن.

هر صبح  
با مشتِ گره‌کرده بیدار می‌شوم،  
نه از خواب،  
که از کابوسِ نظم.  
و شب  
با دندان‌هایی فشرده  
بر بالشِ بی‌صدا  
می‌خوابم  
تا خواب نبینم.

اما بوی موهایتان  
از آن‌سوی فرات،  
از کوبانی،  
از قامشلو،  
از حسکه،  
از دلِ خاکی که هنوز تب دارد،  
به مشامم می‌رسد.

نه عطر است،  
نه گل،  
نه ادکلنِ پاریسی 
بوی باروت است،  
بوی خاکِ سوخته،  
بوی تفنگی  
که از شانه‌ی زنی آویزان است  
و هنوز می‌تپد.

ای زنانِ روژئاوا،  
ای خواهرانِ من،  
شما  
با موهای بافته‌تان  
دیوارهای خلافت را شکافتید،  
و با چشمانِ بی‌خواب‌تان  
نقشه‌ی جهان را  
از نو نوشتید.

شما  
در برابر تانک‌ها ایستادید،  
با دستانِ خالی،  
و فریاد زدید:  
نه به خلافت،  
نه به امپراتوریِ مرگ،  
نه به مرزهایی  
که ما را تکه‌تکه کرده‌اند.

و من،  
در این‌جا،  
در این شهرِ بی‌صدا،  
در این اقتصادِ بی‌رحم،  
در این بازارِ برده‌فروشانِ مدرن،  
با هر قبض،  
با هر نگاه،  
با هر بوق،  
با هر قراردادِ سفید،  
فرسوده می‌شوم.

اما بوی موهایتان  
از آن‌سوی مرزها،  
از آن‌سوی سیم‌خاردارها،  
از آن‌سوی خیانت‌ها  
به من می‌رسد.

و من می‌دانم:  
موهایتان  
پرچم‌اند،  
طناب‌اند،  
تاریخ‌اند.

هر تارِ مویتان  
روایتی‌ست  
از زنی  
که در کوه زاده شد،  
در جنگ قد کشید،  
و در خون شکفت.

هر تارِ مویتان  
سندی‌ست  
علیه آن شیاطینی  
که با نامِ وطن،  
با نقابِ خدا،  
با لبخندِ قانون،  
زن را  
به حجاب،  
به حریم،  
به خانه،  
به خاک  
می‌رانند.

من زنی‌ام  
که موهایم را بلند کرده‌ام،  
نه برای زیبایی،  
که برای گره زدن.

بیا  
موهایمان را گره بزنیم،  
نه در هم،  
که به هم
چون زنجیری از نور  
در دلِ شبِ جهان.

بیا  
از تارهای‌مان  
طنابی ببافیم،  
نه برای دار،  
که برای بالا رفتن،  
برای نجات،  
برای پیوند.

بیا  
پل بسازیم  
از روژئاوا تا تهران،  
از قامشلو تا سنندج،  
از شنگال تا تبریز،  
از دلِ خاک تا آسمان.

بیا  
با موهایمان  
پرچمی ببافیم،  
نه برای ملت،  
که برای خلق.

بیا  
با موهایمان  
شعر بنویسیم،  
نه برای عشق،  
که برای آزادی.

شهر،  
بوی موهای شما را می‌دهد.  
و من،  
در این بوی سرکش،  
نَفَس می‌کشم  
تا برخیزم 
نه چون قدیسی در رستاخیز،  
که چون زنی  
که دیگر نمی‌ترسد  
از آتش،  
از مرگ،  
از خدا.