دو نبرد همزمان؛ جنگ با سرطان در میانه‌ی جنگ نظامی

در میانه جنگ، بیماران سرطانی با بحران دوگانه‌ای روبه‌رو هستند؛ همزمان با بیماری، با کمبود دارو و اختلال در درمان نیز دست‌وپنجه نرم می‌کنند.

پرشنگ دولتیاری

 

مرکز خبر- در میانه‌ی درگیری‌های نظامی کنونی منطقه که اکنون وارد ماه دوم شده، میدان جنگ از مرزها به درون بدن‌های آسیب‌پذیر نفوذ کرده است. بیماران سرطانی و صعب‌العلاج، به‌گونه‌ای درگیر جنگ شده‌اند که نه امکان پناه گرفتن دارند و نه امکان تعویق نبردشان با بیماری. این گزارش تلاشی است برای فهم این واقعیت که چگونه جنگ، از سطح ژئوپلیتیک به سطح زیست‌پزشکی نفوذ کرده است و حیات را به میدان رقابت قدرت‌ها تبدیل ساخته است.

این روایت، در یکی از بیمارستان‌های روژهلات کوردستان، در بخش ویژه بیماران سرطانی چهره‌ی واقعی دارد، نام دارد و نفس می‌کشد. «سیما.ن»، «خاتون.ب» و «شلیر.ی» سه زن، از سه مسیر متفاوت، اما در یک نقطه به هم رسیده‌اند، تخت‌های کنار هم، در اتاقی که صدای دستگاه‌های پزشکی با صدای دور انفجارها درهم می‌آمیزد.

 

         


 

سیما زنی میانسال است، مادر یک فرزند، سال‌هاست با سرطان رحم جنگیده، شیمی‌درمانی‌های طولانی را پشت سر گذاشته و مدتی بهبود یافته بود، اما حالا سرطان به‌صورت نقطه‌ای به روده‌اش رسیده است؛ بازگشتی خاموش، اما خطرناک. او از شهری دور به این بیمارستان منتقل شده، با چمدانی کوچک و نگرانی‌ای بزرگ‌تر از هر مسافتی. طبق گفته‌های همراه سیما به نقل از پزشک معالجش، در ادبیات آنکولوژی بیماری سیما به‌عنوان «عود موضعی یا متاستاز محدود» شناخته می‌شود که اگر به‌موقع درمان نشود، می‌تواند به گسترش سیستمیک منجر شود.

خاتون اما زنی جوان‌تر، او هم مادر دو کودک است. سرطان روده دارد و در جریان بیماری و درمان، طحالش آسیب دیده است؛ طحال که نقشی کلیدی در پالایش خون و مقابله با عفونت‌ها دارد، اکنون دیگر کارکرد طبیعی خود را از دست داده است. این وضعیت او را در برابر عفونت‌های فرصت‌طلب آسیب‌پذیر کرده و هر دوره شیمی‌درمانی بدون پشتیبانی دارویی مناسب، می‌تواند به یک بحران حاد منجر شود.

و شلیر… زن سومی که دیگر روی آن تخت نیست. او اهل یک روستای دور بود؛ جایی که فاصله جغرافیایی با فاصله از خدمات درمانی برابر است. انتقالش دیر انجام شد، نه از سر غفلت، بلکه به‌دلیل همان ساختارهایی که در زمان جنگ - دسترسی به دارو- فرومی‌ریزند. چند دوره در هنگام اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴، شیمی‌درمانی‌اش به‌دلیل نبود دارو قطع شد و بیماری‌اش پیشرفت کرد، او نه در اثر یک انفجار، بلکه در اثر «وقفه درمانی» جان باخت.

 

از اختلال درمان تا سیاستِ مرگ خاموش

اکنون جنگی که وارد ماه دوم شده، در لایه‌های پنهان‌تر، در بدن بیماران، در سلول‌هایی که نیازمند درمان مداوم‌اند و در سیستم‌های درمانی که به‌تدریج از کار می‌افتند، جریان پیدا کرده ایت، آنچه امروز در منطقه رخ می‌دهد، نه‌فقط یک بحران امنیتی، بلکه یک بحران عمیق «زیست‌پزشکی-سیاسی» است. برای سیما، این بحران به‌معنای تعویق در سیکل‌های شیمی‌درمانی است؛ درمانی که باید در فواصل مشخص (مثلاً هر ۲۱ روز) تا اتمام دوره انجام شود تا بیشترین اثربخشی را داشته باشد. هر تأخیر، به سلول‌های سرطانی فرصت بازسازی و حتی ایجاد مقاومت دارویی می‌دهد.

برای خاتون، مسئله فقط سرطان نیست؛ مسئله بقا در برابر عفونت است، در غیاب طحال سالم، بدن او به واکسن‌ها، آنتی‌بیوتیک‌های پیشگیرانه و مراقبت‌های دقیق نیاز دارد، اما در شرایط جنگی این زنجیره حمایتی از هم گسسته است.

شلیر، در همین نقطه سقوط کرد، جایی که سیاست‌های کلان به‌طور مستقیم به مرگ یک زندگی انجامید. این همان جایی است که مفهوم «زیست‌سیاست» معنا پیدا می‌کند، جایی که تصمیم‌های سیاسی تعیین می‌کنند چه کسی زنده بماند و چه کسی نه. اما آنچه در اینجا رخ می‌دهد صرفاً «اختلال درمان» نیست، بلکه تبدیل تدریجی سلامت به یک میدان حکمرانی است. در این میدان، دولت‌ها و قدرت‌ها نه‌فقط از طریق تصمیم‌های نظامی، بلکه از طریق مدیریت یا عدم مدیریت زیرساخت‌های درمانی، بر حیات افراد اعمال قدرت می‌کنند. این همان نقطه‌ای است که جنگ از یک رخداد بیرونی به یک «سازوکار درونی تنظیم مرگ و زندگی» تبدیل می‌شود؛ جایی که حذف، دیگر نیازمند خشونت مستقیم نیست، بلکه از مسیر فرسایش سیستماتیک اتفاق می‌افتد.

 

اختلال در زنجیره درمان؛ سرطان در برابر وقفه

در پزشکی مدرن، درمان سرطان بر پایه «تداوم» استوار است. شیمی‌درمانی، رادیوتراپی و درمان‌های هدفمند، همگی نیازمند برنامه‌ریزی دقیق زمانی هستند. طبق گفته‌ی پزشک سیما به نقل از همراه بیمار، وقفه در درمان می‌تواند باعث تبدیل ضایعه محدود روده به متاستازهای گسترده در کبد یا ریه شود. در مورد خاتون، تأخیر در درمان می‌تواند به کاهش اثربخشی داروها و افزایش خطر عفونت‌های کشنده منجر شود. گزارش‌هایی که از یکی از اتاق‌های این بیمارستان در روژهلات کوردستان بیرون می‌آید نشان می‌دهد که برخی بدن‌ها «زمان بیشتری برای زنده ماندن» دارند و برخی دیگر، مانند سیما و خاتون، در فشردگی مرگبار زمان قرار می‌گیرند. این وضعیت، نوعی خشونت نامرئی است که در آمارها دیده نمی‌شود اما اثرات آن عمیق‌تر از بسیاری از تلفات مستقیم جنگی است.

پزشک معالج سیما بارها به همراه بیمار(سیما) گفته در درمان سرطان، مراقبت حمایتی نقش کلیدی دارد، داروهای ضدتهوع برای تحمل شیمی‌درمانی، فاکتورهای رشد برای جلوگیری از نوتروپنی (کاهش گلبول سفید) و آنتی‌بیوتیک‌ها برای پیشگیری از عفونت، در غیاب این‌ها، حتی اگر داروی اصلی موجود باشد، درمان عملاً ناقص است. به همین دلیل همراهان بیمار مجبور شده‌اند با هزینه چند برابر برخی داروها را در بازار سیاه دارو بخرند. مثلا طبق گفته‌های همراه بیمار(سیما) که شاهد این وضع بود، سیما شب‌ها از درد بیدار می‌شود، خاتون از تب می‌ترسد و پرستاران میان کمبودها، انتخاب می‌کنند که کدام بیمار اولویت دارد. در این سطح، ما با نوعی «اخلاق اضطراری» مواجهیم؛ جایی که کادر درمان ناگزیر به تصمیم‌گیری‌های تراژیک می‌شود. انتخاب اینکه کدام بیمار دارو دریافت کند و کدام‌یک در انتظار بماند، در واقع انتقال بار تصمیم‌گیری از سطح سیاست به سطح بالین است. این جابه‌جایی، نه‌تنها فشار روانی شدیدی بر کادر درمان وارد می‌کند، بلکه نشان‌دهنده شکست ساختاری در سطح کلان است؛ جایی که سیستم، مسئولیت خود را به افراد منتقل می‌کند.

یکی از پیچیده‌ترین ابعاد این بحران، مسئله دارو است. در ظاهر از نبود «کمبود جدید» سخن گفته می‌شود، اما در عمل داروهای حیاتی نایاب شده‌اند. برای سیما، نبود داروهای هدفمند می‌تواند به کاهش شانس کنترل بیماری منجر شود. برای خاتون، نبود داروهای حمایتی می‌تواند کل درمان را متوقف کند و شلیر، پیش‌تر بهای این کمبود را پرداخت کرده است.

اکنون افزایش هزینه‌ها نیز بحران را تشدید کرده است. خانواده‌ها میان ادامه درمان و تأمین معیشت گرفتار شده‌اند. این همان «اقتصاد مرگ» است؛ جایی که توان مالی، به‌طور مستقیم به احتمال زنده ماندن تبدیل می‌شود. بازار دارو در شرایط بحران، از یک نظام توزیعی به یک بازار سیاه مافیا تبدیل شده. در این میدان، دسترسی نه بر اساس نیاز پزشکی، بلکه بر اساس توان اقتصادی، شبکه‌های غیررسمی و حتی روابط شکل می‌گیرد. این تغییر، سلامت را از یک «حق عمومی» به یک «کالای نابرابر» تبدیل می‌کند. در چنین شرایطی، مرگ  نتیجه قابل پیش‌بینی یک نظم اقتصادی- سیاسی است.

 

تنگه هرمز و سیاست دارو؛ ژئوپلیتیکِ حیات

 واضح است که اختلال کنونی در تنگه هرمز دیگر فقط مسئله انرژی نیست، بلکه مسئله حیات است. داروهای شیمی‌درمانی، به‌ویژه داروهای بیولوژیک، به زنجیره تأمین دقیق و سریع نیاز دارند. اکنون داروهایی که باید به دست سیما و خاتون برسد، در مسیرهای مختل‌شده باقی مانده‌اند. تغییر مسیرها زمان را افزایش می‌دهد و خطر قاچاق و فساد دارو را بالا می‌برد. در اینجا، ژئوپلیتیک مستقیماً به زیست‌پزشکی گره خورده است.

در این سطح، بدن بیمار به‌طور مستقیم به نقشه‌های ژئوپلیتیک متصل می‌شود. مسیرهای کشتیرانی، تحریم‌های مالی و رقابت‌های منطقه‌ای، به‌صورت غیرمستقیم اما تعیین‌کننده، بر سلول‌های بدن بیماران اثر می‌گذارند. این همان جهانی است که در آن، «جغرافیا» به «سرنوشت زیستی» تبدیل می‌شود؛ جایی که محل تولد یا زندگی، می‌تواند میزان دسترسی به درمان و در نهایت، احتمال بقا را تعیین کند.

البته تحریم‌ها پیش از جنگ نیز سیستم دارویی را تحت فشار قرار داده بودند و جنگ، این فشار را چند برابر کرده است.

هم‌زمانی تحریم و جنگ، نوعی «اثر انباشت بحران» ایجاد می‌کند که در آن، هر عاملِ دیگری را تشدید می‌کند. این وضعیت، سیستم سلامت را از یک وضعیت آسیب‌پذیر به یک وضعیت فروپاشی نزدیک می‌کند. در چنین شرایطی، حتی مداخلات محدود نیز کارایی خود را از دست می‌دهند، زیرا زیرساخت‌های لازم برای پشتیبانی از آن‌ها دیگر وجود ندارد. این «هم‌افزایی بحران‌ها» باعث شده که سیستم سلامت به نقطه شکنندگی برسد. اکنون سیما و خاتون در خط مقدم این فشار قرار دارند و شلیر از این خط به سمت مرگی درناک عبور کرد.

 

 

 

روان‌پزشکی جنگ؛ اضطراب به‌عنوان عامل بیماری‌زا

اکنون فضایی که تنها در یکی از اتاق‌های بیمارستانی در روژهلات حاکم است این است که سیما با ترس از پیشرفت بیماری  خاتون با ترس از عفونت زندگی را مقاومت می‌کند.

استرس مزمن می‌تواند سیستم ایمنی را تضعیف کند، تحمل درمان را کاهش دهد و روند بهبود را کُند کند. در اینجا می‌توان از «درونی‌سازی جنگ» سخن گفت؛ جایی که جنگ به یک وضعیت روانی پایدار تبدیل می‌شود. این وضعیت، مرز میان بیماری جسمی و روانی را از بین می‌برد و یک چرخه معیوب ایجاد می‌کند، استرس، بیماری را و بیماری، استرس را تشدید می‌کند، در نتیجه بیمار نه‌تنها با سرطان، بلکه با یک ساختار روانیِ جنگ‌زده نیز درگیر است.

در حالی که در رسانه‌های حکومتی در این ایام جنگ از «تداوم خدمات» سخن گفته می‌شود، تجربیات عینی و ملموس سیما و خاتون چیز دیگری است. این شکاف، بیماران را به سمت بازار سیاه سوق داده است. این همان «آنارشی درمانی» است که از فروپاشی اعتماد ناشی می‌شود.

بحران اعتماد، یکی از عمیق‌ترین پیامدهای جنگ است. وقتی روایت رسمی با تجربه زیسته فاصله می‌گیرد، نظام سلامت مشروعیت خود را از دست می‌دهد. در چنین شرایطی، بیماران به منابع غیررسمی روی می‌آورند و این خود، خطرات جدیدی ایجاد می‌کند. این وضعیت، نوعی «فروپاشی نرم» است که شاید در کوتاه‌مدت دیده نشود، اما در بلندمدت، اثرات آن بسیار ویرانگرتر از تخریب فیزیکی زیرساخت‌هاست.

اما شاید هیچ‌کدام از این مفاهیم - نه زیست‌سیاست، نه بی‌عدالتی زمانی، نه ژئوپلیتیک دارو- نتواند آن لحظه را توضیح دهد که شلیر، درست در کنارشان، آرام‌آرام از نفس افتاد. سیما و خاتون، مرگ را نه در گزارش‌ها، نه در آمارها، بلکه در فاصله‌ی یک تخت دیدند. صدای دستگاهی که آرام شد، سکوتی که جایگزین نفس‌ها شد و نگاه‌هایی که دیگر پاسخی نداشت. آن‌ها شاهد مرگی بودند که می‌دانستند اگر دارو بود، اگر راه باز بود، اگر زمان از آن‌ها گرفته نشده بود، می‌توانست به تعویق بیفتد.

از آن لحظه به بعد، جنگ برای آن‌ها فقط بیرون بیمارستان نیست. جنگ، به درون نگاهشان آمده است، هر بار که به تخت خالی کنارشان نگاه می‌کنند، با یک پرسش بی‌پاسخ روبه‌رو می‌شوند که نوبت بعدی چه کسی است؟

انتظار برای دارو، دیگر فقط انتظار برای درمان نیست، انتظار برای فاصله گرفتن از همان سرنوشتی است که پیش چشمشان رخ داد. هر ساعت تأخیر، هر خبر از نبود دارو، هر وعده‌ای که محقق نمی‌شود، این ترس را زنده نگه می‌دارد که مرگ، آن‌قدرها هم دور نیست، فقط به اندازه یک وقفه، یک تأخیر، یک تصمیم. آن‌ها همزمان در دو جبهه می‌جنگند، یکی درون بدنشان، علیه سلول‌هایی که بی‌وقفه تکثیر می‌شوند و دیگری در بیرون، علیه جهانی که نتوانسته حداقلِ امکان برای ادامه این جنگ را فراهم کند.

سیما به دخترش فکر می‌کند؛ به روزهایی که شاید ببیند یا نبیند. خاتون به کودکانی که هنوز به او نیاز دارند، اما میان این فکرها، چیزی سنگین‌تر وجود دارد، خاطره شلیر، که دیگر آینده‌ای برای تصور ندارد و اینجاست که «مرگ خاموش» معنای واقعی خود را پیدا می‌کند. مرگی که پیش از رسیدن، در ذهن و روان رسوخ می‌کند. 

مرگی که با دیدن مرگ دیگری، آغاز می‌شود. اما سیما و خاتون هنوز زنده‌اند. هنوز منتظرند. هنوز به دارویی فکر می‌کنند که شاید برسد، به فرصتی که شاید داده شود، به روزی که شاید این جنگ - در هر دو جبهه- عقب‌نشینی کند. ایستادن آن‌ها در چنین شرایطی، مقاومت زندگیست و زندگی مقاومت است.

مقاومت در برابر فروپاشی، در برابر فراموش‌شدن، در برابر تبدیل‌شدن به عددی دیگر در آماری که هرگز کامل ثبت نمی‌شود و شاید تمام این روایت، درنهایت به همین نقطه برسد که دو زن، کنار یک تخت خالی، در انتظار دارو، در انتظار زمان، در انتظار زندگی، در حالی که مرگ را دیده‌اند، لمس کرده‌اند و با این حال، هنوز تصمیم گرفته‌اند بجنگند.

به امید زنده ماندن و شفای «سیماها» و «خاتون‌‌ها»یی که در میانه‌ی جنگ نظامی کنونی با سرطان می‌جنگند.