بزنگاه بازآرایی قدرت در ایران و منطقه؛ از جنگ هژمونیک تا ضرورت ائتلافهای مردمی
آغاز حملات همزمان با مذاکرات ایران و آمریکا، بهگفته بسی شاماری، بخشی از روندی گسترده برای بازچینی قدرت در منطقه است؛ بزنگاهی تاریخی که سرنوشت آن به میزان آمادگی و انسجام نیروهای جایگزین گره خورده است.
شهلا محمدی
مرکز خبر- همزمان با ادامه مذاکرات میان ایران و ایالات متحده، از روز شنبه حملات مشترک اسرائیل و آمریکا علیه جمهوری اسلامی آغاز شد؛ اقدامی که همزمانی آن با روند گفتوگوها، پرسشها و ابهامات فراوانی را برانگیخته است.
در این برنامه همراه با خانم بسی شاماری عضو پلتفرم دموکراتیک فراملیتی زنان، خواهیم بود تا به بررسی ابعاد مختلف این تحولات بپردازیم؛ اینکه چرا در چنین مقطعی و در میانه مذاکرات، این حملات آغاز شد؟ اهداف و انگیزههای پشت این تصمیم چه بوده است؟ و در نهایت، پیامدهای احتمالی این اقدام برای منطقه و بهویژه برای ایران چه خواهد بود؟
در آغاز، مایلم از شما بپرسم: چه عواملی سبب شد که این حملات دقیقاً در چنین شرایطی و همزمان با تداوم مذاکرات کلید بخورد؟
به گمان من، با توجه به تاریخی که شما به آن اشاره کردید، آنچه از روز شنبه آغاز شده، صرفاً رخدادی محدود به ایران نیست؛ بلکه میتواند دامنهای فراتر یافته و سراسر منطقه را دربر گیرد. این جنگ، برخلاف آنچه برخی میکوشند القا کنند، حادثهای ناگهانی و پیشبینیناپذیر نبود و بدون نشانههای قبلی رخ نداد.
دستکم از پسِ هفتم اکتبر و سخنرانی صریح بنیامین نتانیاهو درباره ضرورت تغییر ساختار خاورمیانه، نشانههای دگرگونیهای ژرف در معادلات قدرت آشکار شد. تحولات با شتاب بیشتری ادامه یافت؛ از تضعیف محورهای سنتی قدرت گرفته تا سقوط حکومت بشار اسد در سوریه و سپس جنگ دوازدهروزه میان ایران و اسرائیل. همه این رخدادها حلقههای زنجیرهای بودند که نشان میداد منطقه وارد مرحلهای از بازآرایی سخت، پرهزینه و بنیادین شده است.
در چنین فضایی، جامعه ایران نمیتوانست خود را بیرون از این معامله قدرتهای هژمونگرا تصور کند. بهویژه پس از وقایع خونین هجدهم و نوزدهم دیماه و ورود علنی حاکمیت به تقابل مستقیم با مردم، یا آنچه برخی از آن بهعنوان «اعلان جنگ با مردم» یاد میکنند، دیگر مسئله، انتخاب میان گزینههای درونساختاری نبود. شکافها به سطحی رسیدهاند که بحث نه بر سر اصلاح، بلکه بر سر ماهیت و بقای ساختار قدرت است.
امروز بیش از هر زمان دیگری انتظار میرود جامعه، و بهطور خاص کوردستان، از آمادگی روحی و ذهنی برخوردار باشد؛ بهویژه با توجه به بحثهای عمیق و ریشهداری که طی دو سال گذشته در فضای عمومی و مدنی شکل گرفته است.
شما به نشستها و توافقات اشاره کردید؛ مذاکراتی که بارها از همین تریبون اعلام شده ماهیتی مبتنی بر بدهبستان دارد، نشستن پشت یک میز و چانهزنی بر سر منافع. با این حال، به نظر میرسد رویکرد حاکمیت بیش از آنکه بر مدیریت متوازن جابهجایی قدرت استوار باشد، بر تحمیل خواستههای خود تأکید داشته است. چنانکه دونالد ترامپ نیز پس از آخرین نشست ژنو اظهار داشت آنچه مدنظر آمریکا بوده، تأمین نشده و از دستاوردها رضایت کامل وجود ندارد.
به بیان دیگر، آنچه آمریکا و متحدانش مطالبه میکردند، بهنظر میرسد بهطور کامل از سوی جمهوری اسلامی پذیرفته نشده است. اینکه در پسِ پردههای بوروکراتیک این مذاکرات چه امتیازاتی داده یا گرفته شده، هنوز روشن نیست. اما آنچه مسلم است، ماهیت اصلی حملاتی که از روز شنبه آغاز شده، فراتر از یک واکنش مقطعی است و بیش از هر چیز در چارچوب تأمین منافع قدرتهای بزرگ و سرمایه جهانی قابل تحلیل خواهد بود.
بارها اعلام کردهاند که هدف از این حملات چیست؛ اما پرسش اساسی اینجاست که آیا اینبار واقعاً تغییری رخ خواهد داد؟
اگر قرار باشد تغییری صورت بگیرد، ماهیت آن چه خواهد بود؟ آیا با یک جابهجایی در سطح سیاستها و رویکردها روبهرو خواهیم بود، یا تحولی عمیقتر در ساختار قدرت رقم خواهد خورد؟
با توجه به تحولات اخیر و در رأس آن مسئله سوریه، میتوان این رخدادها را در چارچوبی گستردهتر تحلیل کرد. حدود هفت سال پیش، در ادلب، فردی که تا پیش از آن بهعنوان یک چهره تروریستیِ تحت تعقیب بینالمللی شناخته میشد و برای ارائه اطلاعات درباره محل اقامتش تا ۱۰ میلیون دلار جایزه تعیین شده بود، منظورم محمد جولانی است، بهتدریج در موقعیتی قرار گرفت که منطقهای در اختیارش گذاشته شد و با سازوکارهای بروکراتیک و اداری آشنا شد. فرایندی که نشان میداد آمادگیهایی از پیش تدارک دیده شده است؛ از نوع پوشش و گویش گرفته تا ایفای نقش سیاسی. بهگونهای که در مدتزمانی کوتاه، روند تغییر حاکمیت در سوریه شتاب گرفت و او بهعنوان رئیسجمهور موقت معرفی شد.
پس از آن، نمونههایی دیگر را نیز شاهد بودیم؛ از جمله در ونزوئلا، جایی که با همکاری نیروهای داخلی و پس از ربودهشدن نیکلاس مادورو و همسرش، تغییراتی در ساختار قدرت رقم خورد، بیآنکه نیرویی کاملاً نو به حاکمیت تزریق شود.
بهنظر میرسد مسئله ایران آمیزهای از این دو الگو باشد. سالهاست درباره تغییر در ایران سخن گفته میشود. در سال ۹۶، شعار «اصولگرا، اصلاحطلب، دیگه تمومه ماجرا» بیانگر نوعی عبور از دوگانههای رسمی قدرت بود؛ اما پس از آن، با پدیدهای مواجه شدیم که میتوان آن را «استمرارطلبی» نامید، جریانی که بهگمان من، از پشتیبانی جدی سرمایه و منافع اقتصادی برخوردار است. سیستمی که طی ۴۸ سال گذشته، در چارچوب جمهوری اسلامی، بهرهبرداریهای سیاسی، دیپلماتیک و اقتصادی قابلتوجهی در منطقه داشته است.
در عین حال، نمیتوان از سرکوبهای گسترده و خشونت علیه معترضان در خیابانها چشم پوشید؛ وعدههایی که از تریبونهای رسمی درباره حمایت داده میشد، حتی اشارههایی به تسخیر ساختمانها در دیماه، و آمارهایی که از سوی نهادهایی چون «ایران تریبونال» و دیدهبانها منتشر شده، از دهها هزار بازداشتی تا شمار بالای کشتهها و زخمیها، همگی نشان میدهد که جامعه با هزینههای سنگینی روبهرو بوده است.
از منظر تحلیلی، میتوان این روند را نوعی زمینهسازی دانست؛ فرایندی که به فرسایش و سرخوردگی سیاسی و اجتماعی انجامیده و جامعه را در وضعیتی پیچیده قرار داده است. پرسش اینجاست: آیا در درون حاکمیت، با اتکا به حمایت نیروهای سرمایه در بیرون، سناریویی برای بازآرایی قدرت در حال شکلگیری است؟ شواهد و قرائن برای برخی چنین برداشتی را تقویت میکند.
همزمان باید توجه داشت که با نوعی «جنگ ترکیبی» مواجهایم. هدفگیری جمهوری اسلامی نیز میتواند در همین چارچوب ترکیبی تحلیل شود؛ ترکیبی از فشار نظامی، رسانهای، روانی و تحریک شکافهای قومی و منطقهای. برای نمونه، ساعاتی پس از حملات، پیامهایی خطاب به ملت کورد، بلوچ و ترک منتشر شد که آنان را به بهرهگیری از شرایط برای تغییر وضعیت فرا میخواند.
این پرسش مطرح است که آیا چنین اقداماتی نوعی قدرتسنجی نیست؟ آیا بازیگران خارجی در پی آن نیستند که میزان توانایی این نیروها و ملیتها را برای کنترل مناطق خود ارزیابی کنند؟ و اگر چنین باشد، آیا هدف نهایی، سنجش امکان استقرار نظمی جدید یا حاکمیتی مدنظر آنان، بدون مانع جدی داخلی است؟
به بیان دیگر، آنچه امروز در جریان است، صرفاً یک تقابل نظامی نیست؛ بلکه میتواند بخشی از یک بازآرایی گستردهتر در توازن قدرت منطقهای و داخلی باشد، بازآراییای که ابعاد آن، همچنان در حال شکلگیری است.
شما به پیامی اشاره کردید که خطاب به کوردها، بلوچها و دیگر ملیتهای تحت ستم در ایران صادر شد. در این میان، این پرسش مطرح است که وضعیت سایر ملیتهای ایران در شرایط کنونی چگونه است؟ آیا بستر اجتماعی و سیاسی لازم برای شکلگیری نوعی ائتلاف یا همگرایی میان آنها وجود دارد؟
بهنظر من، امروز در یک بزنگاه تاریخی و لحظهای کمنظیر برای ملیتهای ایران قرار داریم؛ لحظهای زرین که میتواند مسیر آینده را تعیین کند. در چنین شرایطی، مسئله اصلی صرفاً این نیست که کدام حاکمیت سقوط میکند یا چه ساختاری کنار میرود؛ پرسش اساسی این است که چه نیرویی آمادگی جایگزینی دارد. این آمادگی باید در کانون توجه همه احزاب، تشکلها، پلتفرمها و مردمی باشد که در کف خیابان حضور دارند.
اگر ملیتهای مختلف ایران از عرب و بلوچ تا ترک و کورد پراکنده و جدا از هم باقی بمانند، فرصت نقشآفرینی مؤثر در تعیین نظم سیاسی آینده را از دست خواهند داد. اما اگر بتوانند در قالب اتحادی همگون، هماهنگ و برنامهمحور حرکت کنند، این امکان را خواهند داشت که در برابر سناریوهای از پیش طراحیشده، بدیلی جدی و مردمی ارائه دهند؛ چه در برابر بازتولید حاکمیتی برآمده از دل همین ساختار موجود با پشتیبانی سرمایه، و چه در مسیر شکلگیری نظمی نو بر پایه اراده مردم.
برای تحقق چنین چشماندازی، بهرهگیری از خلأ مشروعیت موجود و تثبیت سهم هر یک از این ملیتها در نظم آینده ضروری است. همچنین باید از بازتولید تمرکزگرایی پرهیز شود. ملیتهایی که نام بردیم عرب، بلوچ و کورد، هر یک دارای تشکیلات و تجربه سیاسیاند و میتوانند با انسجام بیشتر و سازمانیافتگی قویتر، نقش تعیینکنندهای ایفا کنند.
تجربه ملت کورد پس از سال ۵۷ نمونهای قابل توجه است؛ حرکتی که با وجود فقدان پیشزمینه تاریخیِ رسمی، در مدت کوتاهی به ایجاد کمیتهها و شوراها، ساماندهی امور شهری و حتی مدیریت امنیت انجامید. امروز این تجربه نهتنها در داخل ایران، بلکه فراتر از مرزها نیز قابل مشاهده است. آنچه در روژآوا رخ داد، با محوریت نهادسازی، مشارکت مردمی و اداره جمعی میتواند الگویی الهامبخش برای دیگر مناطق باشد.
شما به ائتلاف پنج حزب کوردستانی اشاره کردید که سوم اسفند اعلام شد. اهمیت این اقدام تا آنجا بود که واکنشها و حتی مخالفتهای تندی از سوی برخی جریانهایی که خود را اپوزیسیون یا رهبر اپوزیسیون میدانند برانگیخت. با این حال، همزمان شاهد حمایتها و همصداییهایی در داخل ایران بودیم؛ از همراهی برخی احزاب بلوچ و عرب گرفته تا استقبال بخشی از افکار عمومی. شاید دلیل این استقبال، مشاهده نوعی انسجام سازمانیافته در دل بحرانها و ناهمگونیهای گسترده باشد.
چنانکه در خیزش «زن، زندگی، آزادی» نیز از بیش از ۳۴۰ شهر ایران شعار «کوردستان چشم و چراغ ایران است» طنینانداز شد، شعاری که ریشه در تجربههای میدانی و سیاسی این منطقه دارد. این پیشینه نشان داده که میتوان هم در عرصه نظامی و هم در عرصه سیاسی نقش رهبریکنندهای ایفا کرد.
ائتلاف اخیر هنوز بیش از چند هفته از اعلامش نمیگذرد، اما امید آن میرود که بتواند به تعهداتی که نهتنها به مردم کوردستان، بلکه به همه مردم ایران داده پایبند بماند؛ همانگونه که در بیانیههای اخیر خود، بر هدف یاریرساندن به تمامی مردم ایران و در رأس آن ملت کورد تأکید کرده است. استمرار این مسیر، انسجام درونی و پایبندی به برنامهای روشن، میتواند جایگاه این ائتلاف را در معادلات آینده تثبیت کند.
در کنار پیامدهای داخلی، یکی از پرسشهای اساسی به ابعاد منطقهای این تحولات بازمیگردد: این حملات چه تأثیری بر توازن و ثبات منطقه خواهند داشت؟
در دورانی که با جنگ و بحران روبهرو هستیم، باید تأکید کرد که این، جنگ مردم نیست؛ بلکه تقابل نیروهای هژمونیک و قدرتهای درگیر در بازچینی موازنه منطقهای است. با این حال، در چنین شرایطی، بحث درباره اهمیت ائتلافهای سیاسی و ضرورت شکلگیری شوراها و کمیتههای مردمی بیش از هر زمان دیگری اهمیت پیدا میکند.
چند ساعت پس از آغاز حملات، شاهد گسترش دامنه درگیریها در سطح منطقه بودیم؛ حمله به برخی مناطق و کشورهای عربی خلیج و واکنشهای متقابل، معادله را از سطحی داخلی به سطحی منطقهای کشاند. بیانیه فوری عربستان و اعلام آمادگی برای همکاری در چارچوب یک ائتلاف دفاعی عربی، نشان داد که امکان شکلگیری آرایشهای تازه امنیتی وجود دارد. همزمان، حمله به نیروهای حشدالشعبی در عراق نیز رخ داد؛ رخدادی که بیانگر تلاش برای بازچینی توازن قدرت نهتنها در ایران، بلکه در کل منطقه است.
در چنین وضعیتی، هر ساختار سیاسی داخلی که از انسجام و مشروعیت اجتماعی کافی برخوردار نباشد، بهشدت آسیبپذیر خواهد بود. از همین رو، بازگشت به ضرورت این لحظه تاریخی اهمیت مییابد: مردم نباید شهرها و مناطق مسکونی خود را رها کنند. تشکیل شوراهای محلی و ارگانهای مردمی، هم برای ایجاد اطمینان و هم برای سازماندهی دفاع مشروع، ضرورتی فوری است. در ساعات نخست حملات دیدیم که بیشتر مراکز نظامی، بهویژه در مناطق مرزی، هدف قرار گرفتند. اگر پادگانها و پایگاههای مرزی بمباران میشوند، مدیریت فضا و جلوگیری از گسترش هرجومرج در شهرها اهمیتی حیاتی دارد.
بیتردید ریزش نیروها در ساختارهای حکومتی رخ خواهد داد. مهم آن است که اجازه داده نشود خلأ قدرت به آشوب در محلهها و شهرها منجر شود. امروز مسئولیت بزرگی بر دوش چهرههای دارای پایگاه اجتماعی است؛ از معلمان و فعالان فرهنگی گرفته تا ریشسفیدان و افراد مورد اعتماد محلی. حتی کسانی که به دلایل گوناگون، از جمله فشارهای اقتصادی، ناگزیر به همکاری با دولت بودهاند، اگر مرتکب جنایتی نشدهاند، میتوانند با پیوستن به مردم و حمایت از خواستههای آنان، نقش مثبتی در این گذار ایفا کنند.
همزمان، شکلگیری ائتلافها در کردستان و اعلام مواضع از سوی احزاب اهواز و سیستان و بلوچستان نشان میدهد مناطقی که همواره «بشکه باروت» توصیف میشدند، از ظرفیت سازمانیابی برخوردارند. ضعف اپوزیسیون در برخی مناطق دیگر و تلاشهای رهبرسازی نیز بخشی از همین معادله پیچیده است. این لحظه میتواند یک گذر تاریخی باشد؛ همانگونه که در سال ۱۹۹۱ در عراق، پس از تحولات جنگ خلیج فارس و سخنرانی جرج بوش، شرایطی فراهم شد که به سازمانیابی و مدیریت منطقه توسط نیروهای محلی کورد انجامید.
امروز نیز، پس از سخنان اخیر دونالد ترامپ و رخدادهای روز شنبه که بهسرعت ابعاد منطقهای یافت، فرصتی تاریخی پدید آمده است. این فرصت، بیش از هر چیز، متوجه مردمی است که سالها زیر فشار بحرانها و خشونتها زیستهاند و دیگر خواهان تداوم وضع موجود نیستند. تشکیل تشکلها و شوراهای گوناگون، تقویت همبستگی اجتماعی، و آمادگی برای دفاع مشروع، میتواند زمینهای فراهم آورد تا مردم در آینده سیاسی خود سهمی واقعی و تعیینکننده داشته باشند.
این تحولات چه پیامدهایی میتواند برای ترکیه داشته باشد و واکنش آنکارا چه خواهد بود؟
در روزهای گذشته، پیامهای رسمی ترکیه عمدتاً بر ضرورت فعال ماندن مسیرهای دیپلماتیک تأکید داشته و تلاش کرده است مانع از گسترش حملات علیه جمهوری اسلامی شود؛ یا دستکم این اطمینان را حاصل کند که هرگونه تحول، منافع و امنیت ملی ترکیه را به خطر نیندازد.
از سوی دیگر، نمیتوان از مسئله کورد در معادلات داخلی و منطقهای ترکیه چشمپوشی کرد. هرگونه بازآرایی قدرت در ایران و مناطق مرزی، بهویژه اگر به تقویت موقعیت نیروهای کورد بینجامد، میتواند حساسیتهای ویژهای برای آنکارا ایجاد کند. بنابراین، پرسش این است که آیا ترکیه در پی مهار تحولات از مسیر دیپلماسی خواهد بود، یا در صورت تغییر موازنهها، به بازتعریف سیاستهای منطقهای خود روی خواهد آورد؟
ناگزیرم برای روشنتر شدن بحث، به یک بُعد تاریخی اشاره کنم؛ به دوره شکلگیری «دولت ـ ملت»هایی که بهنوعی نسخهای ناموزون و تحمیلی را به منطقه تزریق کردند. از میان ساختارهایی که نزدیک به یک قرن پیش شکل گرفتند، هفت کشور در این چارچوب قرار میگرفتند که پنج مورد آنها، بهویژه پس از ۱۹۹۱، عملاً با تضعیف یا فروپاشی حاکمیت مرکزی روبهرو شدند. امروز تنها دو بازیگر اصلی از آن الگو بهطور جدی باقی ماندهاند: ترکیه و ایران.
برای فهم موقعیت ترکیه، باید به چهار تا پنج دهه گذشته بازگردیم؛ به پروژه «کمربند سبز» و تقویت اسلام سیاسی که از افغانستان آغاز شد و سپس در قالب جمهوری اسلامی در ایران تثبیت شد. همانطور که پیشتر اشاره کردم، اسلام سیاسی شیعی یکی از کارتهای مهم قدرت در منطقه بود؛ اما در کنار آن، اسلام سیاسی سنی نیز کارکرد مکمل داشت. بهقدرت رسیدن حزب عدالت و توسعه (آ.ک.پ) در ترکیه را میتوان در همین چارچوب تحلیل کرد؛ گویی این دو جریان، در عین رقابت، بهنوعی تکمیلکننده یکدیگر در نظم منطقهای بودند.
از همین روست که دستکم طی دو سال گذشته، نوعی اضطراب راهبردی در سیاست ترکیه مشاهده میشود؛ بهویژه در پرتو تحولات ژئوپلیتیکی پس از هفتم اکتبر و نیز بیانیه جناب آقای عبدالله اوجالان درباره روند صلح، که اکنون بیش از یک سال از آن میگذرد. این تحولات نشان میدهد که نظم دولت ـ ملتِ کلاسیک در منطقه با چالشهایی جدی روبهروست. ترکیه بهخوبی میداند که هرگونه تغییر بنیادین در ایران، میتواند سایه بیثباتی را به مرزهای خود نیز نزدیک کند. اگر تحولات عمیقی در ایران رخ دهد، بیتردید پیامدهای آن متوجه ترکیه هم خواهد بود.
افزون بر این، عراق نیز همچنان در وضعیتی شکننده بهسر میبرد؛ ماهها پس از انتخابات، هنوز در تشکیل دولت با دشواری مواجه است. همزمان، تنشها پیرامون برخی چهرههای سیاسی و واکنشهای بازیگران بینالمللی، و حتی حملات به نیروهای حشدالشعبی و فرودگاه اربیل، همگی نشانههایی از تلاش برای بازتعریف موازنه قدرت در چارچوب نظمی نوین هستند؛ نظمی که سالهاست درباره آن سخن گفته میشود.
در چنین بزنگاه تاریخی، باز هم باید به اهمیت ائتلافها بازگردیم؛ بهویژه همگرایی اخیر احزاب کوردی. این ائتلاف صرفاً یک هماهنگی منطقهای نیست، بلکه نشانهای از بلوغ سیاسی و درک اهمیت لحظه تاریخی است. تجربه نشان داده که بدون سازمانیافتگی، تقسیم مسئولیت و نهادسازی، هیچ خلأیی به سود مردم پر نخواهد شد. چنین ائتلافی میتواند الگویی باشد برای تبدیل مطالبه به ساختار، و ساختار به قدرت.
در کنار آن، نقش مردم تعیینکننده است. جامعه نباید صرفاً تماشاگر تحولات باشد، بلکه باید سرنوشت خود را به دست گیرد. صیانت از خود، حفظ همبستگی محلی، تقویت شبکههای اعتماد و جلوگیری از فروپاشی اجتماعی، پایههای هر آیندهای است که قرار است بر ویرانههای بحران بنا شود. اتحاد در سطح ملی میان نیروهای آزادیخواه، شرط عبور از چرخه تاریخی استبداد است. بدون همگرایی و همدلی، تضعیف قدرت میتواند به هرجومرج بینجامد؛ اما با اتحاد، همان لحظه میتواند نقطه آغاز نظمی نو باشد.
و در نهایت، نباید نقش زنان و جوانان را فراموش کرد؛ نسلی که با شعار «زن، زندگی، آزادی» در بیش از سه سال گذشته افقی تازه در خاورمیانه گشود. آنان صدای زندانها، صدای بیانیههایی هستند که از دل سرکوب برآمدهاند و سرمایه اخلاقی و سیاسی این ملت بهشمار میروند. آیندهای پایدار و عادلانه، ناگزیر باید بر شانههای همان نسلی بنا شود که آزادی را نه در شعار، بلکه در ایستادگی و پرداخت هزینه معنا کرده است؛ نسلی که امروز، استوار و تمامقد، شاهد و حامل این گفتار تاریخی است.