از دانشجو تا معلم؛ «۳۳ مسافر رؤیا» که در راه کوبانی جان باختند(۲)
یازده سال پس از کشتار سوروچ، خانوادههای ۳۳ قربانی میگویند زخم این فاجعه همچنان تازه است و تا محاکمه آمران و عاملان آن، عدالت محقق نخواهد شد.
آرژین دیلَک اونجَل
رحا- شاعر با این جمله، بیپایانی سوگواری بازماندگان را توصیف میکند. در جغرافیای کوردستان نیز مرگ هرگز تنها به معنای پایان زندگی نبوده است؛ زیرا هیچ مرگی عادی نبوده است.
بازماندگان قربانیان حمله انتحاری گروهک داعش در ۲۰ ژوئیه ۲۰۱۵ به مرکز فرهنگی «آمارا» در شهر سوروچ (پیرسوس) از توابع اورفا، پس از گذشت ۱۱ سال، همچنان اندوه خود را همانند روز نخست زندگی میکنند.
صدها نفر که برای رساندن کمک به شهر کوبانی در شمال و شرق سوریه راهی شده بودند، در محوطه مرکز فرهنگی آمارا گرد آمده و در حال برگزاری نشست خبری بودند که انفجاری رخ داد. در این حمله انتحاری داعش، ۳۳ نفر جان باختند و بیش از ۱۰۰ نفر زخمی شدند.
یازدهمین سالگرد نیست؛ گویی یازدهمین روز است
یکی از جانباختگان این حمله عثمان چیچک، جوانی ۲۲ ساله بود. او هشتمین فرزند خانوادهای ۹ نفره با سه دختر و پنج پسر بود.
در خانه خانواده چیچک در شهرستان آکچاکاله اورفا، قصد گفتوگو با مادر عثمان را داریم، اما اطرافیان میگویند: «برای مادرش، این یازدهمین سالگرد نیست؛ انگار فقط یازده روز از آن گذشته است. هنوز نتوانسته خود را جمعوجور کند و هر بار نام عثمان برده میشود، دوباره رنج میکشد.»
اندوه و خشم مادر همچنان مانند روز نخست تازه است؛ به همین دلیل از اصرار برای گفتوگو با او صرفنظر میکنیم.
«با رفتن او، شادی هم از خانه رفت»
پس از کشته شدن عثمان، دیگر هیچچیز در خانواده چیچک مانند گذشته نیست.
خانم چیچک، همسر برادر عثمان و دخترعموی او، میگوید: «با رفتن عثمان، شادی هم از زندگی ما رفت. دیگر از هیچ چیز خوشحال نمیشویم. پیشتر لباسهای نو میپوشیدیم و عروسی برگزار میکردیم، اما بعد از او دیگر کسی بهترین لباسش را نمیپوشد. زندگی همه اعضای خانواده تغییر کرده و همه در اندوه هستند.»
«در راه درستی که انتخاب کرده بود کشته شد»
بیشتر بستگان خانواده چیچک که اهل سوروچ هستند، در کوبانی زندگی میکنند. خانم چیچک نیز پس از ازدواج از کوبانی به آکچاکاله آمده است.
او که دوران کودکی عثمان را به یاد دارد، میگوید: «پسری کمحرف بود. زمستانها در کارگاههای صنعتی و تابستانها در مزارع کار میکرد. اگر با او صحبت نمیکردید، خودش هم حرفی نمیزد. عاشق خانوادهاش بود، انسانی خیرخواه و درستکار بود و در همان راه درست نیز جانش را از دست داد. ظلم ستمگران او را از زندگی گرفت.»
عثمان پس از آنکه شنید قرار است برای کمک به کوبانی در مرکز فرهنگی آمارا تجمعی برگزار شود، همراه دوست دوران کودکیاش قاسم دپرم راهی سوروچ شد؛ بیآنکه خانوادهاش از سفر او خبر داشته باشند.
«انگار دیگر هیچچیز مثل گذشته نخواهد شد»
خانم چیچک درباره آن روز میگوید: «خانواده نمیدانستند به سوروچ رفته است. از محل کارش مرخصی گرفته بود و گفته بود برمیگردد، اما بعد خبر انفجار را شنیدیم. خانواده ما از هم پاشید.
برای ما انگار همین امروز رفته است. پسرم در کشور دیگری زندگی میکند. هر بار که به خانه میآید، گریه میکند و میگوید: 'مامان، یک نفر کم است؛ عمو عثمان نیست و جای خالیاش خیلی احساس میشود.'
گاهی شبها به تنهایی بر سر مزارش میرود. احساس میکنم دیگر هیچچیز مثل گذشته نخواهد شد و زندگی ما همیشه غمگین خواهد ماند.
در فرهنگ ما عروسی اهمیت زیادی دارد، اما بعد از عثمان دیگر جشن عروسی برگزار نمیشود. اگر ازدواجی باشد، فقط عقد انجام میشود و عروس را به خانه میآورند. دیگر نه جشنی هست و نه کسی لباس نو میپوشد.»
«عدالت برقرار شد؟»
وقتی از خانواده میپرسم: «آیا برای ۳۳ مسافر رؤیا و خانوادههای سوروچ عدالت اجرا شده است؟»
مصطفی چیچک، برادر عثمان، پاسخ میدهد: «در سوروچ، پاکترین فرزندان این کشور را کشتند. برای تحقق عدالت باید کسانی که این کشتار را سازماندهی کردند، مجازات شوند.»
«آنها زیباترین فرزندان این کشور بودند»
خانواده عثمان برای همه ۳۳ جانباخته خواهان عدالت هستند.
خانم چیچک میگوید: «بعد از این انفجار، سراسر ترکیه هم دچار خشونت شد و بمبها در نقاط مختلف منفجر شدند. ترکیه امروز بهای کشته شدن این انسانهای شریف را میپردازد.
آنها نه جنگ میخواستند و نه کشتار؛ فقط میخواستند به کوبانی کمک برسانند. امیدوارم حقشان پایمال نشود. ما عدالت میخواهیم. تا زمانی که عاملان این کشتار و قاتلان عثمان پاسخگو نشوند، این درد ادامه خواهد داشت.»
«تا عدالت نباشد، درد پایان نمییابد»
محیالدین چیچک، برادر دیگر عثمان، میگوید سالهاست که نمیتوانند به چشمان مادرشان نگاه کنند.
او میگوید: «تا وقتی مادرم رنج میکشد، چگونه میتوان گفت عدالت برقرار شده است؟
وقتی عدالت نباشد، درد پایان نمییابد؛ وقتی درد پایان نیابد، خشم هم فروکش نمیکند؛ وقتی خشم فروکش نکند، وجدان بیدار نمیشود و بدون وجدان، زندگی معنا ندارد.»
«آنها برای ما یک روایت به جا گذاشتند»
محیالدین معتقد است انتقام واقعی از عاملان این کشتار، ساختن همان زندگی آرمانی است که «مسافران رؤیا» در سر داشتند.
او میگوید: «خون برادر لاز من با خون من درآمیخت. این، روایت مشترک زندگی و آینده ماست. آنها بیهوده کنار هم قرار نگرفتند و بیهوده برادر خون نشدند. سیوسه خانواده یعنی سرگذشت این کشور.
آرزو دارم روایت خانوادههایی که در سوروچ کنار هم قرار گرفتند، به روایت صلح این سرزمین تبدیل شود.
آنها در زمان زندگی برادر نبودند، اما هنگام مرگ برادر شدند. شاید همین برادری بتواند ما را نیز به هم نزدیک کند.
آنها هنگام رفتن، داستانی برای ما به جا گذاشتند و گفتند اگر این داستان را ادامه دهید، ما را زنده و جاودانه خواهید کرد.
ما باید این روایت را زنده نگه داریم. تنها با ساختن همان زندگیای که آنها آرزویش را داشتند، میتوان خون ریختهشده را پاک کرد و از قاتلان انتقام گرفت.»
ادامه دارد: «دیگر خواب ندارم؛ در ۱۱ سال، هفت بار به مزارش حمله کردند»