روژآوا؛ چیاپا یا غزه نیست
پشتیبانی از روژآوا، نه حمایت از یک حکومت یا یک منطقه خاص، بلکه همصدایی با دیگر جنبشهای مردمی، حقطلبانه و آزادیخواه است. روژآوا به ما میگوید که آزادی فقط یک خواسته نیست، بلکه یک روش است؛ روش زندگی، روش سازماندهی، روش سیاستورزی.
مقالهای از بسی شاماری
در آستانهای که هر روز فاصله بین جنگ و زندگی کمتر میشود و صدای توپ و تانک در همان لحظهای که در خیابانهای شهرهای ما طنین میاندازد، در کوهها و درههای روژآوا نیز طنین مییابد، باید صریح گفت: خطر قریبالوقوع قتلعام در این منطقه دیگر یک تهدید فرضی نیست. این تهدید، همان نقشهای است که سالهاست از سوی قدرتهای منطقهای و جهانی برای پاکسازی یک تجربه سیاسی و اجتماعی طراحی میشود؛ تجربهای که نه تنها امنیت یک ملت، بلکه آیندهی یک امکان را هدف گرفته است. در این روزها که سیاستهای دولتها و قدرتهای بزرگ، بهجای حفاظت از انسان، به ابزار تبدیل شدهاند، روژآوا در معرض یک حملهی همهجانبه قرار دارد؛ حملهای که اگر محقق شود، نه فقط یک منطقه را ویران میکند، بلکه معنای مقاومت و امید را در جهان زیر سوال میبرد.
در چنین شرایط بحرانی، هنوز برخی اصرار دارند روژآوا را با چیاآپا یا غزه مقایسه کنند. این مقایسه، اگرچه در سطح نمادین میتواند به همبستگی بین مبارزات جهانی کمک کند، اما در تحلیل دقیق، نه تنها کمکی به فهم واقعی نمیکند، بلکه خطرناک است. زیرا روژآوا نه یک جنگل دورافتاده است، نه یک باریکه محاصرهشده، بلکه یک تجربه سیاسی و اجتماعی است که از دل جنگ، یک نظام جدید ساخته است. چیاآپا، غزه و روژآوا هر سه در برابر ظلم و امپریالیسم مقاومت کردهاند، اما منطق و ساختار این مقاومتها متفاوت است. چیاآپا در برابر دولت ملی و سرمایهداری جهانی، در جنگلها و در برابر نیروهای داخلی و خارجی، مقاومت اجتماعی و مسلحانهای را نشان میدهد. غزه، در برابر اشغال و محاصره، نماد مقاومت مستقیم و بیوقفه است. اما روژآوا، علاوه بر مقاومت، یک پروژه ساختاری و نوین را در سطح جامعه عملی کرده است؛ پروژهای که نه تنها دفاع، بلکه اداره، آموزش، عدالت اجتماعی، مشارکت زنان و خودمدیریتی را نیز شامل میشود. بنابراین، اگر بخواهیم روژآوا را تنها در چارچوب «مقاومت» تعریف کنیم، بخش بزرگی از ماهیت آن را نادیده گرفتهایم.
دیپلماسی روژآوا از همان روزهای آغازین با یک واقعیت تلخ مواجه بود: هیچ قدرت منطقهای یا فرامنطقهای حاضر نبود یک پروژه دموکراتیک و خودگردان را بهعنوان یک بازیگر مستقل و مشروع به رسمیت بشناسد. این واقعیت، نه یک اتفاق بلکه یک ساختار است؛ ساختاری که در آن دیپلماسی روژآوا از همان ابتدا در وضعیت «مکانیسمی برای بقا» قرار گرفت. بقا در برابر دشمنان مستقیم و بقا در برابر بازیگران بزرگتر که بهدنبال مدیریت بحران و کنترل جغرافیای سوریه بودند. این دو سطح، روژآوا را بهسمت یک دیپلماسی اضطراری و تاکتیکی سوق دادند، نه دیپلماسی مشروع و بلندمدت. در نتیجه، دیپلماسی روژآوا از همان آغاز در چارچوب «چانهزنی برای زمان» تعریف شد، نه «مذاکره برای آینده».
در روزهای نخست، روژآوا با داعش و جبهههای مسلح مختلف مواجه بود؛ اما تهدید اصلی برای بقای این پروژه، نه فقط داعش، بلکه بیثباتی سیاسی و جنگ نیابتی منطقهای بود که از سوی دولتهای مختلف، با اهداف متفاوت، مدیریت میشد. در این شرایط، روژآوا بهطور ناگزیر به «بازی با قدرتهای بزرگ» روی آورد. این بازی، ابتدا بر اساس نیازهای موقت بود: کمک نظامی و سیاسی از طرف غرب برای شکست داعش، همراه با سکوت یا چشمپوشی از جانب دولتهای منطقهای. اما همین همکاری موقت، در بلندمدت به یک معضل تبدیل شد؛ زیرا روژآوا، پس از شکست داعش، دیگر برای غرب نه یک ابزار نظامی، بلکه یک مسئله سیاسی بود.
دیپلماسی روژآوا در این دوره، با یک تناقض بنیادی مواجه شد: از یکسو، نیاز به حمایت بینالمللی داشت و از سوی دیگر، نمیتوانست خود را به شکل کامل وابسته به قدرتهای بزرگ کند، زیرا این وابستگی به معنای از دست دادن خودمختاری سیاسی و ایدئولوژیک بود. این تناقض، به یک «دیپلماسی چندجانبه اما شکننده» انجامید؛ دیپلماسیای که باید میان آمریکا، روسیه، ترکیه و دولت مرکزی سوریه تعادل برقرار میکرد و در عین حال، از خواستهای داخلی جامعه روژآوا نیز محافظت میکرد. این تعادل، هرگز آسان نبود، زیرا هیچ یک از طرفها حاضر نبودند، بهصورت رسمی، از مشروعیت سیاسی روژآوا دفاع کنند؛ حتی اگر در عمل از وجود آن بهره میبردند.
اگر بخواهیم مسیر دیپلماسی روژآوا را در یک چارچوب تاریخی تحلیل کنیم، میتوان آن را به سه مرحله کلی تقسیم کرد. مرحله اول، مرحله اتحاد تاکتیکی با غرب علیه داعش است. مرحله دوم، مرحله «معادله بقا» پس از شکست داعش. و مرحله سوم، مرحله تقابل با نظم جهانی و تبدیل شدن روژآوا به یک مسئله ژئوپلیتیک.
در مرحله اول، روژآوا بهعنوان متحدی تاکتیکی در مبارزه با داعش دیده میشد. این مرحله، بر پایه منافع مشترک ضدتروریسم شکل گرفت؛ منافع مشترکی که بیش از هر چیز، از سوی غربیها برای شکست داعش ضروری بود. در این دوره، حمایتها عمدتاً نظامی و اطلاعاتی بود، و کمتر به شکل سیاسی و رسمی جلوه میکرد. غرب، از این تجربه بهره برد، اما همزمان از تبدیل شدن روژآوا به یک قدرت سیاسی مستقل بیمناک بود. چرا؟ زیرا روژآوا یک مدل سیاسی ارائه میداد که در تضاد با منطق دولت–ملت و اقتدارگرایی منطقهای بود. در این معنا، روژآوا برای غرب نه یک متحد دائمی، بلکه یک «ابزار» بود؛ ابزاری که باید پس از رسیدن به هدف، مهار و کنترل شود.
در این دوره، دیپلماسی روژآوا بیشتر شبیه یک دیپلماسی «مستأجرانه» بود؛ مستأجرانه در این معنا که برای مدت محدود و برای هدفی مشخص، از حمایتها بهرهمند میشد. این حمایتها، اگرچه به شکست داعش انجامید، اما در عین حال روژآوا را در برابر یک پرسش دشوار قرار داد: پس از داعش، چه میشود؟ آیا غرب حاضر است از یک پروژه دموکراتیک و خودگردان حمایت کند یا آن را رها میکند؟ پاسخ در همان زمان روشن بود: غرب بهدنبال حفظ تعادل منطقهای بود، نه خلق یک الگوی جدید.
مرحله دوم، پس از شکست داعش آغاز شد. در این مرحله، دیپلماسی روژآوا به سمت «معادله بقا» تغییر جهت داد. وقتی دیگر تهدید داعش به عنوان دشمن مشترک کاهش یافت، نگاه غرب به روژآوا نیز تغییر کرد. روژآوا دیگر یک ضرورت نظامی نبود، بلکه یک مسئله سیاسی بود که میتوانست در تعارض با سیاستهای منطقهای ترکیه و حتی منافع غرب در خاورمیانه قرار گیرد. این نقطهای بود که دیپلماسی روژآوا، با محدودیتهای خود مواجه شد. از یک سو، تلاش میکرد تا با آمریکا و اروپا روابط خود را حفظ کند؛ از سوی دیگر، به دنبال ایجاد نوعی توافق با دمشق و روسیه بود تا از حملات ترکیه جلوگیری کند. اما این تلاشها، همیشه در چارچوب «چانهزنی» و «محدودسازی» قرار داشتند؛ چرا که هیچ یک از قدرتها حاضر نبودند، بهصورت رسمی، از مشروعیت سیاسی روژآوا دفاع کنند.
ترکیه، در این دوره، بهعنوان بازیگری کلیدی وارد معادله شد. ترکیه، روژآوا را تهدیدی مستقیم برای امنیت ملی خود میدید؛ نه فقط به دلیل حضور حزب کارگران کوردستان، بلکه به دلیل امکان گسترش مدل خودمدیریتی به داخل مرزهای ترکیه. در نتیجه، ترکیه با فشارهای سیاسی و نظامی، و با حمایت یا سکوت قدرتهای بزرگ، روژآوا را بهسمت «حالت دفاعی» سوق داد. این فشارها باعث شد روژآوا به سمت توافقهای تاکتیکی با دمشق و روسیه گرایش پیدا کند؛ توافقهایی که در آنها، خودمختاری سیاسی روژآوا بهصورت رسمی پذیرفته نمیشد، اما بهصورت عملی، برخی امتیازات برای جلوگیری از حملههای ترکیه داده میشد.
این مرحله، نقطهای بود که دیپلماسی روژآوا بیش از هر زمان دیگری نشان داد که «مهمترین تهدید برای روژآوا، نه داعش، بلکه سیاستهای ترکیه و منطق قدرتهای منطقهای است.» در واقع، روژآوا در این مرحله، درگیر یک بازی دوگانه شد: از یک سو باید خود را از حملات نظامی ترکیه محافظت میکرد، و از سوی دیگر باید از تبدیل شدن به ابزار سیاستهای دمشق یا روسیه جلوگیری میکرد. این دوگانه، باعث شد روژآوا در دیپلماسی خود، از یک پروژه سیاسی تبدیل به یک پروژه دفاعی شود؛ پروژهای که در آن، اولویت اصلی بقا بود.
مرحله سوم، زمانی آغاز شد که بحرانهای داخلی ترکیه، تغییرات سیاست خارجی آمریکا و اروپا، و تقابل روسیه و غرب، همه در هم آمیختند. در این مرحله، روژآوا دیگر صرفاً یک موضوع منطقهای نبود؛ بلکه یکی از نقاط حساس در رقابتهای ژئوپلیتیک میان قدرتهای بزرگ شد. اما این همزمان، روژآوا را در وضعیت پیچیدهتری قرار داد: اگر به غرب نزدیک میشد، خطر تبدیل شدن به ابزار سیاستهای آمریکا و اروپا را داشت؛ و اگر به روسیه یا دمشق نزدیک میشد، خطر از دست دادن مشروعیت در میان بخشهایی از جامعه خود را داشت. به عبارت دیگر، روژآوا در این مرحله، باید میان «پایگاههای حمایت» و «حفظ هویت سیاسی» تعادل برقرار میکرد؛ تعادلی که هرگز آسان نبود.
در این مرحله، دیپلماسی روژآوا بهنوعی وارد یک میدان آزمون شد: آزمون اینکه آیا میتواند بدون پشتوانه رسمی بینالمللی، بهعنوان یک تجربه سیاسی زنده بماند یا نه. پاسخ این سؤال، در نهایت به ماهیت روژآوا برمیگردد. زیرا روژآوا، در عمق خود، نه یک پروژه سیاسی معمول، بلکه یک تجربه اجتماعی و فرهنگی است؛ تجربهای که به مردم امکان میدهد خود را در سیاست سهیم کنند. در نتیجه، حتی اگر حمایتهای خارجی کاهش یابد، این تجربه میتواند در داخل جامعه خود را بازتولید کند.
اما یک نکته مهمتر وجود دارد: دیپلماسی روژآوا همیشه تنها یک دیپلماسی دولت-به-دولت نبود. دیپلماسی روژآوا در درجه اول، دیپلماسی یک ایده بود؛ ایدهای که به مدلهای موجود سیاست و دولت چالش میکرد. این ایده، از همان ابتدا، برای قدرتهای بزرگ نامطلوب بود؛ زیرا نشان میداد جامعه میتواند بدون دولت مرکزی و بدون تمرکز اقتدار، سیاست کند. در جهان امروز که نئولیبرالیسم با بحرانهای ساختاری مواجه است و نظم جهانی در حال بازتنظیم است، چنین ایدهای برای نظم موجود، تهدیدی عمیقتر از هر ارتش و هر گروه مسلح است.
اما در برابر این تحلیل، باید پرسید: چرا باز هم روژآوا را با چیاآپا یا غزه مقایسه میکنند؟ پاسخ ساده است: زیرا هر سه، نماد مقاومت در برابر ظلم و استبدادند، و هر سه از چشمانداز جهانی، نمادهای یک مبارزه بزرگتر بهنظر میرسند. اما اگر بخواهیم تفاوتهای بنیادین را روشن کنیم، باید بگوییم که چیاآپا، غزه و روژآوا، هر کدام از منظر تاریخی و سیاسی، با شرایط متفاوتی مواجهاند. چیاآپا، در برابر دولت ملی و سرمایهداری جهانی، یک مقاومت اجتماعی و مسلحانه در دل جنگلها و در برابر قدرتهای داخلی و خارجی را نشان میدهد. غزه، در برابر اشغال و محاصره، نماد مقاومت مستقیم و بیوقفه است. اما روژآوا، علاوه بر مقاومت، یک پروژه ساختاری و نوین را در سطح جامعه عملی کرده است؛ پروژهای که نه تنها دفاع، بلکه اداره، آموزش، عدالت اجتماعی، مشارکت زنان و خودمدیریتی را نیز شامل میشود. بنابراین، اگر بخواهیم روژآوا را تنها در چارچوب «مقاومت» تعریف کنیم، بخش بزرگی از ماهیت آن را نادیده گرفتهایم.
روژآوا یک تجربه «تولید قدرت از پایین» است. در روژآوا، قدرت نه از بالا و نه از یک دولت مرکزی، بلکه از دل جامعه و با مشارکت مردم تولید میشود. این تجربه، تفاوت اصلی روژآوا با چیاآپا و غزه است. چیاآپا و غزه، هر دو در چارچوب مقاومت و دفاع شکل گرفتهاند، اما روژآوا، علاوه بر مقاومت، به ساختن یک نظام اجتماعی جدید نیز مشغول است. این تفاوت، نه یک اختلاف کوچک، بلکه یک اختلاف ساختاری است. زیرا در روژآوا، سیاست نه یک ابزار جنگ، بلکه یک فرایند اجتماعی است؛ فرایندی که به مردم امکان میدهد خود را در تصمیمگیریها شریک کنند و نه تنها برای بقا، بلکه برای ساختن آینده تلاش کنند.
روژآوا در این مسیر، نه فقط با دشمنان نظامی، بلکه با دشمنان ایدئولوژیک مواجه بود. دشمنانی که از روژآوا میترسیدند، زیرا این تجربه نشان داد که یک جامعه میتواند بدون دولت مرکزی و بدون تمرکز اقتدار، زندگی کند و سیاست کند. این ترس، از سوی دولتهای منطقهای، از سوی سرمایهداری جهانی و از سوی نیروهای فاشیستی و اسلامگرای مسلح، مشترک بود. در نتیجه، روژآوا مجبور شد دیپلماسی خود را نه فقط با دولتها، بلکه با جامعه جهانی نیز پیوند دهد. این پیوند، به شکلگیری یک شبکه جهانی از همبستگی انجامید؛ شبکهای که نه تنها در سطح ایدئولوژیک، بلکه در سطح عملی نیز عمل میکند و حمایتها و تجربیات را به اشتراک میگذارد.
در این زمینه، نقش زنان و جنبشهای زنان در روژآوا را نمیتوان نادیده گرفت. روژآوا نشان داد که بدون مشارکت فعال زنان، هیچ پروژه دموکراتیکی پایدار نخواهد بود. این واقعیت، نه فقط یک ارزش اخلاقی، بلکه یک ضرورت سیاسی است. زیرا در جهان امروز، قدرت نه تنها در میدان جنگ، بلکه در میدان فرهنگ، آموزش و سازماندهی اجتماعی تولید میشود. و روژآوا، با تمرکز بر آموزش و سازماندهی زنان، نشان داد که چگونه میتوان قدرت را از پایین ساخت و نه از بالا تحمیل کرد.
در این مسیر، روژآوا بارها و بارها ثابت کرده است که مقاومت میتواند با ساختن یک نظام جدید همراه شود. این تجربه، همان چیزی است که روژآوا را از چیاآپا و غزه متمایز میکند و همان چیزی است که آن را به یک مدل برای آینده تبدیل میکند. زیرا در جهان امروز، بحرانهای ساختاری نئولیبرالیسم، فروپاشی دولت–ملتها و آشفتگی سیاسی، نشان میدهند که مدلهای قدیمی دیگر کارآمد نیستند. و روژآوا، با ارائه یک تجربه جدید از خودمدیریتی، نشان میدهد که چگونه میتوان از دل بحران، یک امکان جدید ساخت.
تجربهای که نشان میدهد مردم میتوانند خود را سازمان دهند و زندگی خود را اداره کنند، برای نظم موجود تهدیدی است که نمیتواند آن را نادیده بگیرد. این تهدید، نه در یک میدان جنگی، بلکه در همان میدانهایی شکل میگیرد که نظم مسلط بیش از همه به آنها وابسته است: در خیابانها، در کارخانهها، در شوراها، در مدارس و دانشگاهها، در شبکههای اجتماعی، در جنبشهای زنان، در گروههای مدافع طبیعت، در جمعهای ضدجنگ و در صفوف کسانی که هنوز باور دارند صلح ممکن است. این تجربه، در واقع، نشان میدهد که مقاومت دیگر فقط یک «پدیده محلی» نیست؛ بلکه یک پروژه جهانی است که برای بقای خود نیازمند پشتیبانی گسترده جهانی است. روژآوا نه تنها یک نمونه از مقاومت در برابر اشغال و ظلم است، بلکه یک «الگوی عملیِ همبستگی جهانی» است که امروز از هواداران چیاآپا تا مدافعان غزه، از مبارزان حقوق زنان تا حافظان طبیعت، از فعالان ضد جنگ تا مدافعان صلح، همه میتوانند در آن سهم داشته باشند. زیرا روژآوا به ما میآموزد که مبارزه برای آزادی تنها در مرزهای یک کشور یا یک ملت خلاصه نمیشود؛ بلکه یک مسیر مشترک است که همه کسانی که علیه ستم، نابرابری و جنگ ایستادهاند، میتوانند آن را ادامه دهند.
این تجربه، البته، یک سرچشمه تاریخی دارد. روژآوا ریشه در جملهای دارد که شاید امروز دیگر در ادبیات سیاسی رایج بهکار نمیرود، اما در همان زمان، یک حقیقت تلخ را آشکار میکرد: «کوردستان مستعمره است». این جمله، در زمانی که استفاده از واژه «مستعمره» در چارچوبهای سیاسی رایج کمتر کاربرد داشت و گویا دوران این نوع حاکمیت به پایان رسیده بود، باز هم حقیقتی بیرحمانه را نشان میداد. کوردستان نه فقط از سوی دولتهای منطقه، بلکه از سوی نظم جهانی، بهعنوان یک واقعیت سیاسی و تاریخی نادیده گرفته شده بود؛ و این نادیدهانگاری، نوعی «استعمارِ پنهان» را بهوجود آورد، استعمارِ زبانی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی. این استعمار، در ترکیه به شکل تندی و عریانتر بروز یافت؛ جایی که رژیم حاکم، در اوج تباهی و فاشیسم، برای تحقیر و حذف هویت کردها، دست به نمادسازیهای سیاسی زد که امروز تاریخ آن را بهعنوان یکی از زشتترین صفحات سرکوب ثبت کرده است. حکومتی که زمانی در یکی از نقاط کوردستان، قبری را کند و آن را با بتن پر کرد و بر آن نوشت «کوردستان»، میخواست نه تنها خاک را، بلکه نام، تاریخ و هویت یک ملت را نیز دفن کند.
اما امروز، همان قبر و همان ملت، تبدیل به زایندهترین نماد مقاومت شدهاند. آنچه قرار بود با بتون و سیمان دفن شود، به آئینهای تبدیل شده که آزادی، برابری، دموکراسی و عدالت اجتماعی را تمام قد بازتاب میدهد. این تحول، نه یک اتفاق، بلکه یک فرایند تاریخی است؛ فرایندی که نشان میدهد حتی در شرایطی که قدرتهای فاشیستی و سرمایهداری جهانی میخواهند یک ملت را به سکوت و انفعال وادار کنند، باز هم امکان خلق یک سیستم فکری و اجتماعی جدید وجود دارد. روژآوا، دقیقاً از دل همین تجربه برخاسته است؛ از دل سرکوب، از دل تبعیض، از دل جنگ و از دل مقاومت.
و این همان نقطهای است که ما باید به آن بازگردیم: پشتیبانی از روژآوا، نه حمایت از یک حکومت یا یک منطقه خاص، بلکه همصدایی با دیگر جنبشهای مردمی، حقطلبانه و آزادیخواه است. روژآوا به ما میگوید که آزادی فقط یک خواسته نیست، بلکه یک روش است؛ روش زندگی، روش سازماندهی، روش سیاستورزی. وقتی ما از روژآوا حمایت میکنیم، در واقع از یک مدل جدید از زندگی اجتماعی حمایت میکنیم؛ مدلی که در آن قدرت از بالا تحمیل نمیشود، بلکه از پایین تولید میشود؛ مدلی که در آن زنان، اقلیتها، کارگران، جوانان و جامعه مدنی، نقش واقعی و فعال در ساختن آینده دارند. این مدل، نه تنها برای کردها، بلکه برای همه کسانی که از نظامهای اقتدارگرا، سرمایهداری وحشی و جنگ خستهاند، یک امید واقعی است.
پس اگر امروز میخواهیم در برابر موجی از سرکوب و نادیدهانگاری بایستیم، باید بدانیم که روژآوا فقط یک مقاومت منطقهای نیست. روژآوا یک پیام جهانی است: پیام اینکه حتی در عصر فروپاشی دولت-ملتها، حتی در زمانی که نظم جهانی نئولیبرالیسم با بحرانهای ساختاری روبهروست و سیاستهای رسمی و رسانههای رسمی، مردم را در زیر سایه ترس و انفعال نگه میدارند، باز هم میتوان ساخت. میتوان سازمان داد. میتوان زندگی را دوباره تعریف کرد. و میتوان با همبستگی، از مرزها فراتر رفت و یک آینده دیگر را ممکن ساخت. این پیام، همان چیزی است که نظم موجود را تهدید میکند و به همین دلیل است که روژآوا را نمیتواند نادیده بگیرد؛ بلکه باید آن را مهار کند، تضعیف کند، یا بهصورت نمادین و خنثی درآورد. اما حقیقت این است که تجربهای که از دل روژآوا بیرون آمده، دیگر قابل حذف نیست. این تجربه، مانند یک نور کوچک در تاریکی، به همه کسانی که هنوز به امکان تغییر باور دارند، نشان میدهد که مسیر دیگری نیز وجود دارد.
در پایان، باید گفت که زمان از دست میرود و خطر بیشتر از همیشه به چشم میآید. روژآوا در نقطهای ایستاده است که اگر تنها بماند، احتمال دارد که نه تنها سرزمینش، بلکه خود امکان ساختن یک آینده دیگر، در زیر چکمههای جنگ و سیاستهای قدرت له شود. اما اگر ما جهانیان، از هر گوشهی جهان، از هر جنبش و هر مقاومتی که به عدالت و آزادی باور دارد، دست به دست هم دهیم، میتوانیم این تجربه را زنده نگه داریم. اگر از چیاآپا تا غزه، از جنبش زنان تا مبارزان محیطزیست، از فعالان ضد جنگ تا مدافعان صلح، از همه کسانی که هنوز به انسانیت باور دارند، همبستگی نشان دهیم، روژآوا نه تنها زنده خواهد ماند، بلکه به نمادی جهانی از مقاومت و ساختن تبدیل خواهد شد. این یک فراخوان است: فراخوانی برای پشتیبانی جهانی، برای همبستگی، برای اینکه نشان دهیم که دنیا هنوز میتواند متفاوت باشد.