طرفداری پارادوکسیکال از ویروس نئوپهلویسم
در اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، حمایت بخشی از هنرمندان کورد و لور از نئوپهلویسم، نتیجه سیاست اضطرار، هژمونی رسانهای و فراموشی تاریخی است.
شیلان سقزی
مرکز خبر- در جریان اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، یکی از مسائل بحثبرانگیز در فضای عمومی و رسانهای، حمایت یا همدلی بخشی از هنرمندان کورد و حتی بخشی، از جامعهی لور با جریان نئوپهلویسم اروپانشین بود؛ جریانی که خود را بدیل خواندهی پسا جمهوری اسلامی معرفی میکند، بیآنکه نسبت خود را با تاریخ خشونت، سرکوب ملیتی، قومی و دولتملتسازی اقتدارگرای پهلوی روشن کرده باشد.
این پدیده در نگاه نخست، نوعی تناقض اخلاقی و تاریخی به نظر میرسد که چگونه ممکن است سوژههایی که جامعهی آنان قربانی قتلعام، سرکوب نظامی، انکار زبانی و حذف سیاسی در دوران پهلوی بودهاند، امروز از وارثان نمادین همان نظم دفاع کنند؟ پاسخ به این پرسش، نه در «فراموشی ساده» و نه در «خیانت فردی»، بلکه در تلاقی پیچیدهی بحران بدیل سیاسی، هژمونی رسانهای، زوال حافظهی جمعی و فروکاست سیاست به امر نمادین نهفته است.
سیاست سلبی و فروپاشی افق تاریخی
نخستین سطح، به منطق غالب سیاست در ایران امروز بازمیگردد یعنی سیاستِ سلبیِ نفی جمهوری اسلامی. در شرایطی که رژیم ایران بهعنوان نظمی تمامیتخواه، زنستیز و مرکزگرا، امکان هرگونه کُنش سازمانیافته را سرکوب کرده، سیاست از سطح ایجابی و برنامهمحور تهی شده و به «نه گفتن» به رژیم ایران تقلیل یافته است. در چنین وضعیتی، تاریخ نه بهمانند منبع داوری انتقادی، بلکه بهعنوان مانعی بر سر راه رهایی فوری تلقی میشود. از این منظر، ویروس نئوپهلویسم بهمانند دالِ نفی جمهوری اسلامی عمل میکند. این همان لحظهای است که فلسفهی سیاسی از آن بهعنوان «تعلیق تاریخ در وضعیت اضطرار» یاد میکند، یعنی زمانی که رنج تازهی فعلی، خشونت عمیق گذشته را موقتاً نامرئی و کم اهمیت میسازد.
هژمونی رسانهای و تطهیرسازی تاریخ
نقش رسانههای فارسیزبان خارج از ایران در این فرآیند تعیینکننده است، این رسانهها، بهویژه بعد از انقلاب «ژن، زیان، ئازادی»، با بازسازی روایتی نوستالژیک از پهلوی، تاریخ را به شکلی وارونه و مُبرا از هر گونه ظلمی با مدرنیزاسیون بدون استعمار داخلی، امنیت بدون سرکوب پیرامون، آزادی اجتماعی بدون انکار هویتهای قومی و... بازنمایی کردهاند، درحالیکه عکس آن در تاریخ صادق است.
در این روایت، قتلعام عشایر لور در دههی ۱۳۱۰، سرکوب نظامی روژهلات کوردستان پس از سقوط جمهوری کوردستان با مرکزیت مهاباد ١٣٢۵، اعدام و تبعید و ترور رهبران کورد و نابودی ساختارهای خودگردان محلی، یا حذف میشوند یا به «ضرورتهای دولتسازی» فروکاسته میگردند. در این راستا هنرمند که اغلب در معرض این روایتهای تصویری، عاطفی و سادهسازیشده است، با تاریخی مواجه میشود که دیگر زخمدار نیست؛ تاریخی بیبدن، بیخون و بیمسئولیت.
امنیتیسازی کورد و لور در تاریخ پهلوی
برای فهم عمق این تناقض، بازگشت به تاریخ خونبار پهلوی ضروری است، در دوران رضاشاه، عشایر لور بهویژه در لورستان، ایلام و بختیاری هدف سیاست «تختهقاپو»، خلع سلاح اجباری و سرکوب خونین قرار گرفتند. بسیاری از طوایف قتلعام یا آواره شدند و ساختارهای اجتماعی آنان به نام «نظم و تمرکز» نابود شد.
در روژهلات هم دولت پهلوی در هر دو دوره، کورد را نه بهعنوان شهروند، بلکه بهعنوان تهدیدی امنیتی تعریف کرد. پس از ترور اسماعیل آقاسمکو در ۱۳۰۹ در جریان یک نقشهی از پیش طراحی شده و پس از سرکوب نظامی، اعدام رهبران جمهوری کوردستان(مهاباد) در ۱۳۲۵، ممنوعیت زبان کوردی و حذف هرگونه خودمدیریتی، سیاستی ساختاری بود، نه استثنایی. این تاریخ نشان میدهد که خشونت پهلوی علیه کورد و لور، جزء ذاتی پروژهی دولت- ملتسازی متمرکز بود. اما چرا این تاریخ امروز کمرنگ است؟
بخشی از پاسخ را میتوان در فردیشدن سیاست جستوجو کرد، بسیاری از آنهایی که آگاهانه یا ناآگاهانه بهویژه در سپهر جهانی هنر، بیش از آنکه خود را حامل حافظهی جمعی بدانند، بهعنوان سوژهای فردی، جهانی و رسانهای عمل میکنند. در این چارچوب، سیاست نه تعهدی تاریخی، بلکه ژستی اخلاقی است. وقتی پیوند با جنبشهای جمعی و حافظهی تاریخی تضعیف میشود، گذشته به امری انتزاعی بدل میگردد؛ چیزی که میتوان آن را موقتاً کنار گذاشت تا «اکنونِ رهایی» امکانپذیر شود.
در همان راستا ویروس واگیردار نئوپهلویسم اروپانشین دقیقاً از همین گسست تغذیه میکند، این جریان بدون پاسخگویی به گذشته، بدون پذیرش نقش تاریخی پهلوی در قتلعام و سرکوب پیرامون و بدون تعهد روشن به تمرکززدایی، فدرالیسم، کنفدرالیسم یا حقوق ملی، خود را بهعنوان بدیلی با روکش «مدرن و سکولار» عرضه میکند. این همان چیزی است که میتوان آن را استبدادِ بدون خاطره نامید، قدرتی که میخواهد آینده را بسازد، بیآنکه مسئولیت جنایتهای گذشته را به عهده بگیرد و یا حتی اظهار ندامت یا معذرتخوایی کند.
سیاست اضطرار و تعلیق اخلاق تاریخی
یکی از مفاهیم کلیدی برای فهم این چرخش پارادوکسیکال «سیاست اضطرار» است؛ وضعیتی که در آن خشونتِ اکنون، اخلاقِ تاریخ را به تعلیق درمیآورد. در شرایطی که جمهوری اسلامی بهطور روزمره بدن، زبان و زیست اجتماعی را سرکوب میکند، بخشی از سوژهها از جمله هنرمندان به این نتیجه میرسند که هر نیرویی که بتواند این وضعیت را متوقف کند، ولو موقت، شایستهی حمایت است. این منطق، از منظر عاطفی سطحییست و در سطح فلسفهی سیاسی به معنای تعلیق مسئولیت تاریخی است.
در این چارچوب، گذشته نه بهعنوان زخمی گشوده، بلکه بهعنوان باری «غیرضروری» برای نجات حال تلقی میشود. این همان لحظهای است که «اخلاق سیاسی» جای خود را به «اخلاق بقا میدهد»؛ اخلاقی که میگوید «اول رهایی، بعد اگر لازم شد حسابکشی»، اما تاریخ بارها نشان داده است که رهاییای که بر تعلیق حسابکشی بنا شود، خود به بازتولید چرخهی خشونت میانجامد.
نمونههای تطبیقی: فراموشی سازمانیافته در پروژههای اقتدار
این پدیده تنها منحصر به ایران نیست، در بسیاری از جوامع پسااقتدارگرا، نیروهایی که وارث نظمهای سرکوبگر بودهاند، کوشیدهاند با اتکا به خستگی اجتماعی و سیاست اضطرار، گذشته را به حاشیه برانند. در اسپانیای پس از فرانکو، «پیمان فراموشی» بهعنوان راهی برای گذار معرفی شد، اما در عمل، عدالت تاریخی قربانی ثبات سیاسی شد. در شیلیِ پس از پینوشه نیز، تأخیر در مواجههی جدی با گذشته، شکافهای عمیق اجتماعی را برای دههها حفظ کرد.
اکنون نئوپهلویسم اروپانشین، آگاهانه از همین منطق بهره میبرد، عبور از جمهوری اسلامی بدون مواجههی ریشهای با مسئلهی دولت متمرکز، خشونت علیه پیرامون و انکار چندملیتیبودن جامعه، در این راستا هنرمندانی که در دام این پروه میافتند، ناخواسته در بازتولید این «فراموشی سازمانیافته» نقش ایفا میکنند.
نکتهی مهم دیگر، تبدیل سیاست به امر نمادین است، در فضای شبکههای اجتماعی، حمایت از یک چهره یا جریان سیاسی اغلب نه بهمنزلهی تعهدی بلندمدت، بلکه بهعنوان کُنشی نمایشی و فوری صورت میگیرد، این سیاست نمادین، بهویژه برای هنرمندان که ابزار اصلیشان تصویر، صدا و بدن است جذابیت بیشتری دارد، اما سیاست نمادین اگر از تحلیل ساختاری جدا شود، بهسرعت میتواند در خدمت نیروهای مسلط قرار گیرد.
بحران آموزش تاریخی و زوال روایتهای بومی
نباید از نقش ضعف آموزش تاریخی و حذف روایتهای بومی نیز غافل شد. تاریخ رسمی چه در دوران پهلوی و چه رژیم اسلامی ایران همواره روایتهای کوردی و لوری را یا سرکوب کرده یا به حاشیه رانده است، نتیجه آن است که حتی در میان فرزندان قربانیان، تاریخ به شکلی گسسته، ناقص و اغلب شفاهی منتقل شده است.
در غیاب نهادهای قدرتمند حافظه همچون موزهها، آرشیوها، سینمای انتقادی، ادبیات تاریخی فراگیر، این روایتهای زخمخورده توان رقابت با روایتهای پرزرقوبرق رسانهای را ندارند. نئوپهلویسم، با تکیه بر زبان مدرن، تصویرسازی حرفهای و ارجاع به «غرب»، این خلأ روایتی را پر میکند و تاریخ خشونت را به حاشیه میراند.
در این نقطه، پرسش از مسئولیت هنرمند گریزناپذیر میشود. در جوامعی چون کوردستان و لورستان که حافظهی جمعیشان با قتلعام، تبعید و انکار گره خورده هنرمند صرفاً تولیدکنندهی زیبایی یا صدا نیست؛ او حامل حافظه است، حتی اگر نخواهد. کُنش هنری، خواهآگاهانه خواه ناخواسته، در میدان قدرت معنا مییابد.
دفاع از پروژهای که نسبت خود را با این حافظه روشن نکرده، بهمعنای مشارکت در فرآیند تطهیر تاریخی است. این امر بهویژه زمانی مسئلهدار میشود که هنرمند، بهواسطهی جایگاه نمادین خود، به مرجع اخلاقی برای جامعه بدل شده باشد.
در پایان میتوان گفت، دفاع از نئوپهلویسم اروپانشین در جریان اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ را میتوان نه صرفاً خطایی فردی، بلکه نشانهی یک بحران چندلایه بدیل سیاسی، سیاست اضطرار، هژمونی رسانهای، زوال حافظهی تاریخی و فقدان رهبری فکری جمعی دانست.
اما تاریخ به ما هشدار میدهد، هیچ گذار سیاسیای که بر فراموشی خشونتهای گذشته و تعلیق حقوق جمعی بنا شود، به آزادی پایدار نخواهد انجامید. استبداد، اگرچه میتواند چهره عوض کند، اما منطق خود را حفظ میکند. رهایی واقعی، تنها زمانی ممکن است که حافظه، عدالت و آینده در یک افق مشترک به هم گره بخورند و این، مسئولیتی است که نه فقط بر دوش سیاستمداران، بلکه بر دوش هنرمندان و کُنشگران فرهنگی نیز سنگینی میکند.
با این حال این مسئله نباید به رفع مسئولیت اخلاقی بینجامد، در جوامعی که با قتلعام، حذف و انکار زیستهاند هیچ پروژهی سیاسی خواه دینی، خواه به ظاهر سکولار حق ندارد بدون مواجههی صادقانه با گذشته، تطهیر یا عادیسازی شود. رهایی اگر بر فراموشی بنا شود نه پایان خشونت، بلکه شکل دیگری از بازتولید آن خواهد بود.