توقف حمله در لحظه آخر، سرکوبی که ماند؛ بازی قدرتهای جهانی و همبستگی مردم به عنوان تنها سرمایه
تعلیق حملهی احتمالی آمریکا در لحظهی آخر، اگرچه از وقوع یک جنگ مستقیم جلوگیری کرد، اما بار دیگر پرده از سازوکار قدرتهایی برداشت که با حفظ ابهام راهبردی و تهدید دائمی، فشار را نه از مسیر جنگ، بلکه از مسیر فرسایش جامعه و تداوم سرکوب اعمال میکنند.
مرکز خبر- نشانههای میدانی در شامگاه چهارشنبه ۲۴ دیماه از نزدیکشدن منطقه به آستانهی یک درگیری نظامی حکایت داشت؛ از جابهجایی نیروهای آمریکایی و هشدار به شهروندان خارجی گرفته تا تعلیق فعالیت برخی سفارتخانهها. با این حال، حملهای که پیشتر از سوی دونالد ترامپ محتمل دانسته میشد، در آخرین لحظه متوقف شد؛ تصمیمی که بیش از آنکه ناشی از تردید یا عقبنشینی باشد، به نظر میرسد حاصل یک محاسبهی چندلایهی امنیتی و سیاسی بوده است.
تحلیلگران بر این باورند که واشنگتن با نزدیکشدن حسابشده به آستانهی حمله، همزمان چند هدف را دنبال میکرد: آزمون واکنشهای نظامی ایران، حفظ ابهام راهبردی، و افزایش فشار بدون ورود به جنگی پرهزینه و غیرقابلکنترل. تجربههای پیشین نیز نشان میدهد که ترامپ ترجیح میدهد گزینهی نظامی را نه بهعنوان انتخاب نخست، بلکه بهمثابه اهرمی دائماً حاضر در معادلات سیاسی حفظ کند.
با این حال، نگرانی از پیامدهای منطقهای - از فعالشدن نیروهای نیابتی و تهدید امنیت انرژی تا احتمال ورود اسرائیل به درگیری- و نبود تضمین برای مهار واکنش ایران، نقش بازدارندهای جدی در تصمیم نهایی داشته است. محدودیتهای عملیاتی ارتش آمریکا در منطقه و مخالفت ضمنی برخی متحدان عرب نیز بر پیچیدگی این محاسبات افزودهاند.
در سطحی عمیقتر، این رویکرد را باید در چارچوب راهبرد مشترک نیروهای هژمونیک جهانی و منطقهای در مواجهه با «جامعه» فهم کرد؛ جامعهای که همواره بهای انحصار قدرت بیحدوحصر این نیروها را میپردازد. از سودان تا غزه، از غزه تا سوریه و از سوریه تا ایران، این مردماند که قربانی منطق تمامیتخواهانهی قدرتهایی میشوند که سلطهی خود را از طریق کنترل نظامی، انباشت سرمایه، مهندسی جمعیت و تثبیت جایگاه ژئوپلیتیک، در داخل و فراتر از مرزها، بازتولید میکنند. تاریخ اقتدارگرایی، گواه روشن این الگوست.
در چنین چارچوبی، هرگونه «حمایت» ادعایی از سوی قدرتهای هژمونیک جهانی یا منطقهای، بیش از آنکه معطوف به رهایی جوامع باشد، بخشی از معاملهای میان بلوکهای قدرت است؛ معاملاتی که بر سر نقشههایی انجام میشود که هر چند دهه یکبار بازترسیم میشوند و در این فرآیند، هم جغرافیا و هم انسانها قربانی میشوند. فجایع سودان، غزه، سوریه و اکنون ایران، نمونههای عینی این منطقاند.
کشتهشدن بیش از بیست هزار نفر در کمتر از یک هفته در ایران، فاجعهای است که میتوان آن را از بزرگترین فجایع قرن حاضر دانست؛ مردمی که برای ابتداییترین حقوق خود نان و آزادی جان میدهند. در مقابل، قدرتهایی چون چین، ایالات متحده، عربستان، قطر، عمان، بریتانیا، فرانسه، آلمان، روسیه و ... با حمایت آشکار یا سکوت معنادار در برابر نظام حاکم، نهتنها این فاجعه را نادیده میگیرند، بلکه عملاً در تداوم آن شریک میشوند.
نهادهای بینالمللی نیز از این منطق مستثنا نیستند. نشست اخیر سازمان ملل، که با پیشاهنگی ایالات متحده برگزار شد، بیش از آنکه تلاشی برای پاسخگویی و اقدام عملی باشد، به نمایشی نمادین شباهت داشت.
در جریان اعتراضات اخیر، حضور و مداخلهی نیروهای سرکوبگر وابسته، از سپاه تا گروههای نیابتی چون حشدالشعبی، فاطمیون و زینبیون، بار دیگر نشان داد که چگونه ماشین سرکوب میتواند با ظاهری عادی و تحت عناوینی چون «مبارزه با تروریسم» یا «مقابله با نفوذ خارجی»، به کشتار سیستماتیک مردم دست بزند؛ نه از سر جنون یا تعصب کور، بلکه در نتیجهی اطاعت از قدرت و درونیسازی منطق سیستم.
در نهایت، عدم اقدام عملی ایالات متحده و دیگر اعضای سازمان ملل برای پاسخخواهی از جمهوری اسلامی، خود گواهی است بر همپوشانی منافع در زنجیرهی جهانی قدرت و سرمایه. این واقعیت، اهمیت همبستگی اجتماعی و اتکای جامعه به نیروی درونی خود را دوچندان میکند؛ چرا که تکیه بر نظام سرمایهداری جهانی نهتنها رهاییبخش نیست، بلکه در بلندمدت به فرسایش فرد و جامعه میانجامد. در این میان، نقش بازیگران منطقهای نیز قابل چشمپوشی نیست؛ بهگونهای که حتی عراق با گشودن مسیرهای مرزی و خروج نیروهای حشد الشعبی، عملاً به تسهیل و تشدید چرخهی خشونت و کشتار کمک کرد.
در چنین بزنگاههایی، تنها سرمایهی واقعی، همبستگی مردم با یکدیگر است؛ همبستگیای مستقل از توهم حمایت خارجی و فارغ از منطق معاملهمحور قدرتهای جهانی.