پس از فرمان نسلکشی ۷۴؛ برای دادخواهی و بهرسمیتشناختن هویت(۵)
در میان ویرانههای شنگال، دایه کامو از شش ماه اسارت داعش و سالها انتظار برای بازگشت فرزندانی میگوید که هنوز از سرنوشتشان خبری ندارد.
جهان زمو- گلستان عزیز
شنگال- جادههای شنگال شبیه جادههایی نیستند که میشناسیم. بیشتر راههای روستاها خراب و بسیاری از آنها خاکیاند. مسیرمان وقتی به تلعزیر میرسد، سختتر میشود و خستگی راه را بیشتر حس میکنیم. هنوز کارمان را شروع نکردهایم که دایه لیلا، زنی که در جریان روایتهای مربوط به فَرمان با او آشنا شدهایم، ما را با دایه کامو آشنا میکند؛ آشناییای که آغاز یک ارتباط تازه است.
برای رسیدن به خانه دایه کامو باید از میان ویرانههای خانههای ایزدیان عبور کنیم. تقریباً هیچ خانه سالمی باقی نمانده است. خانه دایه در میان این همه ویرانی، شبیه نقطهای است که هنوز در آن زندگی جریان دارد. اطراف خانه اما خاموش و بیجان است.
پدر خانواده در گوشهای از خانه نشسته است. بیمار است و دیگر نمیتواند روی پاهایش بایستد. دایه به ما میگوید: «از شدت رنج و اندوه اینطور شد.»
از دایه میخواهیم داستانش را برایمان تعریف کند. ابتدا میلی به حرف زدن ندارد. شاید بعد از آن همه رنج و فاجعه، دیگر چیزی برای گفتن باقی نمانده باشد. اما سرانجام شروع میکند؛ آرام و با مکث، از روزی میگوید که زندگیاش برای همیشه تغییر کرد.
«صبحانهمان را همانجا گذاشتیم و فرار کردیم»
صبح روز فَرمان بود. پسر دایه کامو به او خبر داد که داعش وارد سیبا شده است. دایه میگوید: «در خواب دیده بودم که به دست داعش افتادهام.»
او بچههایش را جمع کرد و گفت باید بروند. همه راه افتادند و تا بیرون روستا رفتند، اما همسرش ناگهان تصمیمش را عوض کرد. گفت: «هیچجا نمیرویم. برگردیم خانه.» آنها دوباره به خانه برگشتند. دایه برای صبحانه چای گذاشت و تنور را روشن کرد تا نان بپزد. هنوز صبحانه آماده نشده بود که پسرش بیرون رفت. وقتی برگشت، گفت: «دیگر هیچکس در روستا نمانده است.»
دایه ادامه میدهد: «صبحانهمان را همانجا گذاشتیم و از خانه بیرون زدیم.»
خودرو نداشتند و همه اعضای خانواده مجبور شدند پیاده به سمت مرکز شنگال راه بیفتند. در میانه راه، چند خودرو از بستگانشان رسید. آنها تعدادی از اعضای خانواده را سوار کردند و بردند. عروس باردار، چهار کودک خردسال و پدر سالخورده خانواده به این ترتیب نجات پیدا کردند. اما تعداد کسانی که باقی مانده بودند، هنوز زیاد بود.
دایه کامو و همراهانش دوباره راه افتادند. مدتی در جاده اصلی پیاده رفتند تا اینکه خودرویی پر از افراد مسلح به آنها نزدیک شد. یکی از افراد که به نظر میرسید از نیروهای داعش است، به آنها نزدیک شد. آنها از ترس خودشان را کنار جاده و میان مزارع پنهان کردند.
در همان لحظه، تلفنی به یکی از افراد همراهشان شد. میان او و فردی که پشت خط بود، مشاجره و تهدید بالا گرفت. بعد، همان فرد محل پنهان شدن آنها را به کسی که پشت تلفن بود گفت. دایه کامو میگوید: «شاید به خاطر همان تماس بود که ما را پیدا کردند.»
«حالا که ما را گرفتید، چه میخواهید؟ میخواهید ما را بکشید؟»
تعدادشان زیاد بود. یک خودرو مقابل آنها توقف کرد. جوانی نیز همراه دایه بود که اسلحه داشت. وقتی خواست به سمت خودرو شلیک کند، دایه مانعش شد. به او گفت: «اگر شلیک کنی، همه ما را میکشند.» اسلحه و تجهیزاتش را از او گرفت و دور انداخت. اما گروهک داعش به سمت آنها تیراندازی کردند.
دایه کامو فریاد زد: «حالا که ما را گرفتید، چه میخواهید؟ میخواهید ما را بکشید؟» یکی از افراد مانع ادامه تیراندازی شد. کمی بعد خودروی دیگری رسید و آنها را سوار کردند. اما دایه بیشتر از هر چیز نگران پسرش بود. پسرش را گم کرده بود و نمیدانست کجاست. به گروهکهای داعش گفت: «تا پسرم را نبینم، از اینجا نمیروم.» کسی به حرفش گوش نداد. آنها را سوار خودرو کردند و به سمت سیبا بردند. وقتی به سیبا رسیدند، کسی به دایه گفت پسرش در خودروی دیگری است. دایه خواست برود و او را ببیند، اما یکی از نیروهای داعش جلویش را گرفت.
دایه گفت: «حتی اگر مرا بکشید، باز هم میروم تا پسرم را ببینم.» خودش را به ورودی حیاط رساند و منتظر ماند. خودرویی که پسرش در آن بود، از مقابلش عبور کرد و رفت. دایه میگوید: «آنها را به سوریه بردند و ما را به تلعفر منتقل کردند.»
«یا ما را بکشید یا ما را از این تاریکی بیرون بیاورید»
مدت زیادی در تلعفر نماندند و بعد آنها را به موصل بردند. جایی که در آن نگهداری میشدند، تاریک بود؛ آنقدر تاریک که حتی چهره یکدیگر را نمیدیدند. دایه دیگر طاقت نیاورد. شروع به گریه کرد و فریاد زد: «یا مرا بکشید، یا ما را از این تاریکی بیرون بیاورید.» ۲۱ نفر در آن اتاق بودند. آن شب هیچکس خوابش نبرد. نزدیک صبح، دایه از شدت فشار و رنج از حال رفت. کمی بعد، مسئول نگهداری آنها به اتاق آمد و در را باز کرد.
اما این پایان ماجرا نبود. بار دیگر درها بسته شدند و آنها همچنان در انتظار ماندند.
«نام طاووس ملک را صدا زدم»
یک روز، هنگام سپیدهدم، آنها را به حیاطی بردند. همه را کنار دیواری ردیف کردند و گفتند: «همه شما را میکشیم.»
همه زنها و مردهای آنجا شروع به گریه کردند. دایه کامو دستش را به سوی طاووس ملک بلند کرد و فریاد زد: «طاووس ملک، بگذار مرا بکشند. اگر روزی خیرهایی که ما انجام دادهایم به تو رسیده باشد، ما را ببخش.»
یکی از نیروهای داعش صدای او را شنید و پرسید: «داری طاووس ملک را صدا میزنی؟» دایه جواب داد: «پس چه کسی را صدا بزنم؟» آن مرد دیگر چیزی نگفت و دایه هم فریاد کمک خود را به سوی کس دیگری نبرد.
«بیشتر نیروهای داعشی که ما را گرفته بودند، عرب بودند»
مدتی بعد، نیروهای داعش وارد جمع آنها شدند و تعدادی را با خود بردند. بقیه را هم در اتاقهای جداگانه قرار دادند و درها را به رویشان بستند.
دایه کامو میگوید: «ما را ۹ روز به همین شکل زندانی کردند. روز دهم گفتند میخواهیم شما را به جای دیگری ببریم. به آنها گفتم: حتی اگر سرم را هم از دست بدهم، از موصل بیرون نمیروم. من بیمارم و به هیچ دردی نمیخورم. شما که همه خانوادهام را گرفتهاید، اگر میخواهید مرا هم بکشید، بکشید؛ اما من جایی نمیروم.»
او ادامه میدهد: «بیشتر گروهکهای داعشی که ما را گرفته بودند، عرب بودند.» در نهایت به آنها گفتند که قرار است به تلعفر منتقل شوند. حدود ۳۰ تا ۴۰ خودرو آوردند و آنها را سوار کردند و به تلعفر بردند. در تلعفر، هرکدام از خانوادهها را در خانههایی اسکان دادند. دایه کامو و همراهانش را در یک طویله گوسفندان جای دادند. او میگوید: «طویله را خودمان تمیز کردیم و چند وسیله ساده برای زندگی پیدا کردیم. هفت روز آنجا ماندیم و بعد دوباره ما را به موصل بردند.» افرادی مانند دایه کامو که سن بیشتری داشتند، از موصل و تلعفر به جای دیگری منتقل نشدند.
او از شرایط آن روزها میگوید: «وضعیت ما از این بدتر نمیشد. سه ماه تابستان گذشت و حتی آب برای شستن خودمان نداشتیم. بعد از سه ماه، یک شب یک شلنگ آب و یک ماشین لباسشویی آوردند و گفتند خودتان را بشویید.»
از ۱۳ نفر، هفت نفر آزاد شدند؛ سرنوشت شش نفر همچنان نامعلوم است
دایه کامو شش ماه در اسارت داعش ماند. او درباره آزادیاش میگوید: «بعد از شش ماه، چند داعشی که دفتر و فهرستی در دست داشتند، آمدند و نام افراد مسن را خواندند. گفتند امیرشان ما را بخشیده است. از خانواده ما، فقط من به این شکل آزاد شدم.» از میان بستگان نزدیک دایه کامو، ۱۳ نفر توسط داعش ربوده شدند. هفت نفر از آنها بازگشتند، اما هنوز خبری از دو پسر، عروس، دو دختر و یکی از نوههای او نیست. دایه میگوید: «پسرهایم یکی ۲۲ ساله و دیگری ۲۳ ساله بودند، اما دخترهایم هنوز کوچک بودند. تا امروز هیچ خبری از آنها نداریم.»
او ادامه میدهد: «فقط یک بار یکی از آشنایان به ما گفت که پسرم، خدایا، در بعاج همراه داعش است. به گفته او، فردی که این خبر را آورده بود، میخواست پسرم و یک ایزدی دیگر را که همراهش بود با پول آزاد کند. اما نیروهای داعش در ازای آن گفتند باید دو عرب را برایشان پیدا کند تا آنها را در مقابل این دو نفر تحویل دهند. او هم نتوانسته هیچ عربی پیدا کند.»
به جای اینکه زخم التیام پیدا کند، همچنان خون از آن جاری است
دایه کامو پس از آزادی، به لالش رفت و زیارت کرد. سپس دو سال در اردوگاههای اقلیم کوردستان ماند و سرانجام دوباره به شنگال بازگشت. اما دیگر هیچچیز مثل گذشته نبود.
دایه میگوید: «فَرمان ما را پیر کرد. آنقدر اشک ریختیم که چشمهایمان از گریه نابینا شد. پیش از فَرمان هیچ بیماری نداشتم، اما حالا همه جای بدنم درد میکند.»
داستان دایه کامو هنوز تمام نشده است. زندگی او نه بهتر از گذشته شده و نه بدتر؛ فقط ادامه پیدا کرده است. اعضای خانوادهاش کمکم بیشتر شدهاند، اما جای کسانی که ناپدید شدهاند، همچنان خالی است.
زخمهای دایه هنوز التیام پیدا نکردهاند. دردش کمتر نشده است. تا وقتی از سرنوشت فرزندانش خبری نداشته باشد، این زخم همچنان تازه میماند؛ زخمی که به جای آنکه التیام پیدا کند، هر روز دوباره خونریزی میکند.
ادامه دارد...