زنان در بزنگاه تاریخ: از نماد تا عامل تغییر(۱)
در تاریخ و میدانهای مقاومت، زنان از نقش نمادین فراتر رفتند و به بازیگران فعال تغییر تبدیل شدند. حضور آنها در سیاست، اجتماع و مبارزه نشان میدهد که «بسیج زنان» فراتر از تصویر نمادین، فرآیندی پیچیده میان توانمندسازی و بهرهبرداری است.
مالوا محمد
مرکز خبر- در پیچهای تاریخی که بحرانها شدت مییابند و شکنندگی نظامها و مفاهیم آشکار میشود، زنان از پشت پرده بیرون آمدند؛ نه برای تبلیغ مقاومت، بلکه برای تجسم آن. آنها پرچم میهن را بر دوش گرفتند، سلاح حمل کردند، در خیابانها فریاد زدند و بیانیههای خشم و اعتراض نوشتند. بسیج زنان هرگز خنثی نبود، بلکه همواره عملی بود پر از نمادگرایی، پرسشها و تناقضها.
در زمینههایی که مبارزات سیاسی با ساختارهای اجتماعی و فرهنگی در هم میآمیزد، مفهوم «بسیج زنان» بهعنوان یک لنز تحلیلی آشکار میکند که چگونه تنش میان نمادگرایی و کارایی، و میان حضور موقتی و مشارکت تحولی، همواره ادامه دارد.
این گزارش در چهار بخش خود، صرفاً روایت تجربیات پراکنده نیست، بلکه تلاش دارد نقشهای انتقادی ارائه کند تا نشان دهد چگونه بسیج با آزادی تلاقی میکند و چگونه زن از نمادی که در گفتمان فراخوانده میشود، به عاملی فعال تبدیل میشود که تاریخ را بازنویسی میکند. بین ایدئولوژی و عمل، حافظه و واقعیت، بهرهبرداری و توانمندسازی، حضور زنان در خط مقدم نشانهای است بر این که قهرمانی تنها تصویر ایستا نیست، بلکه عملی زنده است که جهان را معنا میبخشد.
تحلیل جنسیت و تحول شناختی
مفهوم «بسیج زنان» اشاره دارد به استفاده از زنان در زمینههای مبارزاتی، سیاسی یا اجتماعی، اغلب در چارچوب جنبشهای مقاومت یا پروژههای آزادیبخش، بهگونهای که زن به بازیگر مرکزی در مقابله با ظلم، اشغال یا ساختارهای پدرسالار تبدیل شود. این مفهوم محدود به مشارکت نظامی نیست و شامل بسیج فکری، فرهنگی و سازمانی نیز میشود، جایی که زن بهعنوان نماد کرامت و استقامت و نیروی تغییر در جامعه مطرح میشود.
با این حال، بسیج زنان بدون مشکلات نیست؛ برخی تحلیلهای انتقادی بر این باورند که گاهی از آن بهعنوان ابزاری نمادین بدون تغییر واقعی در ساختارهای مردسالار استفاده میشود، یا در نقشهای مبارزاتی خلاصه میگردد بدون اینکه تواناییهای زنان در رهبری و تصمیمگیری به رسمیت شناخته شود.
تحول بسیج زنان به آزادی نیازمند بازتعریف رابطه میان بدن و دانش، و میان نمادگرایی و عمل است. ابتکارات زنان که بر استقلال مالی، توانمندسازی سیاسی و آموزش محلی تمرکز دارند، نمونههایی از تحول واقعی هستند که فراتر از بسیج مقطعی عمل میکنند.
در قلب تحول: ایدئولوژی زنان بهعنوان نیروی محرک
بسیج زنان در میدانهای جنگ یا گفتمان سیاسی، صرفاً پاسخ موقتی به نیازهای مبارزاتی نبود، بلکه بازتاب دههها مبارزه زنان بود که هویت و نقش زن در جهان را بازتعریف کرد. جریانهای فکری متعدد، نقشههای متفاوتی از معنا و اهمیت مشارکت، آزادی و تغییر جایگاه زن ترسیم کردند؛ زن نه برای اثبات وجود خود، بلکه برای تغییر موقعیتش مبارزه میکند.
از فمینیسم رادیکال برمیآید که سرکوب جنسیتی نه امری حاشیهای، بلکه بنیانی برای کنترل است؛ بنابراین، حضور زنان در مقاومت مسلحانه تنها گزینهای استراتژیک نیست، بلکه عملی نمادین برای شکستن سلطه نظام پدرسالار است. برای مثال، در کوردستان، بدن زنان به محلی برای مقابله با سلطه تبدیل شد؛ آنها نه بهعنوان قربانی، بلکه بهعنوان عامل تغییر عمل کردند.
فمینیسم تقاطعی نیز نگاهی جامع ارائه میدهد که جنسیت را به نژاد، طبقه و زمینه تاریخی پیوند میدهد. این دیدگاه نشان میدهد که زنان جدا از سایر عوامل سرکوب قرار ندارند، بلکه با طیفی پیچیده از محرومیتها مواجهاند. در کنگو، زنانی که بسیج میشوند، تنها با جنگ روبهرو نیستند، بلکه میراث استعماری، تفاوتهای طبقاتی و نظام پدرسالار را نیز تجربه میکنند.
رویکردهای فمینیستی متفاوت
- لیبرالیسم فمینیستی: تلاش دارد برابری را در نهادهای دولتی از طریق حضور زنان در ارتش، پارلمان و مراکز تصمیمگیری تأمین کند. این نوع بسیج، گرچه ظاهری مشابه دارد، اما هدفش اصلاح نظام از درون است نه سرنگونی آن.
- مارکسیسم فمینیستی: سرکوب زنان را با ساختار اقتصادی سرمایهداری مرتبط میداند و بسیج زنان تنها در چارچوب آزادی طبقاتی کامل میشود.
- جودیت باتلر: اعلام میکند که جنسیت خود یک ساختار اجتماعی است و میتواند بازتجزیه شود؛ بنابراین، بسیج واقعی زنان شامل خودآگاهی و بازتعریف مشارکت، هویت و زبان است، و از کاهش زن به نماد صرف جلوگیری میکند.
زنان، مقاومت و هویت در خاورمیانه و شمال آفریقا
بسیج زنان در خاورمیانه و شمال آفریقا موضوعی پیچیده است که بعد سیاسی و اجتماعی با مسائل جنسیتی درهم میآمیزد. در برخی زمینهها، زنان در درگیریهای مسلحانه مورد استفاده قرار میگیرند، چه از طریق جذب اجباری و چه تبلیغ نقش آنان در مقاومت، که سؤالاتی درباره استقلال مشارکت و تأثیر آن بر حقوق زنان ایجاد میکند.
از سوی دیگر، تلاشهایی برای توانمندسازی سیاسی و اقتصادی زنان وجود دارد. استقلال مالی بهعنوان عاملی مهم برای تقویت مشارکت آنان در فرآیندهای سیاسی، بهویژه در زمانهای بحران، در نظر گرفته میشود. برخی ابتکارات از طریق حمایت مالی زنان و در نظر گرفتن نیازهای محلی بدون اعمال شرایط سخت، زنان را توانمند میکنند.
نگاهی به مفهوم «بسیج زنان» از طریق تجارب زنان در خاورمیانه و آفریقا نشان میدهد که این مفهوم صرفاً یک اقدام بسیجآمیز نیست، بلکه مسیری طولانی از چالش و بازتعریف خود در برابر نظامهای متعدد سرکوب، چه استعماری، پدرسالار یا سرمایهداری، است.
مراکش؛ مسیرهایی به سوی توانمندسازی نهادی
در شمال آفریقا، تجربه ادغام زنان در ارتش شکل متفاوتی دارد، جایی که مدرنیته قانونی با احتیاط فرهنگی تلاقی میکند و کشورهایی مانند مراکش و تونس نمونههایی هستند که در کنار آنگولا، غنا و سنگال ارزش مقایسه دارند.
در مراکش، زنان از سال ۱۹۶۳ وارد نهاد نظامی شدند؛ زمانی که نخستین سربازان زن بهعنوان مددکاران اجتماعی، پزشک و پرستار به این بخش پیوستند. با گذر دههها، نقش آنها گسترش یافت و شامل حوزههای متنوعتری شد، مانند پزشکی نظامی، ارتباطات، خدمات اجتماعی و حتی آموزش رزمی. در سالهای اخیر، پیشرفت چشمگیری رخ داده است؛ مرکز آموزشی ویژه زنان در شهر تماره ایجاد شد که آموزش نظامی و دانشگاهی جامع ارائه میدهد و منجر به دریافت دیپلم تحصیلات نظامی تخصصی میشود.
اگرچه مراکش آمار دقیقی از نسبت زنان در ارتش منتشر نمیکند، حضور آنها در مأموریتهای انسانی، بیمارستانهای میدانی و اقدامات در مواقع بحران طبیعی ملموس است. برخی از آنها در رژههای نظامی بینالمللی شرکت داشتهاند، مانند پزشک کاپیتان لیلا سفیندله که در سال ۱۹۹۹ فرماندهی گردان مراکشی در پاریس را بر عهده داشت.
پس از بازگشت خدمت نظامی در سال ۲۰۱۹، این خدمت برای مردان اجباری و برای زنان اختیاری شد که نشاندهنده تردید مداوم در برابری نقشهاست. با این حال، درصد قابلتوجهی از زنان داوطلب شدند و در یکی از سرشماریها، نسبت زنان بیش از ۱۶٪ ثبت شد، که نشاندهنده تمایل زنان به ورود به فضاهای جدید آموزشی و کسب شناسایی است.
خدمت نظامی بهعنوان فرصتی برای آموزش حرفهای و نظامی ارائه میشود و حضور زنان در نیروهای مسلح سلطنتی گسترش یافته است تا شامل نیروی دریایی، هوایی، ژاندارمری و صلحبانان شود، با تخصصهایی مانند پرش با چتر نجات و نظارت هوایی. با این حال، این مشارکت هنوز محدودیتهای فرهنگی و نهادی دارد که بهطور کامل شکسته نشده است. سؤال این است: آیا این مسیر به برابری واقعی منتهی میشود یا صرفاً بازتولید تصویری از «زن ملی» در قالب تبلیغاتی است؟
تونس؛ میان قانون و محدودیت اجرا
در تونس، از سال ۲۰۱۶، دولت بحث رسمی درباره گسترش خدمت ملی به زنان را آغاز کرد، در حالی که با چالشهای امنیتی و اقتصادی روبهرو بود که نیازمند بازنگری در مفهوم سربازی بهعنوان پروژهای ملی و بدون تبعیض جنسیتی بود.
ارتش تونس امروز خالی از زنان نیست: در پزشکی، ارتباطات، خدمات و حتی در تیمهای عملیاتی حضور دارند. اما آمار کم است، بهویژه در نقشهای رهبری. با این حال، صرف وجود اراده سیاسی برای باز کردن این در، نشاندهنده تحول تدریجی در نگاه به زنان نظامی، از «استثنا» به «امکان» است.
با نزدیک شدن به سال ۲۰۲۵، ساختار ارتش هنوز تحولی بنیادین برای پذیرش زنان در تمامی تخصصها با همان جدیت نداشته است و همچنان بر گامهای تدریجی، نمادین و ناکافی برای تثبیت برابری واقعی تکیه میکند، در نهادی که حساس و استراتژیک است.
الجزایر؛ میان تاریخ و امید آینده
در الجزایر، انقلاب با قلم نوشته نمیشود بلکه بر شانهها حک میشود؛ زنانی که علیه استعمار سلاح به دست گرفتند، نه برای دریافت نشان، بلکه برای میدان حضور بودند. از زمان استقلال در سال ۱۹۶۲، بذر سربازی زنان وارد ارتش شد، نه بهعنوان نماد، بلکه بهعنوان میراثی که شایسته تداوم بود.
اولین گام رسمی توانمندسازی زنان در سال ۱۹۷۸ برداشته شد، وقتی درهای افسران به روی زنان باز شد، اما تحول واقعی تا سال ۲۰۰۹ به تأخیر افتاد، زمانی که فاطمه الزهراء عرجون به مقام «سرتیپی» رسید و نخستین زن عرب در این منصب شد. زنان دیگر نیز پیرو او شدند و مسیر واقعی را آغاز کردند.
با وجود صدور فرمان برابری در سال ۲۰۰۶، نقشهای رزمی و مسئولیتهای میدانی همچنان عمدتاً برای مردان محفوظ است. چالش تنها قانون نیست، بلکه فرهنگ نهادی است که با وجود انعطاف، هنوز نگرشی سنتی دارد: «آیا زن میتواند در میدان نبرد فرمان دهد؟» حتی وقتی ارتش تصویری مدرن از خود ارائه میدهد، سؤالات باقی است: آیا تغییر در داخل نیز به همان سرعت رخ میدهد و آیا زنان برای رسیدن واقعی به مرکز تصمیمگیری آماده میشوند؟
سودان؛ وقتی «کنداکه» به زبان انقلاب و سلاح سخن میگوید
در خیابانهای خارطوم و شهرهای انقلاب، زنان تنها سایهای پشت شعارها نبودند، بلکه سوخت آن بودند. کنداکههای ۲۰۱۹ در صفوف جلو آمدند، خشمگین و سربلند، آزادی و کرامت طلبیدند و علیه نظامی که حق حرکت و تصمیم را از آنان سلب کرده بود، مقاومت کردند.
با این حال، زنجیره انقلاب برای شکستن نظامهای تبعیض کافی نبود و با آرام شدن خیابان، درها بسته شد و مکانها انحصاری شدند. با امضای توافق جوبا در سال ۲۰۲۰، جایگاه زنان کاهش یافت و صدای آنها در ترتیبات صلح نادیده گرفته شد.
در بهار ۲۰۲۳، با آغاز نزاع میان ارتش سودان و نیروهای پشتیبانی سریع، صحنه بهطور بنیادی تغییر کرد. «ارتش سیاه» بهعنوان فریاد زنانهای جدید ظهور کرد؛ هزاران زن سودانی به اردوگاههای آموزشی پیوستند، از کوچک و بزرگ، سلاح حمل کردند نه برای سلطه، بلکه برای بقا و دفاع از خود، در برابر تجاوز سیستماتیک یا حفاظت شخصی. آموزشها نمایشی نبود، بلکه بیان مقاومت از دل ویرانهها بود؛ بین کسانی که آن را توانمندسازی ملی میدانستند و کسانی که آن را دخالت شدید در جنگ بیرحم میدیدند.
دارفور نیز از مشارکت زنان در سلاح مستثنی نبود؛ از اوایل هزاره، در مبارزات مسلحانه، شناسایی و برنامهریزی شرکت کردند. اما در کنار قهرمانیها، حقوق آنها غایب بود و جایگاه تصمیمگیری دور بود. در مقابل، زنان آواره در اردوگاهها ابتکارات آموزشی و اجتماعی ایجاد کردند، مقاومتی خاموش که زخمها را التیام میبخشید در حالی که دیگران نقشههای سیاسی میکشیدند.
با ظهور ابتکارات نمادین در سالهای ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵، حضور زنان بیشتر در حد بسیج معنوی بود تا جذب نظامی مستقیم. مقاومت زنان شکل ایستادگی اجتماعی داشت، جایی که بزرگترین چالش مقابله با خشونت جنسی و آوارگی بود، نه حمل سلاح. برخی ابتکارات زنان در قالب حمایت معنوی و نمادین از نیروهای مسلح ظاهر شد، اما به سطح ایجاد نیروهای نظامی زنان نرسید.
«بسیج نمادین زنان در مصر؛ نقشآفرینی بدون درگیری نظامی»
در تاریخ مصر، زنان نقشهای متعدد داشتند، نه فقط در مبارزات سیاسی و اجتماعی، بلکه در اشکالی از «بسیج» گسترده، چه در نهادهای دولتی و چه در جنبشهای مردمی. مصر هرگز خدمت نظامی اجباری برای زنان نداشت، اما حضور زنان در نهادهای امنیتی و سیاسی با تحولات ایدئولوژیک و اقتصادی پیوند داشت.
بسیج نهادی زنان تدریجاً آغاز شد، با ظهور پلیس زنان در دهه ۱۹۷۰ برای مقابله با برخی جرایم و حضور امنیتی زنان در خیابانها و اماکن عمومی. سپس حضور زنان در آکادمی پلیس که از سال ۱۹۸۴ رسماً برای دختران باز شد، گسترش یافت و در زمینههای پرستاری نظامی و خدمات پزشکی افزایش یافت، تا جایی که کادر زنان جزو عناصر اصلی بیمارستانهای نظامی شد.
مصر هنوز «ارتش زنان» به معنای رزمی عمومی ندارد؛ حضور زنان محدود به تخصصهای پشتیبانی است و نه مشارکت رزمی مستقیم. حتی پیشرفت سال ۲۰۲۵ با پذیرش اولین گروه کامل زنان در دانشکده پزشکی نظامی، اگرچه گامی مهم است، اما همچنان محدود به منطق تخصص پزشکی است و نه برابری در میدان نبرد. خدمت اجباری نیز ماهیت نظامی ندارد و صرفاً خدمت عمومی مدنی برای فارغالتحصیلان دانشگاه در حوزههایی مانند سوادآموزی یا بیمه است. دولت همچنان مفهوم «وظیفه ملی» زنان را حفظ کرده، اما خارج از نهاد نظامی، گویی مشارکت آنها فقط در حوزههای مدنی متصور است.
تجربه مصر در بسیج زنان تجربهای صرفاً نظامی نیست، بلکه شامل «بسیج نمادین» در عرصههای حیاتی دولت است، با هدف ایجاد تصویری از جامعهای یکپارچه، بدون کاهش ساختارهای سنتی مردسالار. این مسیر هنوز در حال شکلگیری است، میان مشارکت داوطلبانه و ادغام نهادی، و میان توانمندسازی واقعی و توقف بین دستاورد و چالش.
لیبی؛ از زنان مقاومت تا نگهبانان انقلاب
در اوایل قرن بیستم، زنان لیبیایی در صفوف عقب قرار نداشتند، بلکه با نفوذ گسترده وارد صحنه شدند؛ در روستاها، صحراها و مسیرهای مخفی. زنانی مانند «مبروکه العلاقیه» و «سلیمه بنت المقوس» با لباس مردانه سلاح به دست گرفتند و دستور میدادند، نه صرفاً برای شورش، بلکه برای حفاظت از زمین در برابر تجاوز ایتالیا.
قهرمانی آنها پوشیده و مرموز بود؛ زنان مبدل، جنگجو و در عین حال معلم. مقاومت نام آنها را بر دیوار زمان حک میکرد، هرچند ضعیف. با سال ۱۹۶۹ و آغاز انقلاب، زبان جدیدی پیدا شد. با روی کار آمدن معمر قذافی، زنان نقش متناقضتری پیدا کردند: تصویری درخشان از توانمندسازی ظاهری، با گردانهای زنان و «راهبههای انقلابی» که او را همراهی میکردند، سلاح حمل میکردند و لباس نظامی میپوشیدند، اما فرماندهی نمیکردند و تنها از فرمانده محافظت میکردند.
توانمندسازی در اینجا شبیه نمایش بود؛ نمایشی محاسبهشده، وفاداری به قدرت بیشتر از وفاداری به زنان. تصویر زن انقلابی تبلیغ میشد، در حالی که واقعیت «بسیج نمادین» بود که بدن زن را بخشی از صحنه سیاسی میکرد، نه خالق آن.
در دوران مقاومت، زن لیبیایی با سکوت و سلاح خود قهرمان بود؛ اما در دوران انقلاب، نگهبان نظام شد، ابزاری برای پروژه ایدئولوژیک، بدون حق تصمیمگیری. با سقوط رژیم در ۲۰۱۱، «راهبههای انقلابی» ناپدید شدند و حضور زنان به چارچوبهای سنتی بازگشت، محدود به بازرسی و خدمات، بهویژه در بنغازی، با ایجاد واحدهای امور زنان در ارتش که بر حمایت اجتماعی و اداری تمرکز داشت، نه رهبری. «ارتش زنان» نماد قدرت نبود، بلکه نمایشی ایدئولوژیک بود که فروپاشید و زنان را با چالش بازسازی حضورشان در نهادهای امنیتی شکننده روبهرو کرد.
زنان یمنی: میان رهبری و بهرهکشی
حضور زن یمنی صرفاً نقش اجتماعی سنتی نبود؛ از ابتدا با رهبری و مبارزه همراه بود. از ملکههای باستانی مانند بلقیس و اروى الصلیحه، که ارتش را رهبری و حکومت میکردند، تا مبارزات قرن بیستم مانند دعرة سعید و خدیجه الحوشیبه، واضح است که زن بخشی اصلی از مقاومت بوده است.
با گذر قرن بیستم، زن از ملکه به رزمنده در کوهها و شهرها تبدیل شد، سلاح حمل کرد و خطوط لجستیکی در مقابله با استعمار و امامت ایجاد کرد. از سال ۲۰۱۴، مرحله پیچیدهتری آغاز شد با گروههایی مانند «زینبیات»، شاخه زنان حوثیها، ترکیبی از بسیج فرقهای و نقش امنیتی سرکوبگر. آنها بهعنوان نماد توانمندسازی ارائه شدند، اما واقعیت نشان میدهد که دستگاهی پلیسی بودند که محدود به بازرسی، بازداشت، جذب و نشر ایدئولوژی حوثیها بود؛ مشارکت مشروط به وفاداری و بهرهبرداری از نیاز اقتصادی بود. این زنان پروژهای برای آزادی زنان نبودند، بلکه ابزاری برای بازتولید سرکوب تحت پوشش زنان بودند، جایی که دین و فقر برای تثبیت قدرت حوثیها و افزایش ترس در جامعه به کار گرفته میشد.
تجارب مختلف در مراکش، تونس، الجزایر، سودان، مصر، لیبی و یمن نشان میدهد که «بسیج زنان» یک مفهوم واحد نیست، بلکه شبکهای از معانی گاه متناقض و همواره متقاطع میان بهرهبرداری و توانمندسازی، و میان حافظه و واقعیت است.