موج کشتار به‌مثابه استراتژی؛ از محسن رضایی تا رضا پهلوی

وقتی مرگ به ابزار محاسبه سیاسی بدل می‌شود، سیاست از افق رهایی فاصله می‌گیرد. «موج کشتار» آن‌جاست که جان انسان‌ها به سرمایه مشروعیت تبدیل می‌شود و دموکراسی از پایین به حاشیه رانده می‌شود.

پرشنگ دولتیاری

مرکز خبر - در تاریخ مبارزات سیاسیِ معاصر، «موج کشتار» را نمی‌توان صرفاً به‌عنوان پیامد ناگزیر خشونت دولت‌های مستقر فهمید. تجربه‌های تاریخی متکثر از آمریکای لاتین دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰، تا اروپای شرقیِ دوران جنگ سرد، و از خاورمیانه تا بخش‌هایی از آفریقا، نشان می‌دهد که در برخی موارد، مرگ جمعی نه فقط محصول سرکوب، بلکه به عنصری محاسبه‌پذیر در استراتژی نیروهای معارض بدل شده است. در این الگو، شدت سرکوب پیش‌بینی، تحریک یا حتی تعمیق می‌شود تا به سرمایه‌ای سیاسی برای مشروعیت‌بخشی، بسیج رسانه‌ای و جلب حمایت بین‌المللی تبدیل گردد.

اپوزیسیون، در غیاب توازن قوای مادی، می‌کوشد هزینه‌ی اخلاقی و نمادینِ بقای حکومت را به‌واسطه‌ی افزایش تلفات انسانی بالا ببرد. در این چارچوب، مرگ دیگر صرفاً «بهای مقاومت» نیست، بلکه به واحد محاسبه در بازی قدرت تبدیل می‌شود؛ واحدی که قرار است افکار عمومی جهانی را شوکه کند، دولت‌ها را تحت فشار بگذارد و شکاف‌هایی در نظم بین‌الملل ایجاد کند. به بیان دقیق‌تر، بدن‌های کشته‌شده به زبان سیاست ترجمه می‌شوند.

اما همین‌جا پرسشی بنیادین رخ شکل می‌گیرد؛ مرز میان «هزینه‌های اجتناب‌ناپذیر مبارزه برای رهایی» و «به کشتن دادن مردم به‌مثابه استراتژی» دقیقاً کجاست؟ این پرسش را نه می‌توان به اخلاق‌گرایی انتزاعی فروکاست و نه به عقلانیت ابزاریِ صرف. مسئله در تلاقی سه حوزه شکل می‌گیرد؛ فلسفه‌ی سیاسی، اخلاقِ مسئولیت و تحلیل روابط قدرت. از این منظر، پرسش اصلی دیگر این نیست که «آیا خشونت رخ داده است یا نه»، بلکه این است که خشونت چگونه در منطق کنش سیاسی ادغام شده و چه نسبتی با کرامت انسانی، عاملیت جمعی و افق رهایی برقرار می‌کند.

در سنت فلسفه‌ی سیاسی مدرن، از کانت تا آرنت، لحظه‌ای که انسان از «غایت» به «وسیله» فروکاسته می‌شود، لحظه‌ی گسست سیاست از افق آزادی است. این قاعده نه‌تنها در مورد دولت‌های سرکوبگر، بلکه به‌همان اندازه در مورد نیروهایی صادق است که خود را در موقعیت مقاومت یا مخالف تعریف می‌کنند. آن‌جا که مرگ پیشاپیش در طراحی استراتژی لحاظ می‌شود-نه به‌مثابه خطری محتمل، بلکه به‌مثابه ابزاری مفروض برای پیشبرد هدف-سیاست از منطق رهایی فاصله می‌گیرد و به شکلی معکوس، به بازتولید همان عقلانیت سلطه نزدیک می‌شود که مدعی نفی آن است.

تجربه‌های تاریخی نشان می‌دهد که چنین استراتژی‌هایی، هرچند ممکن است در کوتاه‌مدت توجه رسانه‌ای یا همدلی بین‌المللی تولید کنند، در بلندمدت سه پیامد ساختاری دارند؛ نخست، فرسایش سرمایه‌ی انسانی و اجتماعیِ همان جامعه‌ای که قرار است آزاد شود؛ دوم، عادی‌سازی مرگ به‌عنوان ابزار سیاست و در نتیجه، تهی‌شدن اخلاق مقاومت و سوم، وابسته‌سازی مشروعیت جنبش به نگاه بیرونی، به‌جای ریشه‌داشتن در سازمان‌یابی و توان درونی.

هیچ پروژه‌ی سیاسی‌ای که مرگ را به سرمایه تبدیل می‌کند-حتی اگر با زبان رهایی سخن بگوید-نمی‌تواند واجد منطق رهایی‌بخش باشد. تمایز میان«پرداخت هزینه در مسیر آزادی» و «به کشتن دادن مردم به‌مثابه محاسبه‌ی استراتژیک» نه تمایزی اخلاقیِ ساده، بلکه مرزی هستی‌شناختی در خودِ سیاست است؛ مرزی که عبور از آن، مقاومت را از درون تهی و آن را به آینه‌ی معکوسِ قدرت مسلط بدل می‌کند.

این بحث می‌کوشد با رجوع به نمونه‌های تاریخی مشخص و با اتکا به چارچوب‌های نظری فلسفه‌ی سیاسی و تحلیل قدرت، این مرز را صورت‌بندی کند؛ مرزی که در آن، سیاست هنوز حامل کرامت انسانی است و نقطه‌ای که از آن به بعد، حتی مقاومت نیز به شکلی از سلطه فرو می‌غلتد.


         


        

کربلای ۴ و عقلانیت مرگ در ساختار فرماندهی جمهوری اسلامی

عملیات کربلای ۴ (دی ۱۳۶۵) را نمی‌توان صرفاً ذیل مقولات رایجِ «اشتباه اطلاعاتی»، «شرایط پیچیده جنگ» یا «عدم آمادگی میدانی» توضیح داد. آن‌چه این عملیات را به یک مسئله نظری بدل می‌کند، آگاهی نسبی فرماندهی از افشای طرح عملیات و با این‌حال، اصرار بر اجرای آن است. شواهد متعدد-از اعترافات بعدی فرماندهان تا اسناد منتشرشده-دلالت دارند که دشمن در وضعیت آمادگی بالا قرار داشت. با این‌حال، تصمیم به پیش‌روی گرفته شد؛ تصمیمی که به تلفات سنگین نیروهای ایرانی انجامید.

در این‌جا، مسئله نه «اشتباه»، بلکه نوع عقلانیتی است که مرگ نیروهای خودی را در محاسبه استراتژیک لحاظ‌پذیر می‌داند. کربلای ۴ نقطه‌ای است که در آن، مرز میان عملیات نظامی و استفاده ابزاری از جان انسان‌ها فرو می‌ریزد. در ادبیات نظامی کلاسیک، «عملیات فریب» با هدف گمراه‌سازی دشمن و کاهش تلفات خودی تعریف می‌شود. اما در کربلای ۴، منطق معکوس عمل می‌کند؛ فریب نه برای حفظ نیرو، بلکه با پذیرش-و حتی پیش‌بینی-کشتار نیروهای خودی پیش می‌رود. در این‌جا، جان نیروی خودی دیگر«سوژه اخلاقی» یا «سرمایه انسانی» نیست، بلکه به متغیر قابل‌مصرف در معادله قدرت فروکاسته می‌شود. این همان چیزی است که می‌توان آن را شکل افراطیِ عقلانیت ابزاری نامید؛ عقلانیتی که در آن، ارزش جان انسان نه ذاتی، بلکه تابع کارکرد آن در بازتولید نظم قدرت است.

برای فهم تصمیم پاسدار محسن رضایی، باید از سطح فردی عبور کرد و به ذهنیت نهادیِ جمهوری اسلامی نظر انداخت. این نظام، از بدو تأسیس، مرگ را نه به‌عنوان شکست، بلکه به‌مثابه منبع مشروعیت نمادین صورت‌بندی کرده است. در چنین نظمی، «شهادت» نه استثنا، بلکه هسته معنابخش سیاست است. در این چارچوب، مرگ نیروهای خودی می‌تواند سه کارکرد هم‌زمان داشته باشد؛ حفظ انسجام ایدئولوژیک از طریق بازتولید روایت فداکاری؛ پوشاندن شکست استراتژیک با زبان تقدیر و ضرورت تاریخی؛ مصون‌سازی فرماندهی از پاسخ‌گویی با ارجاع مسئولیت به امر متعالی. بنابراین، تصمیم به اجرای کربلای ۴ نه انحراف از منطق نظام، بلکه تحقق خالص آن است.

چرا چنین تصمیمی نه‌تنها به حذف یا مجازات تصمیم‌گیر منجر نشد، بلکه مسیر ارتقای او را هموار کرد؟ پاسخ در پیوند سه‌گانه ایدئولوژی، قدرت و مصونیت نهادی نهفته است. در نظمی که مرگ سرمایه است؛ شکست، بازتعریف می‌شود؛ فاجعه، «ضرورت تاریخی» نام می‌گیرد و مسئولیت، در مهِ تقدیر حل می‌شود. در چنین ساختاری، پاسخ‌گویی نه‌تنها مطلوب نیست، بلکه تهدیدی علیه انسجام ایدئولوژیک تلقی می‌شود. محسن رضایی نه علی‌رغم کربلای ۴، بلکه به‌واسطه سازگاری کامل با منطق مرگ‌اندیش نظام هزینه‌ای نپرداخت. از این منظر، کربلای ۴ صرفاً یک عملیات شکست‌خورده نیست؛ الگویی از حکمرانی بر بدن‌ها است. الگویی که در آن، نیروهای خودی نه حامل حق، بلکه مواد خام سیاست‌ هستند. این الگو بعدها در اشکال غیرنظامی-از سرکوب اعتراضات تا مدیریت بحران‌های اجتماعی-بازآفرینی شد.کربلای ۴ را می‌توان عملیات فریب علیه دشمن، به قیمت کشتار خودی‌ها و در سطحی عمیق‌تر، تمرین اعمال قدرت بر جان‌هایی که پیشاپیش از حقِ زیستن تهی شده‌اند.

 

اقتصاد سیاسی مرگ در استراتژی سلطنت‌طلبانه

در اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴، آمار میدانی کشتار بی‌هیچ تردیدی ساختار سرکوب جمهوری اسلامی است؛ دستگاهی که طی دهه‌ها، سرکوب خونین را نه به‌عنوان استثنا، بلکه به‌مثابه رویه حکمرانی تثبیت کرده است. این تفکیک باید روشن بماند؛ شلیک، بازداشت، شکنجه و قتل، محصول مستقیم دولت مستقر است. اما تحلیل انتقادی در این‌جا متوقف نمی‌شود. زیرا سیاست، صرفاً در لحظه شلیک رخ نمی‌دهد؛ سیاست در فراخوان، زمان‌بندی، روایت‌سازی و مدیریت انتظارات نیز عمل می‌کند. درست در همین سطح است که نقش اپوزیسیون راست‌گرا-به‌ویژه جریان سلطنت‌طلب-قابل تحلیل می‌شود.

پس از تجربه‌های ۱۳۹۶ و به‌ویژه ۱۳۹۸، الگوی سرکوب جمهوری اسلامی نه ناشناخته بود و نه غیرقابل پیش‌بینی. شلیک مستقیم، قطع اینترنت، بازداشت‌های کور و کشتار خیابانی، به بخشی از «دانش عمومی سیاسی» بدل شده بود. در چنین زمینه‌ای، فراخوان‌های ۱۸ و ۱۹ دی نه در خلأ، بلکه در بستر آگاهی از احتمال بالای کشتار گسترده داده شد. مسئله این نیست که اپوزیسیون مسئول گلوله است؛ مسئله این است که آیا فراخوان‌دهنده، خطر را می‌دانست؟ آن را در محاسبات خود لحاظ کرد؟ و آیا سازوکاری برای کاهش تلفات، تغییر تاکتیک، یا حتی توقف فراخوان داشت؟ وقتی پاسخ این پرسش‌ها منفی است، با نوعی بی‌مسئولیتی استراتژیک سازمان‌یافته مواجهیم؛ وضعیتی که در آن، مرگِ پیش‌بینی‌پذیر به‌مثابه «هزینه قابل‌قبول» سیاست تلقی می‌شود. همانطور که رضا پهلوی کشته‌شده‌ها را در مصاحبه با سی‌ان‌ان «تلفات» خواند.

نقش رسانه‌های وابسته-از جمله ایران اینترنشنال-در این میان، صرفاً بازتاب‌دهنده نیست، بلکه فعالانه مداخله‌گر است. کم‌رنگ‌کردن یا پنهان‌سازی کشتار روز ۱۸ دی و سوق‌دادن افکار عمومی به حضور در روز بعد، نه یک خطای حرفه‌ای، بلکه کنش سیاسی با پیامدهای مرگبار است. در این‌جا، با شکل مدرن‌تری از «عملیات فریب» مواجهیم؛ نه فریب دشمن، بلکه فریب مخاطب/مردم. فریبی که نه برای پیروزی فوری، بلکه برای انباشت سرمایه نمادین از طریق قربانی‌سازی عمل می‌کند.

چرا اینجا جدا از پروپاگاندای حکومت، تعداد بالای جان‌باختگان اهمیت می‌یابد؟ در منطق مشروعیت‌سازی بیرونی، به‌ویژه در چارچوب سیاست بین‌المللِ لیبرال-راست‌گرا، حجم کشتار به شاخص بحران بدل می‌شود. هرچه جنازه‌ها بیشتر، تصویر حکومت هیولایی‌تر، بحران «انسانی» پررنگ‌تر و امکان مداخله یا حمایت خارجی محتمل‌تر جلوه می‌کند. در این منطق، بدن‌های کشته‌شده به داده‌های سیاسی تبدیل می‌شوند؛ اعدادی برای گزارش‌ها، تصاویر برای رسانه‌ها و ابزار چانه‌زنی برای رهبران اپوزیسیون. «کوه جنازه» نه خطای ناخواسته، بلکه سرمایه بالقوه مشروعیت است.

وعده‌های سیاستمدارانی چون ترامپ-که عمدتاً لفظی، مشروط و فاقد تعهد اجرایی‌ هستند-در این پروژه به‌مثابه چراغ سبز تفسیر می‌شوند. اما تجربه تاریخی نشان می‌دهد که این چراغ سبزها اغلب به بن‌بست می‌رسند؛ نه مداخله‌ای رخ می‌دهد نه مسئولیتی پذیرفته می‌شود و نه تغییری در توازن قوا ایجاد می‌گردد. آن‌چه باقی می‌ماند، جامعه‌ای زخمی‌تر، نیروی اجتماعی فرسوده‌تر و حافظه‌ای انباشته از مرگ است. این‌جا، مرگ نه مسیر رهایی، بلکه سوخت یک قمار ژئوپولیتیک نامتقارن می‌شود.

در نهایت، آن‌چه این استراتژی را خطرناک می‌کند، شباهت ساختاری‌اش با منطق جمهوری اسلامی است. در هر دو سوی این تقابل، مردم سوژه سیاست نیستند بلکه ابزار تولید مشروعیت‌ هستند. یکی با گلوله، دیگری با فراخوانِ بی‌پشتوانه؛ یکی با سرکوب عریان، دیگری با وعده نجات از بالا. نتیجه اما مشترک است؛ مرگِ مردم و تعلیق دموکراسی از پایین. اینجا بحث این نیست که آمر یا عامل مستقیم یا غیرمستقیم عملیات فریب علیه مردم، محسن رضایی سپاهی است یا رضا پهلوی مدعی سلطنت، بلکه مکانیزم مشترک آنها در استراتژی «موج کشتار» برای اهداف خود و خرید مشروعیت و حمایت است که نتیجه آن هولناک است.