دوگانه مرگبار ارجحیت ساختِ سنتی بر خواستِ رهایی در روژآوا(۲)
در تجربهی روژآوا، مسئله تقابل سادهی سنت و رهایی نیست؛ بلکه انتخابی دشوار میان خودمدیریتیِ برابریخواه و امنیتِ منزلتیِ نظم عشیرهای است، انتخابی که در بستر جنگ و ناامنی، معنایی کاملاً عقلانی پیدا میکند.
شیلان سقزی
مرکز خبر- اگر بخش پیشین بر تداوم ساختارهای کهن و موانع انقطاع از آنها متمرکز بود، این بخش باید به نقطهای برسد که آن استمرار و آن امتناع، در یک وضعیت انضمامی و تاریخی به تصمیمی عینی بدل میشود. تجربهی روژآوا، در این معنا، نه صرفاً یک پروژهی سیاسی محلی، بلکه آزمایشگاهی برای سنجش امکان گذار از نظمهای منزلتی-عشیرهای به نظمی مبتنی بر خودمدیریتی افقی، برابری جنسیتی و پلورالیسم قومی است. پرسش اما این است که چرا در برخی مناطق عربنشین شمال و شرق سوریه، بخشی از قبایل عرب، علیرغم مشارکتهای مقطعی، در بزنگاههای تعیینکننده گرایش به بازتولید یا ترجیح ساختار سلسلهمراتبی عشیرهای نشان دادهاند. پاسخ به این پرسش نه در «ذات فرهنگی» عربهاست و نه در نقص اخلاقی کنشگران؛ بلکه در گرهگاه پیچیدهای از اقتصاد سیاسی، حافظهی تاریخی، روانشناسی جمعیِ منزلت و منطق بقا در وضعیت جنگی باید جستوجو شود.
روژآوا و قبایل عرب؛ پارادوکس انتخاب و منطق امنیتِ منزلتی
پروژهی روژآوا با الهام از نظریهی کنفدرالیسم دموکراتیک عبدالله اوجالان که رگههایی از اندیشهی مورای بوکچین و بازخوانیهای انتقادی از مارکسیسم و آنارشیسم در آن قابل ردیابی است، بر نفی دولت متمرکز و جایگزینی آن با شبکهای از کمونها، شوراها و نهادهای خودمدیریتی تأکید میکند. این طرح، در سطح هنجاری، حامل وعدهی رهایی از دو منطق مسلط منطقهای است؛ دولت اقتدارگرا و سلسلهمراتب سنتی. اما همین دوگانهگریزی، آن را در موقعیتی پارادوکسیکال قرار میدهد. زیرا در جغرافیایی که دههها تحت سلطهی دولت بعث، جنگ داخلی، ظهور داعش و مداخلات قدرتهای منطقهای بوده است، امنیت نه یک امر انتزاعی، بلکه تجربهای روزمره و زیستی است. در چنین بستری، نظم افقی و نهادهای نوپا، هرچند در سطح نظری جذاب، در سطح ادراک جمعی ممکن است حامل عدمقطعیت باشند.
برای فهم این وضعیت، میتوان از مفهوم «سرمایهی منزلتی» در سنت وبر و بازخوانیهای بعدی آن بهره گرفت. در ساختار عشیرهای، شیخ یا رئیس قبیله صرفاً یک مدیر سیاسی نیست؛ او تجسم منزلت تاریخی، حافظ شبکههای خویشاوندی و میانجی منازعات است. اقتدار او در پیوند با حافظهی نسلی و اقتصاد نمادینِ شرافت و غیرت تثبیت شده است. پروژهی برابریخواه، با افقیسازی قدرت و مشارکت مستقیم زنان و جوانان در تصمیمگیری، نه فقط یک نظم سیاسی، بلکه خودِ منطق توزیع منزلت را دگرگون میکند. این دگرگونی، از منظر کسانی که منزلتشان در چارچوب قدیم تضمین شده، بهمعنای از دست دادن سرمایهای است که نه بهسادگی قابل تبدیل به سرمایهی جدید است و نه در کوتاهمدت جبرانپذیر.
در اینجا مسئله به سطحی عمیقتر از منافع مادی ارتقا مییابد. اگر به تحلیل بوردیویی از میدان قدرت توجه کنیم، میبینیم که هر میدان، قواعد بازی خاص خود را دارد و کنشگران در آن بر اساس عادتوارههای تثبیتشده عمل میکنند. پروژهی روژآوا در پی ایجاد میدانی جدید با قواعد متفاوت است؛ میدانی که در آن جنسیت، قومیت و سن دیگر مبنای انحصار قدرت نباشد. اما انتقال از یک میدان به میدان دیگر، مستلزم بازآرایی عادتوارههاست؛ فرآیندی که نه فوری است و نه بدون هزینه. در شرایط جنگی و ناامنی، کنشگران معمولاً به میدان آشنا بازمیگردند؛ زیرا هزینهی آزمون میدان جدید را بالا میدانند. این بازگشت را نمیتوان به «تحجر» تقلیل داد؛ بلکه باید آن را انتخابی عقلانی در چارچوب افق انتظارات و ادراکات موجود دانست.
از منظر اقتصاد سیاسی نیز، وضعیت پیچیدهتر میشود. شمال و شرق سوریه در سالهای اخیر با اقتصاد جنگ، تحریم و وابستگی به کمکهای خارجی مواجه بوده است. در چنین شرایطی، توزیع منابع-از سوخت و آرد گرفته تا سلاح و مناصب امنیتی-اغلب از طریق شبکههای محلی صورت میگیرد. رؤسای قبایل، بهعنوان گرههای اجتماعی تثبیتشده، کانالهای کارآمدی برای بسیج و توزیع بهشمار میآیند. بدینترتیب، حتی پروژهای که در سطح نظری خواهان افقیسازی قدرت است، در عمل ناگزیر به تعامل با این شبکههاست. این تعامل، اگرچه استراتژیک و موقت طراحی میشود، میتواند به بازتولید همان ساختارهایی بینجامد که قرار بود تضعیف شوند. در این معنا، انتخاب قبایل برای تداوم ساختار سنتی، صرفاً انتخابی ایدئولوژیک نیست؛ بلکه بخشی از بازی بقا در اقتصاد سیاسیِ جنگزده است.
بعد ژئوپولیتیک نیز نقشی تعیینکننده دارد. منطقهی مورد بحث در تقاطع منافع دولت سوریه، ترکیه، ایران، روسیه و ایالات متحده قرار دارد. هر یک از این بازیگران، در مقاطع مختلف، از شکافهای محلی برای پیشبرد اهداف خود بهره بردهاند. قبایل عرب، که پیشتر نیز در نظام بعث یا در ساختار خلافت داعش در موقعیتهای متفاوتی قرار گرفته بودند، تجربهی زیستهای از تغییر سریع وفاداریها و ائتلافها دارند. در چنین فضایی، پیوند کامل و بیقیدوشرط با پروژهای که هنوز از سوی بسیاری از قدرتهای منطقهای بهرسمیت شناخته نشده، ممکن است مخاطرهآمیز تلقی شود. بنابراین، حفظ یا احیای ساختار عشیرهای، برای برخی، نوعی بیمهی ژئوپولیتیک محسوب میشود؛ سازوکاری برای چانهزنی با هر قدرت مسلط آینده.
اما شاید مهمترین لایهی تحلیل در سطح هستیشناختی قرار داشته باشد. پروژهی روژآوا، با تأکید بر سوژهی خودمدیر و جمع افقی، نوعی انسانشناسی سیاسی خاص را مفروض میگیرد؛ انسانی که قادر است از پیوندهای خونی و سلسلهمراتب سنتی فراتر رود و خود را بهمثابه شهروندِ مشارکتکننده در یک نظم چندقومیتی بازتعریف کند. این بازتعریف، مستلزم پذیرش نوعی عدمقطعیت وجودی است؛ زیرا هویت دیگر از پیشتعریفشده و تثبیتشده نیست، بلکه در فرآیند مشارکت مداوم شکل میگیرد. در مقابل، نظم عشیرهای هویت را در قالبی از پیشمعلوم و امن عرضه میکند. انتخاب میان این دو، در سطحی عمیق، انتخاب میان «هویت تثبیتشده» و «هویت در حال شدن» است. در شرایطی که جنگ، آوارگی و فروپاشی دولت مرکزی، احساس ناامنی مزمن ایجاد کرده، گرایش به اولی قابل فهمتر میشود.
از این منظر، ترجیح ساختار سنتی توسط بخشی از قبایل عرب را میتوان نه بهمثابه نفی رهایی، بلکه بهمثابه ترجیح نوعی «رهایی درونسنتی» فهم کرد؛ رهاییای که میکوشد در چارچوب سلسلهمراتب موجود، فضای چانهزنی و خودمختاری بیشتری کسب کند، بیآنکه بنیان نظم منزلتی را واژگون سازد. این نوع رهایی، بهجای انحلال اقتدار شیخ، آن را بازتعریف میکند؛ بهجای افقیسازی کامل، به تعدیل و بازتوزیع محدود قدرت میاندیشد. چنین گرایشی، در منطق بقای تاریخی قبایل، عقلانی است؛ زیرا تغییر رادیکال را پرهزینه و نامطمئن میبیند.
در نتیجه، پارادوکس انتخاب در روژآوا نه شکست اخلاقی یک سوژهی جمعی، بلکه برخورد دو رژیم متفاوت عقلانیت سیاسی است؛ عقلانیت امنیت-منزلت که در بستر ناامنی تاریخی شکل گرفته و عقلانیت خودمدیریتی-برابری که افق آن آیندهای متفاوت است. فهم این تقابل، شرط هر تحلیل استراتژیک جدی است. زیرا اگر پروژهی رهاییبخش نتواند امنیت منزلتی را بهشکلی نوین و پایدار بازتولید کند-یعنی نشان دهد که در نظم جدید نیز کرامت، منزلت و پیشبینیپذیری تضمین میشود-انتظار ترجیح گستردهی آن بر نظمهای کهن، انتظاری بیش از حد خوشبینانه خواهد بود.
بنابراین مسئله نه «عقبماندگی فرهنگی» است و نه «فریبخوردگی سیاسی»، بلکه گرهگاه پیچیدهای از ساختارهای منزلتی، اقتصاد جنگ، ژئوپولیتیک مداخلهگر و انسانشناسی سیاسی است. هسته بحث دقیقا همینجاست؛ در فهم اینکه چرا رهایی، اگر نتواند امنیت را در سطح نمادین و مادی همزمان بازتعریف کند، در برابر سختجانی نظمهای کهن با مقاومت مواجه میشود.
میل به سلطه، گریز از آزادی و صورتبندیهای بدیل
در خاورمیانه، نظمهای سلسلهمراتبی-خواه سلطنتی، ولایتمدار یا عشیرهای-صرفاً بازماندهای از گذشته نیستند؛ بلکه سیستمهایی هستند که به شکل عمیقی در زیست، بدن و تخیل جمعی رسوب کردهاند. آموزههای اریک فروم در مفهوم «گریز از آزادی» نقطه مداخله مناسبی است، اما وضعیت منطقه فراتر از تلهی فرد-جامعهی فروم حرکت میکند و نیازمند گسترش تحلیل به حوزههای دیگر است. آنچه دیده میشود، نه صرفاً میل به امنیت یا محافظهکاری، بلکه بازتولید یک آرایش پیچیده از سلطه و تعلق است که در آن هرگونه پروژهی رهاییبخش با مقاومت عمیق مواجه میشود.
اقتدار در خاورمیانه، علاوه بر کارکرد سیاسی، شکل بدنی و نمادین دارد؛ سلطه در بدنها تثبیت میشود، در ریتم تعاملات روزمره، در تعابیر هیجانی و در زبان روابط اجتماعی جاری است. اطاعت، احترام، وفاداری و شرافت، صرفاً قواعد رفتاری نیستند؛ بلکه سیستمهای انرژی و معنا هستند که بدنها و ذهنها را با سلسلهمراتب سنتی همسو میکنند. تجربهی زیستی افراد-چه در روستاهای دورافتاده و چه در شهرهای مدرن و در غرب مهاجر-به شکل ناخودآگاه با این نظمها پیوند خورده است. حتی مدرنیته و تحصیل، بدون بازآفرینی این لایههای عمیق، نمیتواند جایگزین آنها شود.
میل به سلطه نه صرفاً بیرونی است و نه فقط ایدئولوژیک؛ بلکه روانسیاسی است و در تجربهی تاریخی شکل میگیرد. سلسلهمراتب گذشته، وعدهی پیشبینیپذیری و معنا میدهد، در حالی که آزادی مدرن و مشارکت افقی، عدمقطعیت و مسئولیت فردی و جمعی به همراه دارد. بنابراین، انتخاب پیوند با نظم سنتی، اغلب نوعی عقلانیت وجودی است؛ تضمین امنیت روانی و اجتماعی در برابر اضطراب ناشی از آزادی نامطمئن. این انتخاب در بسترهای جنگ، مهاجرت، بحران اقتصادی و مداخلات خارجی، منطقیتر و حتی ضرورتآمیز جلوه میکند.
در سطح فلسفی، میتوان این وضعیت را با بازخوانی انتقادی از مفاهیم رادیکال قدرت و مشروعیت تحلیل کرد. سلطه، در این معنا، نه صرفاً تحمیل بلکه مولد میل است؛ میل به تعلق، شناسایی و محافظت از منزلت اجتماعی. در حالی که نظریههای کلاسیک غربی آزادی را با مفاهیم حقوق و نهادها تعریف میکنند، در خاورمیانه آزادی بدون بازتولید همزمان منزلت، امنیت و معنا، قادر به شکلگیری نیست. پروژههای رهاییبخش که این سه مؤلفه را نادیده میگیرند، با مقاومت ساختاری و روانی مواجه میشوند، حتی در میان کسانی که آموزش دیدهاند یا در غرب زندگی کردهاند.
در سطح روانی، میتوان گفت این مقاومت حاصل رسوب تاریخی ترس، فقدان اعتماد به نظمهای نوظهور و ادغام عاطفی با سلسلهمراتب سنتی است. تجربهی زندگی در شرایط ناامنی مزمن، ذهن جمعی را به شکل الگویی تثبیتشده از سلطه و تبعیت منظم کرده است. نوستالژی نظم، بهمعنای واقعی کلمه، نه بازگشت به گذشته بلکه بازنمایی وعدهی ثبات و معناست. بدنها و ادراکات، حتی پس از مواجهه با مفاهیم مدرن، به بازتولید این نظمها تمایل دارند.
در مجموع، فاجعه خاورمیانه نه در «سنت» بهمثابه یک امر فرهنگی منفعل، بلکه در همدستی پیچیدهی ساختارهای کهن با دولتهای مدرن اقتدارگرا و اقتصادهای رانتیر نهفته است. انقطاع از نظمهای کهن، مستلزم بازآفرینی همزمان امنیت مادی، عدالت توزیعی و افق معنایی آزادی است؛ بدون این سه مؤلفه، هر پروژهی رهاییبخش شکننده و آسیبپذیر خواهد بود. مسئله خاورمیانه، در سطح بنیادین، انتخاب ساده میان گذشته و آینده نیست؛ بلکه کشاکش میان دو رژیم هستیشناختی تعلق است؛ رژیمی مبتنی بر سلسلهمراتب آشنا و تثبیتشده، و رژیمی بر پایه برابری و آزادی نامطمئن. تا زمانی که آزادی نتواند امنیت و منزلت را در خود بازتولید کند، ارجحیت ساختارهای سنتی تداوم خواهد یافت و پروژههای رادیکال، اگر بدون تحلیل و بازآفرینی این لایهها ارائه شوند، در برابر سختجانی نظمهای کهن شکست خواهند خورد.
تجربه روژآوا، با همه دستاوردهایش در خودمدیریتی، برابری جنسیتی و همزیستی خلقها، بهوضوح نشان میدهد که ایدهآلهای رهاییبخش بدون درک موقعیت تاریخی و روانی جوامع محلی، در مواجهه با ساختارهای سنتی شکننده هستند. پشت کردن بخشهایی از قبایل عرب به پروژهی برابریخواهانه آنها، نه صرفاً ناشی از جهل یا مقاومت فرهنگی است، بلکه انعکاس عمیق یک وضعیت واقعی و تلخ بر زمین است؛ جامعهای که سالها با سلسلهمراتب قبیلهای و نظامهای اقتدارگرایانه زیسته، ذهن و بدنش با نظم آشنا انس گرفته و آزادی افقی و برابر را با عدمقطعیت و خطر مرتبط میبیند. این امر نشان میدهد که هر استراتژی سیاسی برای تثبیت دستاوردهای رادیکال، نیازمند بازآفرینی همزمان امنیت اجتماعی، منزلت و معناست؛ وگرنه مشروعیت و تداوم این دستاوردها در چشم مخاطبان محلی متزلزل خواهد بود. خوانش تلخ این واقعیت، نه به معنای عقبنشینی از اهداف رهایی، بلکه به مثابه پارادایمی است که امکان توسعهی تدریجی، پذیرش متوازن تغییرات و آمادهسازی زیست جمعی برای برابری واقعی را فراهم میکند؛ بدون این بینش، هر پروژهای، صرفاً وارد رقابت با سختجانی نظمهای سنتی میشود و ظرفیت حفظ حداقل دستاوردهای سیاسی در آینده را از دست میدهد.