از سوگ تا نوروز؛ بازگشت زندگی در دل جنگ

در حالی که جنگ منطقه‌ای، سرکوب داخلی و خاطره‌ی کشتار دی‌ماه ۱۴۰۴ هنوز بر فضای روژهلات کوردستان سایه انداخته است، نزدیک‌شدن نوروز پرسشی اساسی را پیش می‌کشد: آیا جشن‌گرفتن در دل خشونت نوعی گریز از واقعیت است یا شکلی از مقاومت؟

شیلان سقزی

 

مرکز خبر- در جوامعی که با خشونت ساختاری و جنگ زیسته‌اند، آیین‌های جمعی اغلب از سطح فرهنگ فراتر می‌روند و به میدان سیاست بدل می‌شوند. در چنین شرایطی، جشن‌ها دیگر صرفاً بازنمایی سنت نیستند، بلکه شکلی از مقاومت و بازپس‌گیری زمان اجتماعی از منطق جنگ و قدرت‌اند. نوروز در کوردستان نیز در همین چارچوب معنا می‌یابد. برگزاری آن در آستانه‌ی جنگ منطقه‌ای و زیر فشار سرکوب داخلی، نه صرفاً تداوم یک آیین تاریخی، بلکه نوعی اعلام حضور سیاسی است؛ تأکیدی جمعی بر این‌که حتی در دل خشونت سازمان‌یافته نیز زندگی می‌تواند خود را بازتولید کند. از این منظر، نوروز در این جغرافیا تنها یک جشن نیست، بلکه کنشی آگاهانه در برابر سیاست مرگ است.


         


        

نوروز آیین مقاومت و کُنش سیاسی

پس از کشتار دی‌ماه ۱۴۰۴ در روژهلات کوردستان و اکنون که جنگ ایران با اسرایل و آمریکا و تنش‌های ایران با کشورهای عربی وارد سومین هفته و در آستانه نورز قرار دارد نوروز در کوردستان  به معنای کنش سیاسی چگونه برگزار می‌شود؟ آیا در چنین وضعیتی، خودِ برگزاری نوروز را می‌توان نوعی «تصمیم جمعی برای زیستن» در برابر منطق مرگ دانست؟ لحظه‌ای که جامعه آگاهانه از تبدیل‌شدن به سوژه‌ی صرفِ جنگ سر باز می‌زند و زمان فرهنگی را به زمان سیاسی پیوند می‌زند.

در این جغرافیاها، بدن‌ها هنوز در معرض خشونت‌ند، خشم هنوز فعال است و جامعه در وضعیتی میان بقا و عبور قرار دارد. در چنین شرایطی، سوگ تنها در صورتی می‌توانست معنا یابد که به‌سرعت به کُنش ترجمه شود. هم‌زمان، در بخش‌هایی از ایران، واکنش مسلط بازگشت به آیین‌های سوگ، مرثیه و توقف بود؛ گویی زمان سیاسی واحدی وجود ندارد و همه در یک لحظه‌ی تاریخی واحد تنفس می‌کنند.

این شکاف، مسئله‌ای اخلاقی یا عاطفی نیست؛ نه کسی «کم‌سوگ‌تر» است و نه «بیش‌سوگ‌تر». مسئله، تصادم دو رژیم زمانی-عاطفی ناهم‌زمان است. تفاوت تاریخی این دو رژیم سوگ حتا با وجود شباهت مذهبی این مناطق روژهلات کوردستان با بقیه ایران در اشکال مختلف بروز و نمود پیدا کرد. برای کوردستان، در آن لحظه‌ی تاریخی، ورود به منطق سوگِ تقدیس‌شده نه تسلی‌بخش، بلکه مرگ‌آور بود.

زیرا خشونت هنوز جاری یست، بدن‌ها همچنان هدف‌اند و هر توقفی عملاً به نفع ماشین سرکوب عمل می‌کرد. در چنین شرایطی، سوگ اگر به وضعیت غالب بدل شود، به‌جای آن‌که مقاومت را تقویت کند، به ابزار انقیاد تبدیل می‌شود. به زبان فوکویی، می‌توان گفت قدرت در این‌جا می‌کوشد اقتصاد عاطفیِ مرکز را به حاشیه تحمیل کند؛ اقتصادی که با منطق بقا، تداوم و زیست‌محوری در تضاد است.

در همین نقطه است که نوروز معنایی فراتر از یک آیین فرهنگی پیدا می‌کند؛ نوروز به شکلی از «زمان سیاسی جایگزین» بدل می‌شود، زمانی که در آن جامعه به‌جای تعلیق زندگی، ریتم خود را بر ضد ریتم جنگ و سرکوب تنظیم می‌کند.

در نهایت، مسئله نه نفی سوگ است و نه تحقیر رنج. نزاع اصلی بر سر «شکل سوگ» و «زمان سوگ» است. پرسش این نیست که آیا باید سوگوار بود و نوروز را جشن نگرفت، بلکه این است که کدام سوگ، در کدام لحظه‌ی تاریخی، به نفع زندگی عمل می‌کند.

کوردستان، در لحظات کشتار، ناگزیر است سوگی را برگزیند که کوتاه، ترجمه‌پذیر و وفادار به زندگی باشد؛ در حالی که رژیم مسلط ایرانی اغلب سوگی را بازتولید می‌کند که طولانی، تقدیس‌شده و تعلیق‌کننده‌ی زمان کنش است.

این تصادم، نه فرهنگی، بلکه سیاسی-زیستی است؛ نزاعی میان مرگ‌اندیشی و زیست‌محوری، میان توقف و عبور. در چنین زمینه‌ای، نوروز نه فقط یک جشن، بلکه نوعی اعلام حضور جمعی در برابر سیاست مرگ است؛ لحظه‌ای که جامعه می‌گوید حتی در دل جنگ نیز زندگی می‌تواند خود را سازمان دهد.


         


        

نوروز کوردستان؛ آنتی‌تز سیاسی مرگ

نوروز در کوردستان را نمی‌توان در منطق جشن‌های تقویمی یا آیین‌های فرهنگی بی‌خطر فهمید. آنچه در روژهلات کوردستان، به‌ویژه در کرماشان، ایلام و اخیراً اورمیه، در دو سال اخیر شکل گرفته، یک جابه‌جایی کیفی در نسبت میان سیاست، بدن و زمان است. نوروز در این بستر، نه تعلیق سیاست، بلکه تعلیق منطق قدرت است؛ لحظه‌ای که در آن، جامعه از ایفای نقش سوژه‌ی سوگ‌زده‌ای که قدرت برایش نوشته، سر باز می‌زند.

در شرایطی که منطقه هم‌زمان در معرض جنگ منطقه‌ای و سرکوب داخلی است، همین امتناع از ایفای نقش «سوژه‌ی شکست‌خورده» به خودی خود یک کنش سیاسی محسوب می‌شود؛ کنشی که نشان می‌دهد قدرت حتی در اوج خشونت نیز قادر به کنترل کامل زمان اجتماعی نیست.

این نوروز نه بازگشت به «زندگی عادی»، بلکه بازتعریف خودِ زندگی به‌مثابه میدان نزاع است. این نوروز پیش از کشتار دی‌ماه ۱۴۰۴، در دو سال گذشته نقش احیاگر سوژگی و شکست سیاست انکار داشته‌اند. این سرکوب خونین در کرماشان، شاباد و ایلام را باید تاوان «خودتعیین‌گری» سیاسی تازه مردمان این مناطق هم محسوب کرد.

اگر سوگ سیاسی، یکی از ابزارهای اصلی حکومت‌مندی مرگ‌محور است-ابزاری برای تثبیت ترس، تعلیق کنش و فرسایش افق آینده-نوروز کوردستان دقیقاً در نقطه‌ی مقابل این منطق قرار می‌گیرد. در چنین شرایطی، برگزاری نوروز در دل جنگ معنایی دوگانه پیدا می‌کند که هم یادآوری تداوم تاریخی جامعه و هم نوعی بازپس‌گیری آینده از دل وضعیت اضطراری.

اینجا با انکار فقدان یا تطهیر کشتار مواجه نیستیم؛ برعکس، نوروز پس از کشتار و در میان جنگ، در دل زخم پدیدار می‌شود. تمایز اساسی در این است که فقدان، به‌جای آن‌که به وضعیت مسلط روانی-سیاسی بدل شود، به امری عبوری ترجمه می‌گردد. نوروز، به این معنا، نه جشنِ فراموشی، بلکه امتناع از اقامت در سوگ است؛ امتناعی که مستقیماً نظم مرگ‌محور قدرت را مختل می‌کند.

این لحظه واجد اهمیتی راهبردی است، قدرت‌های سرکوبگر، مرگ را نه صرفاً برای حذف فیزیکی، بلکه برای تولید روانیِ ترس به کار می‌گیرند. ترس، وقتی به حافظه‌ی جمعی تزریق می‌شود، بدن‌ها را منقبض، روابط را گسسته و آینده را ناممکن می‌کند. نوروز سیاسی کوردستان دقیقاً این زنجیره را هدف می‌گیرد که بازگشت بدن‌ها به فضای عمومی، بازسازی جمع و احضار زمانی که هنوز نیامده است.

در چنین وضعیتی، حتی عناصر ظاهراً آیینی نوروز- رقص، لباس، آتش و آواز- از سطح نمادهای فرهنگی فراتر می‌روند و به ابزارهای بازسازی امر سیاسی بدل می‌شوند؛ ابزارهایی برای بازپس‌گیری فضای عمومی در زمانی که جنگ می‌کوشد آن را خاموش کند. در اینجا، رقص، لباس، آتش و آواز، نمادهای فرهنگی خنثی نیستند؛ آن‌ها تکنیک‌های سیاسی بازپس‌گیری فضا، زمان و بدن‌اند.

اهمیت نوروز در شرایط پساکشتار و در دل جنگی که وارد سومین هفته شده است -به‌ویژه پس از وقایع دی‌ماه ۱۴۰۴ در کرماشان، شاباد و ایلام-در همین‌جاست. جامعه‌ای که هنوز در معرض سرکوب فعال است، اگر در منطق سوگِ ایستا متوقف شود، عملاً به امتداد پروژه‌ی قدرت تن داده است. نوروز کوردستان، در این وضعیت، یک مداخله‌ی سیاسی است؛ نه به‌معنای خوش‌بینی ساده‌لوحانه، بلکه به‌عنوان کنشی آگاهانه برای بی‌اثرکردن اقتصاد ترس. پیام ضمنی آن روشن است: «زندگی‌ای که سازمان می‌یابد، مرگ را خلع سلاح می‌کند.»

از این منظر، نوروز را می‌توان بخشی از استراتژی بقا و تداوم مبارزه فهمید، نه تزئینی فرهنگی بر حاشیه‌ی سیاست. این نوروز، سیاست را از سطح شعار و مطالبه، به سطح زیست روزمره منتقل می‌کند؛ جایی که قدرت دقیقاً می‌کوشد سیاست‌زدایی کند. در جهانی که حاکمیت از طریق مرگ اعمال می‌شود، تبدیل زندگی به کنش جمعی، رادیکال‌ترین شکل مقاومت است.

در واقع، نوروز در دل جنگ نوعی «تعلیق منطق اضطرار» است؛ لحظه‌ای که جامعه نشان می‌دهد حتی در وضعیت جنگی نیز می‌توان زمان دیگری برای زندگی و کنش خلق کرد. اینجاست که نوروز کوردستان، نه نماد آشتی با وضعیت موجود، بلکه اعلان جنگ به نظم مرگ‌سالار است.