زنان مقاوم؛ روایت زخم‌ها و ایستادگی در ایران و افغانستان

لیلا ارشد، زن افغان، در روایت خود از تاریخ ایران و افغانستان می‌گوید: تجربه‌های جنگ، سرکوب و محدودیت زنان نه تنها نشان‌دهنده رنج، بلکه گواهی بر مقاومت و پایداری آن‌هاست؛ نسلی که با ایستادگی، سکوت را شکست و یادگیری و زیستن را به شکلی از مبارزه تبدیل کرد.

بهاران لهیب

افغانستان- «من لیلا ارشد هستم، زنی از افغانستان؛ زنی که تاریخ را نه فقط از کتاب‌ها، بلکه از زخم‌های باز سرزمینم خوانده‌ام.» این روایت شخصی، تصویری از رنج و مقاومت در ایران و افغانستان ارائه می‌دهد؛ داستانی که از دل تجربه زیسته، جنگ، سرکوب و ایستادگی زنان شکل گرفته و نشان می‌دهد چگونه زنان، حتی در سخت‌ترین شرایط، به ستون‌های پنهان مقاومت بدل شدند.

وقتی از سال ۱۳۵۷ سخن می‌گویم، از نقطه‌ای آغاز می‌کنم که سرنوشت افغانستان و ایران به شکلی تلخ به هم گره خورد؛ سالی که برای هر دو کشور، وعده تغییر داد اما خشونت و سرکوب به همراه آورد.

در ایران، ۱۳۵۷ سال انقلابی بود که با امید به آزادی و عدالت شکل گرفت، اما خیلی زود مسیرش تغییر کرد و نظامی به‌وجود آمد که مخالفان را حذف و جامعه را تحت کنترل ایدئولوژیک قرار داد. در افغانستان، همان سال‌ها کودتا و سپس مداخله شوروی، کشور را به میدان رقابت قدرت‌های جهانی تبدیل کرد؛ رقابتی که مردم هیچ نقشی در تصمیم‌گیری آن نداشتند.

جهان در هر دو سرزمین، بیشتر به‌عنوان بازیگر سیاسی ظاهر شد تا حامی انسان. افغانستان به آزمایشگاه جنگ سرد بدل شد و ایران به صحنه تقابل ایدئولوژی‌ها. در هر دو، مردم عادی بودند که هزینه سیاست‌های جهانی را با جان و زندگی خود پرداختند.

دهه شصت خورشیدی برای افغانستان، دهه جنگ، آوارگی و نابودی بود و برای ایران، دهه تثبیت حکومتی که صدای مخالف را تهدید می‌دانست. اعدام‌ها، زندان‌ها و سرکوب در ایران، هم‌زمان با بمباران، کشتار و مهاجرت‌های میلیونی در افغانستان پیش می‌رفت.

پس از خروج شوروی، افغانستان وارد مرحله‌ای تازه از خشونت شد. گروه‌هایی که با نام جهاد و تنظیم‌های هشت ثوری قدرت گرفتند، شهرها را به میدان جنگ داخلی تبدیل کردند. در ایران نیز نیروهایی که خود را حافظ انقلاب می‌نامیدند، هرگونه مطالبه آزادی را سرکوب کردند و دایره قدرت را تنگ‌تر ساختند. در هر دو کشور، دین به ابزار قدرت بدل شد. جهادی‌ها و طالبان در افغانستان و حکومت مذهبی در ایران، هر دو با تفسیر خاص خود از مذهب، محدودیت‌های گسترده‌ای بر جامعه تحمیل کردند و به‌ویژه زنان را هدف قرار دادند.

زنان افغانستان، در میان جنگ و بنیادگرایی، از ابتدایی‌ترین حقوق خود محروم شدند. آموزش، کار و حتی حضور اجتماعی برای آنان جرم تلقی شد. در ایران نیز زنان با قوانینی مواجه شدند که بدن، پوشش و زندگی‌شان را تحت کنترل دائمی قرار می‌داد.

جهان بارها از حقوق زنان افغان و ایرانی سخن گفت، اما در عمل، معامله با دولت‌ها و گروه‌های سرکوبگر را ترجیح داد. حمایت‌ها اغلب در حد بیانیه باقی ماند و رنج واقعی زنان نادیده گرفته شد. نیروهای مبارز و انقلابی در هر دو کشور، همیشه با عین سرنوشت مواجه بودند زندان، شکنجه، اعدام، ناپدید شدن بود.

در افغانستان، طالبان نتیجه سال‌ها بی‌توجهی جهان به عدالت و خواست مردم بود. در ایران نیز استمرار سرکوب، نتیجه نظامی شد که اصلاح را تهدید می‌دید و اعتراض را دشمنی.

با این حال، تاریخ ما فقط تاریخ شکست نیست. زنان افغان در سخت‌ترین شرایط، آموزش مخفی، رسانه‌های کوچک و مقاومت خاموش را زنده نگه داشتند. همین پایداری آرام، شکل دیگری از مبارزه بود. در ایران نیز زنان، با وجود بازداشت و خشونت، از خیابان تا دانشگاه ایستادند. هر نسل، زبان تازه‌ای برای اعتراض پیدا کرد و سکوت را شکست.

رسانه‌های جهانی گاهی این مقاومت‌ها را برجسته کردند، اما سیاست‌های جهانی همچنان بر منافع استوار ماند. درد ما به خبر تبدیل شد، نه به تعهد بیست سال حضور نظامی غرب در افغانستان، با وعده دموکراسی آغاز شد و با بازگشت طالبان پایان یافت. این پایان، نتیجه نادیده گرفتن مردم، به‌ویژه زنان، و اعتماد به ساختارهای فاسد بود. در ایران نیز دهه‌ها سرکوب نتوانست خواست آزادی را خاموش کند. هر اعتراض سرکوب شد، اما خاطره آن در حافظه جمعی ماند و به تجربه‌ای مشترک بدل گشت.

وقتی به تاریخ دو کشور نگاه می‌کنم، می‌بینم که مردم ما قربانی جغرافیا شدند؛ قربانی این‌که سرزمین‌شان برای قدرت‌ها مهم بود، اما جان‌شان نه. زنان بیش از همه این بار را به دوش کشیدند؛ بی‌آن ‌که در تصمیم‌گیری سهمی داشته باشند. اما همین زنان، ستون‌های مقاومت شدند و روایت رسمی قدرت را به چالش کشیدند.

مبارزه همیشه اسلحه به دست گرفتن نبود. گاهی زنده ماندن، نوشتن، درس خواندن و حفظ انسانیت، خود شکلی از مبارزه بود؛ مبارزه‌ای که کمتر دیده شد اما عمیق‌تر بود. اگر جهان واقعاً به عدالت باور داشت، باید کنار مردم می‌ایستاد، نه کنار دولت‌ها. اما تاریخ افغانستان و ایران نشان داد که منافع سیاسی اغلب بر ارزش‌های انسانی غلبه کرده است.

با این همه، من هنوز باور دارم که آینده از دل همین رنج‌ها ساخته می‌شود. زنانی که سرکوب شدند، تجربه‌ای اندوختند که نسل‌های بعد را آگاه‌تر خواهد کرد. من لیلا ارشد، من تاریخ ایران و افغانستان را دو روایت جدا نمی‌بینم، بلکه دو سرگذشت درهم‌تنیده می‌دانم؛ سرگذشت ملت‌هایی که زیر فشار جهان و دولت‌ها زخم خوردند، اما زنان‌شان ایستادند و هنوزهم ایستاده‌اند.