یک سال پس از کشتار سویدا؛ روایت زنی از روزهای ترس، آوارگی و فرار از مرگ
یک سال پس از حملات خونین در سویدای سوریه، بازماندگان همچنان خاطرات تلخ آن روزها را به یاد دارند. غزالة القنطار، از روستای داما، از زخمیشدن پدرش مقابل چشمانش و روزهای پرهراس درمان و آوارگی روایت میکند.
روشيل جونيور
سويداء- پس از گذشت یک سال از کشتارهای سویداء، حافظه بازماندگان همچنان جزئیات روزهایی سرشار از خشونت و ترس را در خود نگه داشته است؛ روزهایی که بسیاری در میان نقض حقوق، خشونت و آوارگی سپری کردند و برخی دیگر برای زنده ماندن و نجات جان خود، با انتخابهای محدودی روبهرو شدند.
غزاله قنطار، اهل روستای «داما» در استان سویدای سوریه، یکی از بازماندگانی است که جزئیات آن روزها همچنان در ذهنش زنده مانده است. او روایت میکند که داستانش از ۱۵ ژوئیه ۲۰۲۵ آغاز شد؛ زمانی که گروههای مسلح وارد روستایشان شدند و او خود را در خانه، در کنار پدر مجروحش و در میان ترس و آشوب، تنها یافت.
لحظهای که پدر در برابر چشمانش بر زمین افتاد
غزاله قنطار میگوید روستای «داما» در آن روز تقریباً خالی از سکنه بود و تنها شمار اندکی از اهالی در آن حضور داشتند. او در خانه همراه پدر ۷۷ سالهاش بود که افراد مسلح وارد روستا شدند.
با ورود نخستین گروه از نیروهای امنیت عمومی، به پدرش تیراندازی شد و او در برابر چشمان دخترش بر زمین افتاد. در آن لحظات، کسی نبود که بتواند خود را به خانه برساند و به او کمک کند. غزاله میگوید: «گروههای مسلح دیگری نیز شروع به ورود به خانهها کردند. آنها انواع سلاحها، از سنگین تا سبک، را با خود حمل میکردند.» خانه خانواده او نیز غارت شد و تلفنهای همراه و دیگر وسایل خانه را با خود بردند.
غزاله همزمان تلاش میکرد جان پدرش را نجات دهد. او کمکهای اولیه را انجام داد و برای متوقف کردن خونریزی تلاش کرد تا اینکه پدرش را با خودرو به سمت روستای «جرین» منتقل کرد. به گفته او، این روستای دروزینشین در آن زمان تقریباً خالی از سکنه بود و به یک مرکز درمانی صحرایی برای پذیرش مجروحان تبدیل شده بود.
او میافزاید شمار زیادی از کادرهای پزشکی در این روستا حضور داشتند و آمبولانسها و تجهیزات پزشکی نیز در دسترس بود. به گفته غزاله، این وضعیت این تصور را در او ایجاد کرد که این محل از پیش برای پذیرش شمار زیادی از مجروحان آماده شده بود؛ چرا که احتمال وقوع درگیری و مجروح شدن افراد در جریان حمله وجود داشته است.
غزاله قنطار میگوید حدود چهار پزشک پدرش را معاینه کردند و به او گفتند وضعیت او پایدار است، اما برای ادامه درمان باید به بیمارستان منتقل شود.
سفری پرخطر برای درمان
پس از جرین، پدرش با آمبولانس به سمت بیمارستان «الصنمین» منتقل شد، اما خودرو در نزدیکی پل «خبب» خراب شد و آنها مجبور شدند با یک خودروی سواری شخصی مسیر را ادامه دهند. غزاله میگوید راننده خودرو پس از اینکه فهمید آنها اهل سویدا هستند، برای آرام کردن او گفت: «نترس، من مسیحی هستم.»
او میگوید این جمله تأثیر زیادی بر او گذاشت و با خود پرسید: «از چه زمانی ما درباره مسائل طایفهای و فرقهای صحبت میکنیم؟» به باور او، این اتفاق عمق ترس و شکافی را نشان میداد که مردم در آن دوره تجربه میکردند.
غزاله و پدرش به بیمارستان «الصنمین» رسیدند و پدرش تحت درمان قرار گرفت، اما وضعیت او نیازمند عمل جراحی فوری بود. پس از آن، او را به بیمارستان «المواساة» در دمشق منتقل کردند.
غزاله در آنجا احساس کرد که خطر هنوز پایان نیافته است. شماری از مجروحان گروههای مسلح نیز در بیمارستان بستری بودند و همین موضوع باعث شد او از فاش شدن هویتش هراس داشته باشد. او میگوید نمیتوانست با لهجه خود صحبت کند یا بگوید اهل سویداست، زیرا میترسید این موضوع جان او و پدرش را به خطر بیندازد.
او این دوره را یکی از سختترین مراحل درمان میداند؛ زمانی که احساس میکرد از هر سو در محاصره خطر قرار دارد و در عین حال باید در کنار پدرش میماند و روند درمان او را دنبال میکرد.
شنیدن سخنان تحریکآمیز علیه دروزیها
غزاله قنطار میگوید در داخل بیمارستان سخنانی با مضمون تحریک به کشتن دروزیها شنیده است. او مدعی است فردی را دیده که او را «یک فرمانده میدانی» توصیف میکند و میگوید این فرد خطاب به افراد مسلح حاضر در سویدا، درباره نابودی دروزیها دستورهایی صادر میکرد.
او میافزاید شنیدن این سخنان باعث شد احساس کند آنچه در جریان است، فراتر از یک درگیری ساده است و با گفتمانی روبهروست که علیه اعضای طایفه او تحریک میکند.
به گفته غزاله، پدرش تحت عمل جراحی قرار گرفت و سپس به بخش جراحی اورژانس منتقل شد؛ جایی که شماری از مجروحانی که در حمله به سویداء شرکت کرده بودند نیز حضور داشتند. او میگوید ورود افراد مسلح به بیمارستان برای پیگیری روند درمان مجروحانشان، ترس او را بیشتر کرد، در حالی که تلاش میکرد تمرکز خود را بر وضعیت پدرش حفظ کند و در کنار او بماند.
خروج از بیمارستان و ۱۷ روز انتظار
با بهبود وضعیت پدر، غزاله توانست همراه او بیمارستان را ترک کند و به منطقه «اشرفیه صحنايا» برود؛ جایی که خانوادهای اهل شهر خودشان از آنها میزبانی کرد. آنها حدود ۱۷ روز در آنجا ماندند و منتظر باز شدن گذرگاه و فراهم شدن امکان بازگشت به سویدا بودند.
غزاله میگوید آنها سرانجام همراه کاروانهایی که به سمت سویداء حرکت میکردند، بازگشتند. او مسیر بازگشت را خطرناک و دشوار توصیف میکند، اما در نهایت توانستند به شهر خود برسند.
او همچنین از گروهی حدود ۳۵ نفره از اهالی روستایشان، که بیشترشان زنان و سالمندان بودند، سخن میگوید. به گفته او، پس از ورود نیروهای جهادی وابسته به هیئت تحریر الشام به روستا، این افراد مورد توهین و ضربوشتم قرار گرفتند؛ بهویژه کسانی که «لباس مذهبی» بر تن داشتند. او میگوید مهاجمان عمامه و سربندهای آنان را از سرشان برداشتند، روی زمین انداختند و لگدمال کردند.
یک سال گذشت، اما خاطره آن روزها همچنان زنده است
با وجود گذشت یک سال از این حمله، غزاله میگوید هر بار که درباره آن روزها صحبت میکند، گویی دوباره به همان لحظات بازمیگردد؛ انگار اتفاقها همین چند لحظه پیش رخ دادهاند.
او لحظهای را به یاد میآورد که پدرش در برابر چشمانش بر زمین افتاد، ترس از ربوده شدن، مسیر طولانی میان بیمارستانها، هراس از صحبت کردن با لهجه خود و روزهایی که در انتظار بازگشت به سویدا سپری کرد.
غزاله آنچه را بر او گذشته، تجربهای توصیف میکند که در آن «در یک قدمی مرگ» قرار داشته است؛ تجربهای که به گفته او، ترسی که در تمام آن روزها همراهش بود، همچنان در حافظهاش زنده مانده است.